در شنبه بازار کهنه فروشان می‌گشتم. بر بساط زنی کولی، سه قاب چوبی شیشه‌دار ساده بود سه مینیاتور. نقاشیها را به قیمتی ارزان خریدم. زن کولی خندید. چند دندان طلا توی دهانش برق زد. قاب ها را پیچید لای روزنامه و گذاشت توی کیسه ای پلاستیکی. داد دستم، پولش را گرفت و باز خندید. طلاها باز برق زد.
مینیاتورها حالا روی دیوار اتاق اند یکی بالا، دو تای دیگر کمی‌پایین‌تر، در یک ردیف.
می‌نشینم روبه روی دیوار و تماشایشان می‌کنم و در دل، با شما حرف می‌زنم....
نویسنده: ناصر زراعتی