ریچارد هارنجر مرد خوشبختی بود. به رغم آن‌چه آدم‌های بدبین، پس از زمان کتاب جامعة سلیمان تاکنون گفته‌اند، وجود آدمی خوشبخت دراین دنیای نگون‌بخت آن‌قدرها عجیب و غریب نیست. اما به راستی چیز بسیار عجیب و غریب آن است که ریچارد هارنجر از خوشبختی خود آگاه بود. میانه‌روی یا اعتدال طلایی، که قدیمی‌ها آن همه تحسین می‌کردند دیگر ور افتاده و کسانی که این راه و رسم را در پیش گرفته‌اند باید تمسخر مؤدبانه آدم‌هایی را به جان بخرند که نه از کف نفس خوبی دیده‌اند و نه از عقل سلیم راه به جایی برده‌اند. ریچارد هارنجر مؤدبانه و با بی خیالی شانه بالا می‌انداخت: بگذار دیگران با خطر زندگی کنند؛ بگذار دیگران با شعلة تند و تیز جواهرگون بسوزند؛ بگذار دیگران دار و ندارشان را بر سر رو کردن یک کارت به خطر بیندازند؛ روی طناب محکمی که به افتخار یا گور منتهی می‌شود راه بروند؛ یا جان‌شان را بر سر هدف یا عشق یا حادثه‌ای به مخاطره بیندازند....
نویسنده: ویلیام سامرست موآم