داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

قانون اول روبوتیک

آرشيو نظرات (0)
دسته : آیزاک آسیموف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

میک ‌داناوان‌ نگاهی به لیوان‌ خالی نوشابه ‌‌خود‌ انداخت‌، ‌احساس‌کرد حوصله‌اش پاک‌ سر رفته‌ و‌ با‌ این ‌‌عزم که‌ هر‌چه‌ دیگران‌ تاکنون‌ گفته‌اند‌ و‌ او شنیده ‌است، کافی است‌،‌‌‌ فریاد‌کشید‌: «اگر‌ بنا‌ به‌طرح‌ مسئله‌ روبوت‌های‌ غیرعادی باشد، من‌ یکی‌هم حرفی‌ ندارم: من ‌خودم‌‌ به ‌شخصه‌ از‌ قضیه‌ یک ‌روبوت خبردارم‌ که‌ قانون‌اول‌ را‌ نقض‌کرد.»
ولی ازآنجا که‌چنین ‌امری‌ اصولا ناممکن‌ بود، ناگهان همه‌ ساکت ‌شدند و همه توجها به داناوان معطوف ‌شد.
داناوان از‌ اینکه چنین حرفی زده ‌بود فوری‌ پشیمان‌‌ شد و‌ سعی ‌کرد‌ که موضوع صحبت را عوض‌ کند.گفت: «راستی دیروز قضیه جالبی‌شنیدم…»
مک‌ فرلین که روی صندلی‌ بغل‌دست داناوان نشسته‌ بود به میان‌حرف‌ او‌ دوید و گفت ...
نویسنده: آیزاک ‌‌آسیموف

۱۰:۰۳:۱۳

کال

آرشيو نظرات (0)
دسته : آیزاک آسیموف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

من یک روبوت هستم. اسم من کال است. یک شماره‌ی ثبتی دارم. این شماره CL-123X است، ولی اربابم به من کال می‌گوید.
حرف X در شماره‌ی ثبتِ من به این معناست که من روبوت ویژه‌ای برای اربابم هستم. او درخواست من را داد و در طراحی من همکاری کرد. او خیلی پول دارد. او یک نویسنده است.
من روبوت چندان پیچیده‌ای نیستم. اربابم یک روبوت پیچیده لازم ندارد. او فقط کسی را می‌خواهد ریخت و پاش‌هایش را جمع کند، پرینترش را به کار بیندازد، دیسک‌هایش را مرتب کند، و از این کارها انجام دهد.
او می‌گوید جوابش را ندهم و تنها کاری که دستورش را می‌دهد انجام دهم. او می‌گوید این طوری خوب است.
او افرادی دارد که گاهی به کمکش می‌آیند. آن‌ها جوابش را می‌دهند. گاهی کارهایی را که به آن‌ها می‌گوید، انجام نمی‌دهند. او عصبانی می‌شود و صورتش سرخ می‌شود.
بعد به من می‌گوید کاری انجام دهم، و من انجامش می‌دهم. او می‌گوید شکر خدا، تو همان کاری که می‌گویم انجام می‌دهی.
البته که من هر کاری گفته شود انجام می‌دهم. مگر چه کار دیگری می‌توانم انجام دهم؟
نویسنده: آیزاک آسیموف

۰۷:۰۵:۵۷

آخرین سؤال

آرشيو نظرات (0)
دسته : آیزاک آسیموف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آخرین سوال را، اولین بار، در تاریخ 21اُم ماه مه 2061، زمانی که نوع بشر تازه پا به عالم روشنایی گذاشته بود، نیمه‌شوخی و نیمه‌جدی پرسیدند. پیش کشیدنِ سوال، نتیجه‌ی یک شرط‌بندیِ پنج‌دلاری موقعِ خوردنِ مشروب بود و این طور اتفاق افتاد:
الکساندر آدِل و برترام لوپوف، دو تا از مهندسان کشیکِ ساعی و وفادارِ «مولتی‌واک» بودند. آن دو هم همان اندازه خبر داشتند پشت چهره‌ی چشمک‌زن و سرد و پرسروصدای این کامپیوتر غول‌آسا، که اندازه‌اش چندکیلومتری می‌شد، چه می‌گذرد که بقیه‌ی انسان‌های عادی؛ هر چند که دست‌کم آنها تصوری مبهم از طرح کلّیِ آن رله‌ها و مدارها داشتند که مدت‌ها بود دیگر هیچ بنی‌بشری به تنهایی از کل آن سر درنمی‌آورد.
مدتی می‌شد که کار مولتی‌واک به شیوه‌ی تنظیم و تصحیح خودکار بود. در واقع، می‌بایست همین طور هم می‌بود؛ چرا که انسان دیگر نه از پس آن برمی‌آمد با سرعت لازم کامپیوتر را تصحیح و تنظیم کند و نه حتا این کار را با دقت لازم انجام بدهد. به همین دلیل، آدل و لوپوف به این غول عظیم‌الجثه فقط کمک‌های سطحی و دم‌دستی می‌رساندند؛ یعنی کاری را می‌کردند که هر انسان دیگری هم از پسش برمی‌آمد: اطلاعات را به کامپیوتر می‌دادند ...
نویسنده: آیزاک آسیموف

۰۶:۴۶:۱۱

بی‌ثباتی

آرشيو نظرات (0)
دسته : آیزاک آسیموف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پرفسور فایربرنر با دقت موضوع را توضیح می‌داد: «ادراک از زمان بر ساختار جهان استوار است. وقتی جهان منبسط می‌شود در نظر می‌گیریم که زمان به جلو می‌رود؛ وقتی هم جهان منقبض می‌شود، تصور می‌کنیم که زمان به عقب برگشته است. اگر به نوعی جهان را واردار کنیم تا در حالت سکون قرار بگیرد، بدون این که منقبض یا منبسط شود، زمان هم از حرکت خواهد ایستاد.»
آقای اتکینز با شیفتگی گفت: «ولی شما نمی‌توانید جهان را به حالت سکون درآورید.»
پرفسور گفت: «با این وجود من می‌توانم بخشی از جهان را به حالت سکون در آورم. فقط کافی است یک سفینه را نگه داریم. زمان از حرکت خواهد ایستاد و ما می‌توانیم مطابق میل خود به جلو یا عقب حرکت کنیم؛ کل سفر هم کمتر از یک لحظه طول می‌کشد. اما همه‌ی جهان در حینی که زمان برای ما ایستاده است حرکت خواهد کرد. در حالی که ما به کالبد جهان نزدیک می‌شویم، زمین به دور خورشید حرکت می‌کند، خورشید به دور مرکز کهکشان حرکت می‌کند. کهکشان هم به دور یک مرکز جاذبه که همه‌ی کهکشان‌ها به دور آن حرکت می‌کنند، می‌چرخد.» ...
نویسنده: آیزاک آسیموف

۰۸:۴۰:۳۳

چشم‌ها فقط به درد دیدن نمی‌خورند

آرشيو نظرات (2)
دسته : آیزاک آسیموف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

بعد از گذشت صدها میلیارد سال، یکهو خودش را با اسمش به خاطر آورد: آمِس. نه به شکل یک دسته طول موج که توی کلّ عالم پخش شده و بدیلِ آمس است؛ بلکه منظورش خود امواج صدا بود. چیزهایی یادش آمد از امواج صوتی که دیگر نه می‌شنیدشان و نه می‌توانست بشنود.
فکر جدید از قرن‌ها قبل و قبل و قبل و از چیزهای قدیمی در افکارش می‌آمد و می‌رفت. بردار انرژیش را که تمام شخصیت او را می‌ساخت پهن کرد و خطوط نیرویش تا آن طرف ستاره‌ها کشیده شد.
جواب بروک خیلی زود آمد.
آمس پیش خود حساب کرده بود که حتماً حرفش را به بروک می‌تواند بگوید. یعنی حتماً می‌توانست به کسی بگوید.
نقوش انرژی متحرکی که بروک ساطع می‌کرد به او گفت: «تو نمی‌آیی، آمس؟»
«چرا! می‌آیم.» ...
نویسنده: آیزاک آسیموف

۰۱:۵۹:۲۷

چپ به راست

آرشيو نظرات (0)
دسته : آیزاک آسیموف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

رابرت ال. فورواردِ چاق، فیزیکدان محبوب و قابل اعتماد در آزمایشگاه‌های تحقیقاتی هیوز واقع در مالیبو و نویسنده‌ی پاره وقت علمی-‌تخیلی، با حالت آرام همیشگی خود، شمرده شمرده مکانیسم را شرح داد.
او گفت: «همانطور که می بینی، ما اینجا حلقه چرخان بزرگ یا همون حلقه رو داریم که از ذرات متراکم یک میدان مغناطیسی مناسب ساخته شده. ذرات این میدان با سرعتی برابر نود و پنج صدم سرعت نور حرکت می‌کنن و شرایطی رو بوجود می آرن که اگر اشتباه نکنم، در مورد هر چیزی که از سوراخ وسط حلقه عبور کنه، تغییر در پاریته[1] رو بوجود می‌آرن.»
گفتم: «تغییر در پاریته؟ منظورت اینه که جای چپ و راست با هم عوض میشه؟»
«یه چیزی عوض میشه، ولی مطمئنم نیستم که چی. اعتقاد خود من اینه که چیزی مثل این می‌تونه ذرات رو به پاد ذره و یا یه چیز بی ثبات‌تر تبدیل کنه. شاید این همون راهی باشه که بتونیم از طریقش به منابع بی‌پایان پاد ماده دست پیدا کنیم و نیرو برای سفینه‌هایی ...
نویسنده: آیزاک آسیموف

۰۸:۱۷:۱۷

اَبَر نوترون

آرشيو نظرات (0)
دسته : آیزاک آسیموف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در هفدهمین جلسه‌ی انجمن مفتخر آنانیاس، ترسی عظیم را مشترکاً تجربه کردیم و به‌دنبال آن، گیلبرت هایس را به‌عنوان رئیس همیشگی مجمع انتخاب کردیم.
این انجمن آن‌قدرها هم بزرگ نبود. پیش از انتخاب هایس، فقط چهار نفر بودیم: جان سباستین، سایمون مورفری، موریس لِوین و من. در ظهر اولین یک‌شنبه‌ی هر ماه همدیگر را ملاقات می‌کردیم و در این مراسم ماهانه با قمارکردن روی صورت‌حساب شام، هم از اعتبار نام انجمن دفاع می‌کردیم و هم قابلیت خودمان در دروغ‌گویی را می‌سنجیدیم.
این رویه، هم پیچیده بود و هم قواعد پارلمانی سفت و سختی داشت. هر یک از اعضا، به نوبت باید داستان تعریف می‌کرد. توی این داستان باید دو شرط رعایت می‌شد. اول اینکه داستانش باید دروغی بیدادگرانه، پیچیده و خارق‌العاده می‌بود؛ و دوم آن‌که باید عین حقیقت به نظر می‌رسید. دیگر اعضا مجاز بودند – و این کار را می‌کردند – که به هر نقطه از داستان که مایلند حمله کنند، سوال بپرسند و از راوی توضیحات بخواهند.
وای بر راوی‌ای که تمام سوالات را فوراً پاسخ نمی‌داد، یا کسی که در پاسخ‌هایش دچار تناقض می شد. پول شام به حسابش بود! ...
نویسنده: آیزاک آسیموف

۱۰:۰۰:۳۷

حلقه‌ی دور خورشید

آرشيو نظرات (0)
دسته : آیزاک آسیموف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وقتی جیمی ترنر وارد اتاق پذیرش شد، با سرخوشی چیزی زیر لب زمزمه می‌کرد که تا اندازه‌ای گوشخراش به نظر می‌رسید.
پرسید: «پیرمرد سگ اخلاق هستش؟» و سوال خود را با چشمکی همراه کرد که منشی زیبا سرخ شد.
«ایشون تشریف دارن و منتظر شما هستند.» سپس او را به سمت دری راهنمایی کرد که روی آن با حروف درشت و سیاه نوشته شده بود: «فرانک مک کاچیون، مدیر کل پست اتحادیه فضایی»
جیم وارد شد و گفت: «سلام فرمانده. چی شده؟»
«ها، تویی؟»
مک کاچیون سرش را از روی میز بلند کرد و در حالی که ته سیگار برگ بد بویی را می‌جوید گفت: «بشین.»
مک کاچیون از زیر انبوه ابرو‌های خاکستری و پرپشت به او چشم دوخت. پیر سگ اخلاق، نامی آشنا برای تمامی اعضای پست اتحادیه فضایی بود....
نویسنده: آیزاک آسیموف

۰۷:۳۹:۳۱

سرگردانی ربات اِی-ال 76

آرشيو نظرات (0)
دسته : آیزاک آسیموف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«جاناتان‌ کوئل» در حالی‌ که‌ چشمانش‌ را از فرط‌ نگرانی‌ در پشت‌ شیشه‌های‌ عینک‌ بی‌قابش‌ تنگ‌ کرده‌ بود، به‌ سرعت‌ دری‌ را که ‌روی‌ آن‌ عبارت‌ «مدیرکل‌» نوشته‌ شده‌ بود باز کرد. او کاغذ تاشده‌ای‌ را که‌ در دست‌ داشت‌، روی‌ میز انداخت‌ و نفس‌زنان‌ گفت‌: «رئیس، این رو ببینید!»
«سام‌ تاب‌» سیگارش‌ را از یک‌ گوشه‌ی‌ لبش‌ به‌ گوشه‌ دیگر انداخت ‌و کاغذها را به‌ سرعت‌ از نظر گذراند، در این‌ میان‌ بادست‌ دیگرش‌ هم‌ گونه‌های‌ خودرا کشید و فریاد زد: «لعنت‌ بر شیطون‌! این‌ها چی ‌میگن‌؟»
کوئل بدون این که لازم باشد توضیح‌ داد: «میگن‌ ما پنج‌ تا ربات‌ "ای-ال‌" براشون‌ فرستاده‌ایم‌.»
«ولی‌ ما شش‌ تا فرستادیم‌، نه‌؟»
«البته‌ که‌ شش‌ تا فرستادیم،‌ ولی‌ ظاهراً فقط‌ پنج‌ تاشون‌ به‌ مقصد رسیده‌اند، اون‌ها شماره‌ سریال‌ ربات‌ گمشده‌ را هم‌ نوشته‌اند؛ ای‌-ال‌ 76»
صندلی‌ تاب‌ تکانی‌ خورد و روی‌ زمین‌ افتاد. تاب از جا پرید و با سرعت‌ به‌ سمت‌ در روانه‌ شد....
نویسنده: آیزاک آسیموف

۰۸:۵۷:۴۷

لذتی که آن‌ها می‌بردند

آرشيو نظرات (0)
دسته : آیزاک آسیموف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

حتی مارجی آن شب درباره‌اش در دفتر خاطراتش ‌یادداشت کرد. در صفحه‌ای که تاریخ 17 می سال 2155 بر بالای آن به چشم می‌خورد، نوشت: «امروز تامی یک کتاب واقعی پیدا کرد!»
یک کتاب بسیار قدیمی بود. یک بار پدربزرگ مارجی گفته بود وقتی او یک پسر بچه بوده، پدربزرگش به او گفته یک زمانی تمام نوشته‌ها بر روی کاغذ چاپ می‌شد.
آن‌ها کتاب را ورق می‌زدند، ورق‌ها زرد و تاخورده بودند و خواندن لغاتی ساکن - به جای لغات متحرک که همان طور که می‌دانید انتظار می‌رود روی صفحه دیده شوند - به طرز وحشتناکی جالب بود. وقتی به صفحه قبلی بر می‌گشتند کلمات مشابه‌ای بر روی آن بود، همان‌هایی که وقتی کتاب را بار اول خوانده بودند، همان‌ها را داشت.
تامی گفت: «هی! چه اسرافی، حدس می‌زنم وقتی کتاب رو تموم کردی بندازی‌اش دور. صفحه تلویزیون ما باید یک میلیون کتاب تو خودش داشته باشه و حتماً برای مقدار بیشتری هم مناسبه. من که اون رو نمی‌اندازم دور.»
مارجی گفت: «من هم همین طور.» او یازده سالش بود و به اندازه تامی فیلم - کتاب ندیده بود، تامی سیزده سالش بود....
نویسنده: آیزاک آسیموف

۱۱:۳۲:۱۸

شب آواز

آرشيو نظرات (1)
دسته : آیزاک آسیموف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

همان‌جوری که گاه‌گداری اتفاق می‌افتد؛ رفیقی دارم که بعضی وقت‌ها، از زبانش می‌پرد که می‌تواند ارواح را از نهایت اعماق احضار کند.
یا حداقل یک روح را- یک روح کوچک، که نیرو‌هایی کاملا محدود دارد. گاهی درباره‌اش حرف می‌زند، ولی فقط وقتی که به لیوان چهارم اسکاچ با سودایش می‌رسد. اینجا تعادل ظریفی هست -سر لیوان سوم هیچ چیز از ارواح (البته از نوع ماوراء الطبیعیش) نمی‌داند؛ و با پنجمی خوابش می‌برد.
آن شب فکر کردم که الان دیگر مقدارش میزان شده است، به همین خاطر گفتم: «مشروب و ارواح! هی! جرج!، اونی[1]رو که مال تو بود، یادت میاد؟»
گفت: «هه؟» جوری به مشروب نگاه می‌کرد انگار برایش عجیب بود که باید همچین چیزی را به خاطر بیاورد.
گفتم: «مشروب رو نمی‌گم، اون روحه رو می‌گم، همون ریزه هه، که قدش تقریبا دو سانت بود، همون که گفتی از نمی‌دونم کجای عالم وجود احضارش کردی، همون که نیروهای فوق طبیعی داشت....
نویسنده: آیزاک آسیموف

۰۳:۰۳:۵۷

قانون‌ اول‌

آرشيو نظرات (0)
دسته : آیزاک آسیموف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

قوانین‌ سه‌ گانه‌ روباتیک‌:
1- یک‌ روبات‌ هرگز به‌ افراد بشر صدمه‌ نمی‌رساند و از هر عملی ‌که‌ موجب‌ آسیب‌ رسیدن‌ به‌ انسان‌ها شود، جلوگیری‌ می‌کند.
2- یک‌ روبات‌ از دستورات‌ انسان‌ها اطاعت‌ می‌کند، مگر دستوراتی‌ که‌ اجرای‌ آن‌ها مغایر قانون‌ اول‌ باشد.
3- یک‌ روبات‌ از موجودیت‌ خود دفاع‌ می‌کند، البته‌ تاحدی‌ که ‌این‌ دفاع‌ مغایر قانون‌ اول‌ یا دوم‌ نباشد.
***
مایک‌ داناوان که‌ دیگر حوصله‌اش‌ سر رفته‌ بود، نگاهی‌ به‌ لیوان‌ خالی‌ خود انداخت‌. قبلاً همه‌ این‌ حرف‌ها را به‌ اندازه‌ی‌ کافی‌ شنیده ‌بود. او صدایش‌ را بلند کرد: «اگر قرار هست‌ راجع‌ به‌ روبات‌های‌ غیر عادی‌ صحبت‌ کنیم‌، من‌ خودم‌ یک‌ مورد را می‌دانم‌ که‌ قانون‌ اول‌ روباتیک‌ را نقض‌ کرد!»
این‌ کاملاً غیر ممکن‌ بود، از این‌ رو همه‌ نگاه‌ها به‌ سمت‌ داناوان برگشت‌ و سکوت‌ بر جلسه‌ حکمفرما شد....
نویسنده: آیزاک آسیموف
مترجم: مهدی مرعشی

۰۹:۱۷:۵۱

روبات خواب می‌بیند

آرشيو نظرات (0)
دسته : آیزاک آسیموف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«ال وی ایکس- 1» به آرامی گفت:
«من دیشب خواب دیدم.»
«سوزان کالوین» چیزی نگفت، ولی به نظر رسید که چهره چین و چروک خورده او که حاکی از تجربه و دانش بود به مقدار بسیار کمی درهم کشیده شد.
«لیندا راش» جوان، لاغر اندام و سیاه مو در حالی که دست راستش را مدام باز و بسته می‌کرد با حالتی عصبی گفت:
«شنیدی؟ همان طور که به شما گفتم.»
پرفسور کالوین سرش را به نشانه تأیید تکان داد و با صدای آرامی گفت:
««الویکس» تا وقتی که دوباره اسم تو را به زبان نیاورده‌ام نه حرکت می‌کنی، نه حرف می‌زنی و نه صحبت‌های ما را می‌شنوی.»
جوابی شنیده نشد. روبات همانند یک قطعه فلز سرد نشست تا بار دیگر نام خود را بشنود...
نویسنده: آیزاک آسیموف

۱۰:۱۷:۵۴

دکمه ۱ را در مادگی ۲ جا کنید!

آرشيو نظرات (0)
دسته : آیزاک آسیموف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دیوید وودبری و جان هانس، در حالی که در لباس‌های فضاییشان عجیب وغریب و بی‌تناسب می‌نمودند، با عصبانیت بر تاب خوردن سبد بزرگ در فاصله‌ای از بیرون سفینه باری و در میان هوابند نظارت می‌کردند. اکنون که یک سال از گیر افتادنشان درایستگاه فضایی می‌گذشت، بیزاری آن‌ها از چیزهای دوروبرشان درک کردنی بود: دستگاه‌های پالایش که همیشه صدای چکاچک می‌دادند، لوله‌های صدایابی با آب که دائم چکه می‌کردند، مولدهای هوا، که صبح تا شب تنوره می‌کشیدند و گاهی هم از کار می‌افتادند …
وودبری با حالتی ترحم انگیز و به تنگ آمده گفت: هیچ کدام از دستگاه‌ها درست کار  نمی‌کنن، همه‌اش هم برای اینه که همه چیزهارو خودمون با دست سرهم کرده‌ایم. و هانس افزود: اونم ازروی دستورالعمل‌هایی که یک آدم ناوارد نوشته!
شک نبود که موقعیت آن‌ها زمینه‌های خوبی را برای ناخرسندی فراهم می‌کرد....

نویسنده: ایزاک آسیموف

۰۹:۲۰:۴۹

آیزاک آسیموف

آرشيو نظرات (0)
دسته : آیزاک آسیموف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

(‎به روسی Исаак Юдович Озимов‏)
(۲ ژانویه ۱۹۲۰ - ۶ آوریل ۱۹۹۲) نویسنده‌ی آمریکایی روسی تبار گونه‌‌های علمی، علمی-تخیلی، خیال‌پردازی، وحشت و دکتر در بیوشیمی بود. شهرت اصلی او بیشتر به خاطر سری بنیاد (در ایران سری امپراتوری کهکشانی) است. قوانین سه‌گانه‌ی رباتیک وی از شهرت جهانی برخوردار است و دایره‌المعارف بریتانیکا وی را واضع واژه رباتیک در زبان انگلیسی می‌شناسد. وی بیش از ۵۰۰ عنوان کتاب در تمام دسته‌‌های اصلی رده‌بندی دیوی (به جز فلسفه) دارد و سیارک آسیموف ۵۰۲۰ به افتخار وی نامگذاری شده‌است. آسیموف، کلارک و هاین‌لاین به عنوان سه نویسنده‌ی بزرگ گونه‌ی علمی-تخیلی شناخته می‌شوند.
منبع: دانش‌نامه‌ی آزاد ویکی‌پدیا: www.wikipedia.org

۰۹:۴۸:۵۵

کار چشم‌ها، فراتر از تماشاست

آرشيو نظرات (0)
دسته : آیزاک آسیموف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پس از صدها میلیارد سال، ناگهان خود را به عنوان «آمس» به یاد آورد. به عنوان خود صوت آمس و نه آن ترکیب طول موجی که اکنون در سرتاسر گیتی، معادل آمس بود. خاطره پریده‌رنگ و کم‌سویی از امواجی صوتی در او زنده می‌شد که پیشتر نه آنها را نشیده بود و نه می‌توانست بشنود.
می‌خواست حافظه‌اش را برای یه یاد آوردن بسیاری از چیزهای بسیار بسیار کهن، وابسته به دیرین‌ترین دوران قرون ازل، متمرکز کند. گرادب انرژی‌ای را که تمامیت هستی‌اش از آن ساخته شده بود، چنان بگستراند که خط‌های نیروی آن تا ورای ستاره‌ها فراگسترد.
سیگنال پاسخ «بروک» رسید.
نویسنده: ایزاک آسیموف

۰۳:۴۴:۲۴

این عشق که می‌گویند چیست؟

آرشيو نظرات (0)
دسته : آیزاک آسیموف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ناخدا گارم که زل زده بود به موجوداتی که تازه از سیاره‌ی زیر پای‌شان آورده بودند گفت: «اما اینا که دو تا گونه هستن.» اندام بینایی‌اش، تا آن‌جا که می‌شد تصویر را کانونی کرد و بابت همین از جای خود بیرون زدند. لکه‌ی رنگی هم که بالای سرشان بود تندتند سوسو می‌زد.
بوتاکس بعد از چند ماهِ آزگار که توی یک اتاقک جاسوسی جان کَنده بود تا از امواج صوتی‌ای که بومی‌های سیاره ساطع می‌کردند سر دربیاورد، حالا از این که می‌دید از نو با تغییرِ رنگ می‌تواند حرف بزند، عجیبْ احساس راحتی می‌کرد. اختلاط کردن با گوشت مثل آن بود که به اندازه‌ی بازوی برساووش از سیاره‌ی خودت دور باشی و احساس غریبی کنی. گفت: «نه! دو گونه نیستن. دو جور از یک گونه هستن.»
«مزخرف نگو! سر تا پاشون با هم فرق داره. از دور شبیه پِرسه‌ای‌ها انگار هستن؛ ازلیّت رو شُکر! ظاهرشون اما اون‌قدرها منزجرکننده نیست. شکلِ معقولی دارن، دست و پاشون هم که معلومه. اما لکه‌ی رنگ ندارن. می‌تونن حرف بزنن؟»
بوتاکس که باید از درِ مخالفت درمی‌آمد محتاطانه جواب داد: «بله....
نویسنده: آیزاک آسیموف

۱۲:۳۰:۲۸

اشتباه

آرشيو نظرات (0)
دسته : آیزاک آسیموف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دکتر "فینیس ولچ" دانشمند مشهور گفت: بله، البته من میتوانم ارواح مردگان را احضار کنم.
اسکات رابرتسون، استاد جوان زبان و ادبیات انگلیسی، با لبخند پرسید: واقعا دکتر ولچ؟
دانشمند خودش را به طرف استاد جوان کشید و گفت: میخواهم بگویم که... و در حالی که با نگاه چپ و راست را می‌پایید تا مبادا کسی گوش ایستاده باشد، زیر لب ادامه داد:... نه فقط ارواح، بلکه خود جسم‌ها را هم می‌توانم حاضر کنم!
استاد زبان ناباورانه گفت: من فکر نمی‌کردم چنین چیزی امکان پذیر باشد.
- چرا نباشد؟ این فقط یک جریان ساده انتقال مادی است.
استاد زبان با هیجان گفت: یعنی مسافرتی در زمان. و با تردید افزود: ولی این کار کمی...

نویسنده: ایزاک آسیموف

۱۱:۰۸:۲۴