هنری دابینز آدم خوبی بود، سربازی معرکه. اما پیچیدگی توی کارش نبود. طنز و کنایه به او نمی‌چسبید. خیلی از خصلت هایش به امریکا رفته بود. گنده و پر زور، خوش نیت. دو پرده گوشت اضافی و چربی توی شکمش قل می‌خورد. نمی‌توانست تند برود، پا می‌کوفت و می‌رفت. هر وقت لازمش داشتیم حاضر بود. اعتقاد راسخی به مزایای سادگی و رو راست بودن و تلاش و کار داشت. دابینز هم مثل کشورش به سمت رویا پردازی گرایش داشت.
حتی همین الان که بیست سال گذشته، او را مجسم می‌کنم که جوراب شلواری نامزدش را دور گردن خود گره می‌زد، بعد برای کمین راه می‌افتاد.
این هم از بازی‌های او بود. می‌گفت جوراب شلواری طلسم خوش اقبالی اوست. دوست داشت آن را به بینی خود بمالد و نفس بکشد....
نویسنده: تیم اوبرایان