با قامتی استخوانی و بلند، سیه‌چرده و لاغر بود. اولین‌بار در یکی از گردش‌گاه‌های همیشگی‌ام در ساحل جزیره او را دیدم. بر لبه تیز «مرانه»1 پشت قلعه، با قلاب ماهی «مقوا»یی بزرگی گرفته بود که مایه تعجب بود. بلندی ماهی بیش از یک متر و حتا از قد پسرش احسان که دانش‌آموز من در کلاس اول راهنمائی بود بیشتر بود. عصر بود و ساعتی مانده بود که آفتاب پشت آب‌های کبود و طلائی مغرب پنهان شود.
احسان با کمک پسرک دیگری می‌خواست ماهی را که زورش نمی‌رسید به خانه ببرد. از او خواستم ماهی رابه موازات بدنش به دست گیرد و با دوربینی که همیشه همراه داشتم عکسی از او و سپس از پدرش گرفتم. تاکنون ندیده بودم کسی با قلاب ماهی به این بزرگی گرفته باشد. در کنار او نشستم و از اسم و کار او پرسیدم. می‌گفت نامش ناخدا عبدل است. سال‌های زیادی ناخدای دوبه و یدک‌کش شرکتِ گِلِ سرخ معدن هرمز بوده و حالا سه سال است که بازنشسته شده....
نویسنده: حسن کرمی