اولین‌بار آلکساندر فیودورویچ را در بیستم دسامبر 1916 در ناهارخوریِ چشمه آب معدنی آلیلا ملاقات کردم. زاتسارِنی ما را به هم معرفی کرد، وکیل‌مدافع اهل ترکمنستان. شنیده بودم زاتسارنی در چهل‌سالگی داده بود ختنه‌اش کرده بودند. آن گراندوک پترنیکلایویچِ ابله بی‌ابرو، که به تاشکند تبعیدش کرده بودند، برای دوستیِ زاتسارنی ارزش زیادی قائل بود. گراندوک عادت داشت لُختِ مادرزاد دور تاشکند بچرخد، با زن قزاقی ازدواج کرده بود، جلو پرتره ولتر، انگار شمایل عیسی مسیح باشد، شمع روشن می‌کرد، و داده بود دشت‌های پهناور آمودریا را خُشک کرده بودند. زاتسارنی دوستِ صمیم‌اش بود....
نویسنده: ایزاک بابل