داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

دنیای دلخواه

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت شکلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آقای وین به پایان خاکریز طولانی که به بلندای شانه‌اش، از قلوه سنگ‌های خاکستری ساخته شده بود، رسید و فروشگاه دنیاها را در برابر خود دید. درست همان طوری بود که دوستانش گفته بودند: کلبه‌ی کوچکی که از تکهای تخته، قطعات اتومبیل، تکه‌ای آهنِ گالوانیزه و چند ردیف آجر شکسته ساخته شده بود: همه‌ی این‌ها را هم ناشیانه با آبی رقیقی رنگ زده بودند.
نگاهی به پشت سرش انداخت تا مطمئن شود کسی تعقیبش نکرده است. بسته‌اش را محکم‌تر زیر بغل فشرد؛ سپس در حالی که از گستاخی خود کمی به لرزه افتاده بود، در را گشود و به درون خزید.
صاحب فروشگاه گفت: صبح به خیر....
نویسنده: رابرت شکلی

۰۹:۱۸:۳۰

به کابوس استاندارد خوش آمدید

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت شکلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

جانی بزیک به عنوان راننده فضاناو برای شرکت اکتشافی اس.بی.سی کار می‌کرد. او مشغول نقشه برداری یکی از منظومه‌‌های واقع در خوشه‌ی ستاره‌ای سیرگان بود، که در آن زمان هنوز خارج از منطقه شناخته شده‌ی زمین قرار داشت. در نخستین چهار سیاره چیز جالبی به چشم نخورد. پس بزیک به سمت پنجمین سیاره رفت. کابوس استاندارد هم از همان جا آغاز شد.
بلندگوهای داخلی سفینه‌اش به کار افتادند. آشکار بود که کسی آنها را از راه دور هدایت می‌کند. صدایی بم به گوش رسید که گفت: «شما به سیاره‌ی لوریس نزدیک می‌شوید. تصور می‌کنیم که قصد دارید در اینجا فرود بیایید.»
جانی گفت: «درسته. چطوریه که شما انگلیسی صحبت می‌کنید؟»
«در حالی که به سیاره‌ی ما نزدیک می‌شدید، یکی از کامپیوترهایمان زبان شما را از روی شواهد پراکنده‌ی موجود استنتاج کرد.»
جانی گفت: «کارِتون خیلی درسته.»
صدا پاسخ داد: «عمل پیش پا افتاده‌ای بود. حالا اگر مایل باشید، بطور مستقیم با کامپیوتر سفینه مکالمه می‌کنیم تا مدار پرواز، سرعت و دیگر اطلاعات ضروری را در اختیارش بگذاریم.» ...
نویسنده: رابرت شکلی

۱۰:۱۲:۵۷

کنی

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت شکلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

کنی و بقیه مردم در انبار فضاپیمایی بودند که سفر طولانی خود را در میان فضا ادامه می‌داد. حدود یک صد نفری که برهنه و عریان، به شکل توده‌ای بزرگ در انبار فضاپیما در هم لولیده بودند. نه این که جا کم باشد؛ انبار فضاپیما بسیار وسیع بود. وقتی مردم کاری برای انجام دادن نداشتند، خوش داشتند همگی در هم بلولند و به گونه‌ای لذت‌بخش روی یکدیگر دراز بکشند. مردم این کار را بیش از مطالعه یا بازی‌های کامپیوتری -مهارت‌هایی که با دشواری و به صورت تجربی از اربابان آموخته بودند- دوست داشتند. ترجیح می‌دادند همان طور که در لابه‌لای هم چنبره زده‌اند و گهگاه نواحی محرک احساس جنسی‌شان به طرزی لذت بخش تماس می‌یافت و گهگاهی هم کم و بیش تماس می‌یافت، دراز بکشند.
از آن روز تقریباً فراموش شده‌ای که اربابان آن‌ها را به درون فضاپیما هدایت کردند، مردم جدا از خوردن، خوابیدن، و دفع مواد زاید، در این حالت در هم لولیده دراز کشیده بودند...
نویسنده: رابرت شکلی

۱۰:۰۸:۴۲

خواب آبی عمیق

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت شکلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

صدای کوبیدن روی در اتاق گرستون [1] ناگهانی و اعصاب خرد کن بود. پشت بندش هم صدای شدید و تیز زنگ در بود که اصلاً نمی‌شد بی‌خیالش شد. 
وقت از این بدتر نمی‌شد. چون درست در لحظه‌ای بود که گرستون بنا داشت خودش را به «اسناگل‌داون» [2] وصل کند. اسناگل داون، یک برنامه‌ی «خواب آبی عمیق» بود که آدم‌های خوب شرکت «ماجراجویی‌های ناخودآگاه» (با مسؤولیت محدود) فراهم کرده بودند. آن هم برای آن‌هایی که می‌خواستند طی چند ساعتی که معمولاً برای وِل بودن مصرف می‌شد، حال و حولی کنند.
هیجان، وحشت، عشق، خنده! همه‌ی این‌ها را می‌توانستید ضمن خواب تجربه کنید! نسبت به آن روزهای بد گذشته اوضاع کلی عوض شده بود. آن وقت‌ها هر بیست و چهار ساعت یک وقتی در یک اتاق تاریک دراز می‌کشیدید و می‌گذاشتید ذهنتان برای حول و حوش هشت ساعت وارد الگویی تکراری شود.
تا همین اخیراً نوع بشر اسیر خواب بود. این دشمن قدیمی روزها و شب‌های ما محکوممان کرده بود ثلث عمر خودمان را همین طور بیهوده مصرف کنیم و هیچ کاری نکنیم. آن هم بدون هیچ چیزی که بتوانیم نشان بدهیم....
نویسنده: رابرت شکلی

۰۷:۳۷:۳۵

زیارت زمین

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت شکلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«آلفرد سیمون» روی «کازانگا» به دنیا آمده بود. کازانگا سیاره‌ای کوچک نزدیک ستاره‌ی «سماک رامح» بود که امورات مردمش از راه کشاورزی می‌گذشت. سیمون هم آن‌جا کمباین‌اش را در مزارع گندم می‌راند و بعد از ظهرهای دراز و ساکت آن‌جا به ترانه‌های عاشقانه‌ی ضبط شده روی زمین گوش می‌داد.
زندگی خوبی روی کازانگا داشت. دختران همه خوش‌هیکل، خوش سر و زبان، رک و قانع بودند، پای گشت و گذار روی تپه‌ها یا شنا در جوی‌های آب. برای زندگی مشترک هم شرکای وفادار و ثابت قدمی بودند. اما اصلاً چیزی از رمانتیک بازی سرشان نمی‌شد! با آن برخوردهای شاد و راحت روی کازانگا می‌شد کلی خوش گذراند. اما چیزی بیشتر از خوش گذراندن گیر کسی نمی‌آمد.
سیمون حس می‌کرد این وسط، توی این زندگی آرام و بی‌دغدغه، چیزی کم است. بالاخره هم یک روز کشف کرد کمبودش کجاست.
روزی دست‌فروشی با کشتی فضایی درب و داغانی پر از کتاب به کازانگا آمد. نحیف و موسفید بود، کمی هم خل و چل می‌زد. برایش جشنی گرفتند، آخر دنیاهای دوردست بیرونی قدر تنوع را می‌دانستند....
نویسنده: رابرت شکلی

۰۱:۱۴:۳۴

جواز جنایت

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت شکلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

تام ماهیگیر اصلاً حدسش را هم نمی‌توانست بزند که تا اندکی بعد جنایتکاری مشهور خواهد شد. 
صبح بود و تازه خورشید سرخ؛ با همدم کوتوله زردش در پشت سر، از پشت افق سربلند می‌کرد و دهکده‌ی کوچک که بر گستره‌ی سبز سیاره، همانند لکه‌ای سفید و تنها می‌نمود، زیر نور دو خورشید نیمه‌ی تابستان می‌درخشید. 
تام تازه از خواب برخاسته بود. مردی جوان و بلند بالا و سبزه بود. از پدرش دو چشم بادامی؛ و از مادر، گرایش فطری به تنبلی را به میراث برده بود و از این رو هیچ شتابی نداشت، خاصه آنکه تا بارش بارانهای پاییزی نیز نه از ماهی خبر بود و نه از ماهیگیری و هر ماهیگیری باید بیکار می‌گشت. تام ماهیگیر نیز تا پاییز جز گردش و ور رفتن با تور و قلاب خود در تدارک صید خزانی، کاری نداشت. از بیرون صدایی بگومگویی را شنید. 
بیلی نقاش داد می‌زد: سقفش باید قرمز باشد! 
و اِد نساج فریاد می‌کشید: سقف هیچ کلیسایی قرمز نیست! ...
نویسنده: رابرت شکلی

۰۷:۵۳:۴۳

فرستاده‌ای از دنیای سبز و زرد

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت شکلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یک چیز در مورد پرزیدنت رایس. او قادر بود طرز تفکرش را تغییر دهد. وقتی اُنگ با دلایلش به زمین آمد، رایس به او اعتماد کرد. ولی در نهایت هیچ تغییری نکرد. 
ماجرا وقتی شروع شد که محافظش که از نیروی دریایی بود با چهره‌ای به سفیدی گچ به دفتر بیضی شکل [1] آمد. 
پرزیدنت رایس در حالی که از بالای برگه‌هایش نگاه می‌کرد، گفت: «چی شده؟»
محافظ گفت: «یکی می‌خواد شما رو ببینه!»
«جدی؟ خیلی از مردم می‌خوان رئیس جمهور ایالات متحده را ببینند. اسمش تو لیست ملاقاتی‌های صبح هست؟»
«شما متوجه نیستید قربان. این یارو- این مرد- ظاهر شد! یک لحظه این‌جا نبود و لحظه‌ی بعد این جا روبه‌روی من تو راهرو ایستاده بود. قربان اون یه انسان نیست. اون روی دو تا پا ایستاده ولی انسان نیست. اون... اون... من نمی‌دونم اون چیه!» ...
نویسنده: رابرت شکلی

۰۶:۴۴:۲۴

شهروندی در فضا

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت شکلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

من الان واقعاً توی دردسر افتاده‌ام، دردسری بدتر از آن چه همیشه فکر می‌کردم ممکن باشد. کمی توضیح دادن این که چطور از این آشفته بازار سر درآورده‌ام، مشکل است؛ پس شاید بهتر باشد همه چیز را از اول تعریف کنم.
از همان سال ۱۹۹۱ که از مدرسه‌ی بازرگانی فارغ‌التحصیل شدم، شغل خوبی به عنوان سوارکننده‌ی سوپاپ‌های اسفنیکس در خط تولید سفینه‌ی استارلینگ داشته‌ام. من واقع آن سفینه‌های گنده را که به سمت سیگنوس یا آلفاقنطورس یا کلی جاهای دیگر که در اخبار می‌گفت، می‌خروشیدند از ته دل دوست داشتم. مرد جوانی بودم با آینده‌ای روشن. دوستانی داشتم. حتا با چندتایی دختر هم آشنا بودم.
اما این‌ها کافی نبود.
شغلم خوب بود، ولی من نمی‌توانستم در حالی که دوربین‌های مخفی روی دستانم تمرکز کرده بودند کارم را درست انجام دهم. نه این که به خود دوربین‌ها اهمیتی دهم، نه؛ موضوع صدای وزوزی بود که آن‌ها از خودشان در می‌آوردند. نمی‌توانستم تمرکز کنم...
نویسنده: رابرت شکلی

۰۷:۲۷:۵۲

بنگاه دنیاها

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت شکلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آقای وین به انتهای ردیف دراز پشته‌های پاره‌سنگ‌های خاکستری که ارتفاعشان تقریباً تا شانه می‌رسید آمده بود. جایی که بنگاه دنیاها قرار داشت. دقیقاً همان طوری بود که دوستانش توصیف کرده بودند: کلبه‌ای کوچک که از تکه‌های الوار، قطعات اتومبیل، یک تکه آهن گالوانیزه و چند ردیف پاره آجر ساخته شده بود. روی همه‌ی این‌ها هم با رنگ آبی رقیقی، ناشیانه رنگ زده بودند.
آقای وین به کوره‌راه دراز پوشیده از خرده‌سنگ پشت سرش نگاه کرد تا مطمئن شود که تعقیبش نمی‌کنند. بسته‌اش را محکم‌تر زیر بغل فشرد؛ بعد با لرزشی که از تصور بی‌پروایی خودش به تنش افتاده بود، در را باز کرد و به داخل خزید.
صاحب بنگاه گفت : «صبح به خیر.»
علاوه بر بنگاه، خود طرف هم درست همان طوری بود که توصیفش کرده بودند: یک مردک قد بلند پیر که می‌زد حسابی آب زیر کاه باشد، با چشمانی تنگ و دهانی پایین افتاده. اسمش تامپکینز بود. روی یک صندلی گهواره‌ای کهنه لم داده بود....
نویسنده: رابرت شکلی

۰۶:۱۷:۲۲

مزد خطر

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت شکلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ریدر با احتیاط سرش را از لبه‌ی پنجره بالا آورد و آن پایین پله‌ی فرار ساختمان و کمی پایین‌تر از آن کوچه‌ی باریکی را دید. توی کوچه، یک کالسکه‌ی بچه‌ی آفتاب‌خورده و سه سطل زباله بود. در همین ضمنی که او نگاه می کرد؛ از پشت دورترین سطل، دستی در آستین سیاهی با چیزی براق در مشتش حرکت کرد. ریدر سرش را دزدید. گلوله‌ای که پنجره‌ی بالای سر او را شکست و سقف را سوراخ کرد، بارانی از گچ به روی او پاشید.
حالا دیگر وضع کوچه را می‌دانست. آنجا هم درست مثل پشت در، منتظرش کشیک می‌دادند.
تمام قد روی مشمع ترک‌خورده‌ی کف اتاق دراز کشید، به سوراخ گلوله روی سقف خیره شد و گوشش را هم برای شنیدن صداهایی که از پشت در می‌آمدند تیز کرد. او مردی بود بلند بالا که چشمانش را خون گرفته بود و صورتش را هم دوروزی می‌شد که نزده بود. چرک و خستگی خطوطی روی چهره‌اش حک کرده بودند. ترس روی چهره‌اش اثر کرده بود و اینجا و آنجا ماهیچه‌ای را فشرده کرده و عصبی را منقبض کرده بود. وضعش تکان‌دهنده بود. حالا دیگر چهره‌اش از هرکس دیگری متمایز بود، آخر انتظار مردن شکلش داده بود....
نویسنده: رابرت شکلی

۰۹:۰۷:۴۹

کفش

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت شکلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آن که هوشمندانه لباس می‌پوشد به کفش‌ هوشمند هم نیاز دارد، درست است؟ اما باید محتاطانه گام برداشت.
کفش‌هایم وارفته و پاره شده بودند و من از کنار یک امانت فروشی رد می‌شدم، پس رفتم ببینم چیزی دارند که به پای من بخورد یا نه.
چیزهایی که این طور جاها پیدا می‌شوند به کار مشکل پسندها نمی‌آیند. تازه معمولاً به پایی عادی مثل مال من نمی‌خورند. اما این بار موفق شدم. یک جفت کفش کوردوان[1] سنگین قشنگ پیدا کردم. جنس بادوام و محکمی‌داشت، کاملاً هم نو به نظر می‌رسید؛ البته به جز شکاف عمیقی که روی شصت یکی از لنگه‌ها وجود داشت. حتماً همین هم باعث دور انداختن کفش شده بود. چرم بیرون کفش جر خورده بود –شاید به دست بدبختی مثل خود من– و کفش به آن گرانی کاملاً بی ارزش شده بود. معلوم نیست، شاید هم یکی از آن کارهایی بود که خودم در یکی از حالت‌های ناجورم کرده بودم.
ولی آن روز حالم خوب بود. هر روز که یک جفت از این کفش‌ها را پیدا نمی‌کنی، برچسب قیمتش هم خیلی خنده‌دار بود؛ فقط چهار دلار! کتانی‌های K-Mart مندرسم را در آوردم و کفش‌ها را پا کردم تا ببینم به پایم می‌خورند یا نه....
نویسنده: رابرت شکلی

۱۱:۲۶:۱۲

رابرت شکلی

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت شکلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

رابرت شکلی را عموماً طنازترین نویسنده‌ی علمی‌تخیلی دنیا می‌دانند. او در آثارش غالباً تکنولوژی و یا دست‌مایه‌های دیگرِ ادبیات علمی‌تخیلی و فانتزی را با زبان ابسورد هجو می‌کند. «آن روز که فضایی‌ها آمدند» یکی از مشهورترین داستان‌های کوتاه او است که در رأس آثار طنز او قرار دارد و اثری است که در عین اختصار، مباحثی متنوع نظیر آینده‌ی بشر، برخورد با فضایی‌ها، فردیّت بشر و حتا تأویل متن را در بر گرفته است. البته بهتر است خواننده خود سراغ متن برود و حرفِ بیش از این گفته نشود....

۰۳:۳۳:۳۶

آن روز که فضایی‌ها آمدند

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت شکلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یک روز یک مردی آمد دم در خانه. قیافه‌اش خیلی شبیه قیافه‌ی آدم‌ها نبود، هر چند داشت روی دو پا راه می‌رفت. چیزی توی قیافه‌اش لنگ می‌زد. طوری بود که انگار توی فر آب کرده باشند و بعد یک‌دفعه منجمد شده باشد. بعدها فهمیدم این حالت چهره‌اش میان این رده از بیگانه‌ها که موسوم به سینـِستر (Synester) بودند عادی بود و پیش آن‌ها خیلی هم زیبایی منحصربه‌فردی تلقی می‌شد. خودشان به این نوع قیافه می‌گفتند «چهره‌ی مذاب» و در مسابقات زیبایی‌شان اغلب مواقع اهمیت خاصی پیدا می‌کرد. گفت: «شنیده‌ام نویسنده هستید.»
گفتم درست شنیده. چرا باید راجع به هم‌چو چیزی دروغ گفت؟
گفت: «نباید به این گفت خوش‌شانسی؟ من هم داستان‌خَر هستم.»
گفتم: «شوخی بی شوخی....
گفتم: «بله. دارم.» ...
نویسنده: رابرت شِکلی

۰۳:۲۷:۲۲

زن ایده‌‌آل

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت شکلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آقای مورچک با مزه‌ی ترشی در دهان و صدای زنگ خنده‌ای در گوش بیدار شد. این خنده‌ی جرج اُوِن کلارک بود. آخرین چیزی که از مهمانی تریاد مورگان به خاطر می‌آورد. عجب مهمانیی بود. همه‌ی زمین داشتند پایان قرن را جشن می‌گرفتند. سال سه‌هزار! صلح، رفاه و زندگی شاد برای همه!
اُوِن کلارک در حالی که ذره‌ای بیشتر از معمول کله‌اش گرم بود، پوزخند موذیانه‌ای زد و گفت: «چقدر از زندگیت راضی هستی؟ منظورم زندگی با زن عزیزته.»
رفتار ناپسندی بود. همه می‌دانستند که اُوِن کلارک یک «نخستین‌گرا» است، اما او چه حقی داشت که فقط به خاطر این که با یک زن نخستین ازدواج کرده بود به مردم بی ادبی کند؟
مورچک بی‌رودربایستی گفت: «من زنمو دوست دارم. زن من، خیلی بهتر و مهربون‌تر از اُوِن کُپّه‌ی روان‌پریشی‌هاییه که تو اسمشو گذاشتی زن.»
البته امکان ندارد بتوان «نخستین گراها» را از رو برد. نخستین‌گرا‌ها نواقص زنانشان را به همان اندازه‌ی مزایا‌ی آن‌‌ها دوست دارند، بلکه بیشتر....

نویسنده: رابرت شکلی

۱۱:۰۹:۲۶