وقتی هیفده ساله بودم؛ ایمان خود را از دست دادم. چندی بود که ایمانم متزلزل شده بود، و سپس خیلی ناگهانی، در اثر حادثه ای که بر روی قایقی واقع در رودخانه کنار شهری که در آن زندگی می کردیم، اتفاق افتاد، بکلی زایل گردید. عموی من، که مجبور بودم مدت طولانی از عمر خود را با او زندگی کنم، یک کسب و کار حقیر تولیدی مبل و میز و صندلی را در شهرمان راه انداخته بود و همیشه از نظر مالی در مضیقه قرار داشت ولی معتقد بود که خداوند بطریقی به او کمک خواهد رساند.
و چنین چیزی اتفاق افتاد. یک سرمایه گذارکه متعلق به فرقه ای موسوم به کلیسای آخرین تطهیر، در تورنتو کانادا بود، از راه رسید. این مرد از ما پرسید که چطور به خودمان این اجازه را داده ایم به این فکر بیفتیم که خداوند قادر متعال و خوب فرزندان خودش را بی پول رها ...
نویسنده: وی اس پریچت