داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

غذا خوردن‌ آلمانی‌

آرشيو نظرات (0)
دسته : کاترین منسفیلد
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سوپ‌ جو را روی‌ میز گذاشته‌ بود. آقای‌ رَت‌ که‌ به‌ سوپ‌خوری‌ زل‌ زده‌بود رو به‌ میز خم‌ شد و گفت‌: «این‌ همان‌ چیزی‌ است‌ که‌ من‌ می‌خواستم‌. چندروزی‌ است‌ که‌ اوضاع‌ معده‌ام‌ روبه‌راه‌ نیست‌. سوپ‌ جو، همان‌ غذای‌ ساده‌ای‌است‌ که‌ لازم‌ دارم‌. من‌ آشپزی‌ سرم‌ می‌شود.» و سرش‌ را به‌ طرف‌ من‌چرخاند.
سعی‌ کردم‌ درست‌ به‌ اندازة‌ لازم‌ از خودم‌ اشتیاق‌ نشان‌ بدم‌.
ـ چه‌ جالب‌!
ـ بله‌. وقتی‌ کسی‌ ازدواج‌ نکرده‌ باشد لازم‌ است‌. البته‌ من‌ همة‌ چیزهایی‌ راکه‌ از زن‌ها می‌خواستم‌ بدون‌ ازدواج‌ هم‌ به‌ دست‌ آورده‌ام‌.
دستمال‌ سفره‌ را به‌ یقه‌اش‌ آویزان‌ کرد، سوپش‌ را فوت‌ کرد و ادامه‌ داد:ساعت‌ نه‌ برای‌ خودم‌ یک‌ صبحانة‌ انگلیسی‌ آماده‌ می‌کنم‌، البته‌ نه‌ خیلی‌مفصل‌. چهار بُرش‌ نان‌....
نویسنده: کاترین‌ منسفیلد

۱۲:۰۳:۵۱

آقای کبوتر و بانو

آرشيو نظرات (0)
دسته : کاترین منسفیلد
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

البته که می‮دانست، آن‌هم بهتر از هر کس دیگر، که ذره‌ای شانس ندارد، حتی به اندازه‮ی یک سر سوزن. اصلاً تصورش هم نامعقول بود؛ این‌قدر نامعقول که هیچ تعجب نمی‮کرد اگر پدر دخترک... خب، هر کاری که پدر دخترک می‮کرد برای او کاملاً قابل فهم بود. در واقع هیچ چیز جز درماندگی محض، جز این واقعیت که این براستی آخرین روز اقامتش در انگلستان بود- تا کی‌اش را فقط خدا می‮دانست- نمی‮توانست او را به حرکت وادارد. تازه همین حالایش هم... یک پاپیون چارخانه‮ی کرم و لاجوردی از توی کشوی کمد انتخاب کرد و لب تختخوابش نشت. اگر دخترک بر می‮گشت و می‮گفت: «چه‌غلط‌ها!»، آیا تجعبی داشت؟ ...
نویسنده: کاترین منسفیلد

۱۱:۲۲:۱۰

دوشیزه بریل

آرشيو نظرات (0)
دسته : کاترین منسفیلد
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

با اینکه هوا خیلی عالی بود - آسمان آبی با نقاط درشت نورانی و طلایی که مثل شراب سفید بر باغ ملی افشانده شده بودند- دوشیزه بریل خوشحال بود که توانسته بود تصمیمش را در مورد پوست خزش بگیرد. هوا ساکن بود، اما با دهان باز میشد خنکای ملایمی‌را حس کرد، مثل خنکای لیوان آب یخ قبل از اینکه جرعه ای از آن نوشیده شود، و گهگاهی برگی معلق در هوا می‌آمد، از یک جایی، از آسمان. دوشیزه بریل با دست خزش را لمس کرد. آخی! لمس دوباره آن خیلی لذت داشت. بعد از ظهر همان روز از جعبه درش آورده بود، گرد بید کش را از آن تکانده بود، ماهوت پاک کن بهش زده بود و دوباره به چشمان کوچک کم فروغ آن زندگی بخشیده بود. چشمان کوچک غمگین گفتند:"چه بر سر من آمده بود؟" اوه! چه شیرین بود که دوباره از بستر پرقوی قرمز او را دید می‌زدند....
نویسنده: کاترین منسفیلد

۱۰:۴۵:۰۹