از قوری قشنگی بر لب میز کافه عطر ملایم برگچه‌های ریحان می‌آید. آن پشت، روی سکوی کوچکی که دورش پارچه قرمز کشیده‌اند، نوازندگان با مضراب و زخمه پیش در‌آمد یکنواختی می‌نوازند که از میان آب نغمه‌ای در نیم پرده‌های بالا رونده بیرون می‌خزد و با لوشه‌های پیچیده بی‌پایان در فضا می‌لغزد. سنتور و قانون و ویولون زن خواننده را همراهی می‌کنند. در میانشان روی یک سه پایه چند فنجان قهوه‌ خوری و یک شیشه عرق مصطکی گذاشته‌اند. سنتور را مرد خاکستری موئی می‌نوازد که دماغ گنده و عینکی است و گاه به گاه سر به عقب می‌برد ، دهانش را چارتاق باز می‌کند و شادمانه چهچهه‌ای می‌زند که دیگران هم از آن پیروی می‌کنند و بعد با دشواری تمام بافت آهنگ را از سر می‌گیرند. بر سر میزهایی که تنگاتنگ هم زیر درخت چنار گذاشته‌اند تا از ...
نویسنده: جان دوس پاسوس