«زندونی، اسمت چیه؟»
«چون فردا، موقع طلوع آفتاب، دیگه به دردم نمی‌خوره، آن‌قدرها ارزش پنهان کردن نداره، پارکر اندرسن»
«درجه‌ت؟»
«زیاد به جایی نمی‌خوره؛ افسران ارشد باارزش‌تر ازاونن که خودشونو به شغل مخاطره آمیز جاسوسی به خطر بندازن. من گروهبانم.»
«ازکدوم هنگ؟»
«معذرت می‌خوام،جواب من، باتوجه به اطلاعاتی که دارم ممکنه سبب بشه که پی ببرین رودروی چه نیرویی هستین، چون خود من به خاطر کسب همین خبر بوده که به صفوف شما اومده‌م؛ بنابراین، گفتن نداره.»
«بلبل زبون هم که هستی...
نویسنده: اَمبروس بی یرس