موج عظیم هیجان، پایکوبی و فریاد در پارک شهر رفته رفته به خاموشی گرایید. گروهی از مردم هنوز زیر درختان نارون ایستاده بودند. نور آبی چراغ خیابان دو کوچه آن طرف تر، مبهم و بی فروغ بر آنها می تابید. سکوتی خسته بر مردم سنگینی می کرد؛ بعضی از افراد جماعت کم کم به درون تاریکی خزیدند. چمن پارک زیر پای جمعیت لت و پار شده بود.
"مایک" می دانست که همه چیز تمام شده است. یأس را در درون خود حس می کرد. آنقدر خسته بود که انگار چند شب نخوابیده است، اما این خستگی رؤیا گونه و راحت بود. کلاهش را تا روی چشمهایش پایین کشید و به راه افتاد، اما پیش از ترک پارک، سرش را برای آخرین نگاه برگرداند....
نویسنده: جان اشتاین بک