اولین بار که دیدمش گفت: «اگر جای تو بودم این کار را نمی‌کردم.» یک بچه‌ی شش ساله بودم و داشتم پای یک درخت را می‌کندم، دنبال کرم می‌گشتم. این مال وقتی بود که پدرم هنوز کل املاکش را داشت، املاکی که من می‌توانستم یک بعد از ظهر کامل توی نارنجستان راه بروم و باز هم به آخرش نرسم. بیش‌تر وقت‌ها این‌طوری خودم را سرگرم می‌کردم، یا بازی از خودم در می‌آوردم، یا دوست خیالی از خودم می‌ساختم و با او بازی می‌کردم، چون واقعاً خودم هیچ دوستی نداشتم، یا این که دنبال گنج می‌گشتم. خواهرهایم همه از من خیلی بزرگتر بودند و دوست نداشتند توی دست و بالشان بپلکم، برای همین یک نقشه‌ی دروغکی درست می‌کردند، و برای این‌که به‌نظر کهنه بیاید با چوب بیس بال می‌کوبیدندش و لبه‌هایش را می‌سوزاندند، بعد من را می‌فرستاند دنبالش که گنج را پیدا کنم. من سالیان سال توی این بازی می‌سوختم....
نویسنده: کریس آدرین