«می‌خواهم نباشد این عمر و زندگی را که من می‌گذارانم. این راه خراب شده، تمامی ندارد. چهار ساعت این سر و چهار ساعت آن سر. آن هم تو این تابستان.»
این همه‌ی غرولندی بود که اعضای خانواده هر پانزده روز یک بار، کم و بیش، آن را از مادرشان می‌شنیدند و هیچ نمی‌گفتند.
عرق سر و صورتش را با گوشه‌ی آستین بلندش پاک کرد. کوله بارش را از پشتش گرفت. یک لیوان آب به او داد. نوشید. کمی از آب در لیوان مانده بود، آن را کف دستش ریخت و به سرو صورت و گردنش زد.
- اوه، چه‌قدر گرمم شده.
یک استکان چای برایش ریخت. آن را سر کشید و پیاله‌اش را کناری گذاشت؛ کمی آرام شد.
- مادر جان، خوش آمدی. لیلا چه طور بود؟ او را دیدی؟
- بله دیدم. احوال همه‌ی شما را پرسید. خانه‌شان آباد، مثل دفعه‌های پیش نبود که از پشت قفس هم‌دیگر را ببینیم. دو ساعت کنار هم نشستیم. چیزهای زیادی هم ...
نویسنده: نجیبه احمد