سالِ گذشته من مدتى را در «ت» گذراندم، در گراند هتل که در انتهاى دوردستِ ‏ساحل، رو به دریا قرار داشت. به دلیل دود و بخارى که از آشپزخانه‏ها و آب‏هاى مانده‏ برمى‏خاست و ابتذال مجلل پرده‏هاى نقش‏دارى که تنها شى‏ء متفاوتِ روى دیوارهاى‏لخت خاکسترى بود و تزئینات این تبعید را کامل مى‏کرد، سخت دلتنگ بودم؛ آنگاه ‏روزى همراه با تندبادى که خبر از توفان مى‏داد، در راهرویى به سوى اتاقم قدم ‏برمى‏داشتم که بوى نادرِ دلاویزى درجا میخ‌کوبم کرد. دریافتم که نمى‏شود از ماجراسردرآورد، اما بو، آن چنان پرمایه و آن چنان به نحوى پیچیده گلستانى بود که به گمانم ‏تمامى باغ‏هاى گل وگلزارها را لخت کرده بودند تا ...
نویسنده: مارسل پروست