در «سوق‌الاسود» بود. عصر همان روز «شکتور» چلینگر، که توی دکانش یک پارچ روشویی را تعمیر می‌کرد، برای این‌ که به خودش برسد و آرام به زندگی بی‌سرانجام خود فکر کند، یک ‌لحظه دست از کار کشید. ولی در افکار تلخ خود، خیلی دور نرفت. تمام زندگیش همان‌جا، خیلی نزدیک به خود او بود و او می‌توانست آن را با دست‌هایش لمس کند که چقدر تیره و کثیف و خالی از هرگونه هدف خیالی بود. از آن به قدری زده شده بود که ناچار به چیز دیگری فکر کرد.
قبل از همه می‌بایست فهمید که «سعید» سلمانی دوره‌گرد، برای مسموم کردن زنش چه‌کار کرده است. در آن روزها این مساله بزرگ‌ترین مشغله‌ی ذهنی اهالی محل بود. ولی از جزییات این جنایتِ پر از ابهام نمی‌دانست و ناچار می‌بایست خود را به رها کردن این تصمیم راضی می‌کرد....
نویسنده: آلبر کوسری