روزی روزگاری مردی شترسوار در بیابان می گذشت.به محله ای رسید که کاروان ها در آن جا اطراق می کردند.کاروانسرا خالی بود،اما پیدا بود که تازه کاروان گذشته است. بادشعلة اجاق را گیرانده وبه خرمن هیزم های گوشة کاروانسرا انداخته بود. مرد چوب کشید و به جان آتش افتاد تا آتش را از خرمن هیزم جدا کند. درست وسط آتش چشمش به مار بزرگی افتاد که گرفتار شده و از هیچ طرف راه فرار ندارد. دل مرد به رحم آمد. با خودش گفت: شاید عمر این فلک زده به سر نیامده است که من سر راهش سبز شده ام خدا را خوش نمی آید همین طور او را به حال خودش بگذارم.
توبره اش را از کول گرفت.آن را به سر چوب بلندی گره زد و داخل آتش برد....
نویسنده: محمدرضا بیگی