دیر وقت بود و شب رسیده بود. زیاد از پل شیپس دور نشده بودم و داشتم به سکوت آنجا فکر می‌کردم، سکوتی که تنها با صدای آب‌بند شکسته می‌شد. در همان حال، ناگهان صدای لرزان جغدی که درست بالای سرم بود از جا پراندم. هول ناگهانی همیشه آدم را عصبانی می‌کند، ولی من جغدها را دوست دارم. به نظر می‌رسید این یکی خیلی به من نزدیک است: به دنبالش گشتم. آنجا بود، روی شاخه‌ای دوازده پایی بالای سرم. چوبم را به طرفش نشانه رفتم و گفتم "توبودی؟" جغد گفت: "بندازش" جغد ادامه داد: "می‌دونم این فقط یه چوب نیست ولی دوستش ندارم. البته که من بودم. فکر می‌کنی کی بوده اگه من نبودم؟"
این جملات باعث تعجب من شد. چوبم را پایین آوردم. جغد گفت: "خب، در موردِ این چی می‌گی؟ وقتی یک عصر تابستون 
نویسنده: ام آر جیمز