سیگاری دیگر آتش زد و یک چای دیگر خواست. دیگر اندیشه تاره‌ای در مغزش راه نمی‌یافت تا او را به خود بازگرداند. می‌خواست همه چیز را فراموش کند و در‌این راه می‌کوشید. چهره‌های ‌آشنا با سیاهی و نفرتی تازه از دور اورا به هراس می‌انداختند و او ناگزیر بود آنها را به نیستی نفرین کند. رودخانه صداهای دور و نزدیک همچنان پرتلاطم بود، لیکن او تقلا و شنای میان‌ این ‌امواج را از دیرگاه‌اموخته بود. پیوندش را با قلبها گسسته بود، یا اصلاً نتوانسته بود با آنها پیوندی داشته باشد. به همین سبب کلمه‌ها برایش معنائی نداشتند تا به قلب واندیشه‌اش نیشتر بزنند.
جرعه‌ای چای نوشید و از گوشه‌ای که نشسته بود نگاهی به گرداگرد قهوه خانه نیمه روشن و پر از دود انداخت. هیچکس را ندید و نگاهش بر هیچ چیز درنگ نکرد. مردمی‌بودند که حرف می‌زدند، چای می‌نوشیدند و در مغزشان نقشه‌های تازه می‌کشیدند...
نویسنده: محمود کیانوش