داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

نامه به همسایه‌ی دانشمند

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ماکسیم... (آه فراموش کردم پدر روحانی شما را چه می‌نامید، بزرگوارانه مرا ببخشید!) ببخشید وعفو کنید این مردک پیر و روحیه‌ی یاوه بافش را، که جسارت کرده و آرامش‌تان را با سخنان نامربوط و ناچیز خود در این نامه به هم زده است. دیگر یک سال کامل از آن زمان گذشته که طبق میل‌تان در این گوشه‌ی دنیا و در همسایگی با من (این بنده‌ی حقیر) رحل اقامت افکنده‌اید و من هنوز شما را نمی‌شناسم. شما نیز این سنجاقک ناچیز را نمی‌شناسید. حداقل اجازه دهید ـ همسایه‌ی گران‌قدر- به‌کمک این هیروگلیف مخصوص پیرمردان با شما آشنا شوم، دست پژوهنده‌ی شما را بفشارم و خیر مقدم بگویم آمدن‌تان را از پترزبورگ به خرابه‌ی ناقابل ما که جمعیت‌اش را مردگان نازل و انسان‌های کشاورزی تشکیل می‌دهند که به اصطلاح عناصر عاصی نام دارند. مدت‌ها بود در جست‌وجوی اتفاقی برای آشنایی با شما بودم و اشتیاقم برای این مهم چه بسیار ...
نویسنده: آنتون چخوف

۱۰:۴۶:۴۶

داستان کوتاه: دشمن‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نزدیکی‌های ساعت ده یک شب تاریک ماه سپتامبر، اَندره‌ی، تنها پسر شش ساله‌ی دکتر کریلُف، پزشک دولتی، از بیماری دیفتری چشم از دنیا فروبست. همین‌که همسر دکتر جلو تخت کودک مرده‌اش به زانو افتاد و اولین نشانه‌های از خود بی‌خود شدن در او دیده شد؛ زنگ سرسرا به شدت به صدا درآمد.
صبح روزی که بیماری دیفتری سر از خانه درآورد همه‌ی پیشخدمت‌ها را به خانه‌های‌شان روانه کردند. بنابرین کریلُف خودش با همان پیراهن آستین بلند و جلیقه‌ی دکمه نینداخته، بی‌آن‌که دست و صورت مرطوبش را که از اسید فِنیک می‌سوخت پاک کند، در را گشود. سرسرا آن‌قدر تاریک بود که شخصی که پا به خانه گذاشت تنها قدِ متوسط، شال‌گردن ِ سفید و چهره‌ی درشت و بسیار رنگ‌پریده‌اش قابل تشخیص بود. رنگ چهره‌اش به اندازه‌ای پریده بود که گویی حضور او سرسرا را روشن کرده‌ بود... .
مرد بی‌مقدمه گفت: «دکتر تشریف دارن؟» ...
نویسنده: آنتون پاولوویچ چخوف

۰۶:۵۱:۲۵

یک دست و دو هندوانه

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ساعت دیواری، ظهر را اعلام کرد. سرگرد شچلکولوبف1، مالک هزار جریب زمین زراعتی و یک همسر جوان، کله‌ی نیمه طاس خود را از زیر شمد چیتی درآورد و بلند‌بلند ناسزا گفت. دیروز،هنگامی که از کنار آلاچیق رد می‌شد، صدای زن جوان خود، کارولینا کارلونا را با جفت گوش‌هایش شنیده بود که با لحنی به مراتب مهربان‌تر و خودمانی‌تر از معمول، با پسر عموی تازه‌واردش گرم گفت‌وگو بود. او شوهر خود را «گوساله» می‌نامید و می‌کوشید ثابت کند که سرگرد را به علت کند‌ذهنی و رفتار دهاتی‌وار و حالات جنون‌آسا و میخوارگی مزمنش، نه دوست می‌داشت، نه دوستش دارد، نه دوستش خواهد داشت....
نویسنده: آنتون چخوف

۱۲:۱۸:۱۷

محاکمه

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

کلبه‌ی کوزما یگورف دکان‌دار. هوا گرم و خفقان‌آور است. پشه‌ها و مگس‌های لعنتی، دسته‌دسته دم گوش‌ها و چشم‌ها، وزوز می‌کنند و همه را به تنگ می‌آورند... فضای کلبه، آکنده از دود توتون است اما به جای بوی توتون، بوی ماهی‌شور به مشام می‌رسد. هوای کلبه و قیافه‌ی حاضران و وزوز پشه‌ها، ملال و اندوه می‌آفریند.
میزی برزگ؛ روی آن، یک نعلبکی با چند تا پوست گردو، یک قیچی، شیشه‌ای کوچک محتوی روغن سبز رنگ، چند تا کلاه کاسکت و چند پیمانه‌ی خالی. خود کوزما یگورف و کدخدا و پزشک‌یار ایوانف و فئوفان مانافوییلف شماس و میخایلوی‌بم و پدر تعمیدی پارفنتی ایوانیچ و فورتوناتف ژاندارم که از چند روز به این طرف به قصد دیدار با خاله آنیسیا، از شهر به ده آمده است، دور میز نشسته‌اند....
نویسنده: آنتون چخوف

۱۱:۲۷:۲۴

ماجرای گند

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

این ماجرا در زمستان آغاز شد.
ضیافت رقصی ترتیب داده شده بود. غرش موسیقی به عرش اعلا می‌رسید، شمع‌های کلیی‌ چلچراغ‌ها روشن بود، مردهای جوان دچار افسردگی نمی‌شدند، دوشیزه‌ خانم‌ها نیز از زندگی لذت می‌بردند. جماعت، توی سالن‌ها می‌رقصید، مردها در اتاق‌ها ورق‌بازی می‌کردند، توی بوفه بساط میگساری به راه بود و توی کتاب‌خانه نومیدانه اظهار عشق می‌کردند.
دوشیزه‌ای موبور و تپلی و پوست صورتی به اسم لیولا آسلووسکایا که چشم‌های درشت آبی رنگ و موی فوق‌العاده بلند و در شناسنامه‌اش سنی به اندازی‌ 26 سال داشت از لج همگی و تمام دنیا و خودش، جدا از دیگران نشسته بود و خودخوری می‌کرد؛ حالی داشت که انگار گربه‌ها به روحش چنگ می‌انداختند. موضوع این‌جاست که حالا دیگر مردها با او بدتر از خوک رفتار می‌کردند. رفتارشان، خاصه در دو سال اخیر، وحشتناک بود؛ لیولا دریافته بود ...
نویسنده: آنتون چخوف

۰۶:۳۹:۲۳

درست است که دیدار انجام نشد اما...

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

گوزدیکف آخرین امتحان خود را داد، سوار کنکای2 دو طبقه شد و با پرداخت شش کوپک وجه رایج،( او همیشه«طبقه‌ی دوم» را ترجیح می‌داد) به دروازه‌ی شهر رسید. حدود سه کیلومتر فاصله‌ی دروازه تا ویلای ییلاقی را پای پیاده گز  کرد. مالک ویلا که بانوی جوانی بود به استقبال او آمد و در به رویش گشود. گوزدیکف معلم سرخانه‌شان بود، به فرزند این خانواده، حساب درس می‌داد و حق‌الزحمه‌ای معادل خورد و خوراک روزانه، به اضافه‌ی یک آپارتمان کوچک در همان ویلا، به اضافه‌ی پنج روبل در ماه، دریافت می‌کرد.
بانوی جوان، دستش را به طرف او دراز کرد و پرسید:
- خوب، چطور شد؟ امتحان‌تان را دادید؟ موفق شدید؟
- بله، بد نبود.
- براوو، یگور آندری‌یویچ! نمره‌‌‌تان چند شد؟
- طبق معمول... بیست...هوم...
نویسنده: آنتون چخوف

۰۹:۰۵:۵۶

شرط بندی

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شبی تاریک و پائیزی بود. بانکدارِ پیر در حالی که با گام‌های آهسته و یک‌نواخت در اتاق کارش از گوشه‌ای به گوشه‌ای دیگر می‌رفت، میهمانی‌ای را که پائیز پانزده سال قبل تدارک دیده بود به خاطر می آورد.نوابغ زیادی در مهمانی حضور داشتند و حرف‌های بسیار جالبی رد و بدل زده می شد.در خلالِ بحث درباره‌ی موضوعات گوناگون، صحبت از مجازات اعدام نیز به میان آمد. بیشتر مهمانان که در میانشان محقق و روزنامه نگار هم کم نبود، اکثرا مخالف مجازات اعدام بودند و آن را ابزاری منسوخ برای مجازات،ناشایست برای حکومتی مسیحی و غیراخلاقی می دانستند. بعضی از آنها معتقد بودند که حبس ابد باید در تمام دنیا جایگزینِ اعدام شود.
میزبان گفت:" من با شما موافق نیستم....

نویسنده:‌ آنتوان چخوف

۱۱:۳۹:۱۷

گناه‌کار شهر تولدو

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

هرکه‌ محل‌ ساحره‌ئی را که‌ می گوید اسمش‌ ماریا اسپالانتسو است‌، نشان‌ دهد یا مشارالی‌ها را زنده‌ یامرده‌ به‌هیأت‌ قضات‌ تحویل کند آمرزش‌ معاصی ی خود را پاداش‌ دریافت‌ خواهد نمود.
این‌ اعـلان‌ به‌ امضای اسقف‌ و قضات‌ اربعه‌ی شهر بارسلون‌ مربوط به آن‌ گذشته‌ی دوری است‌ که‌ تاریخ‌ اسپانیا و ای بسا سراسر بشریت‌ باقی را الی الابد چون‌ لکه‌ئی نازدودنی آلوده‌ خواهد داشت.
همه‌ی شهر بارسلون‌ این‌ اعلامیه‌ را خواند و جست‌وجو آغاز شد. شصت‌ زن‌ مشابه‌این‌ جادوگر دستگیر و با خویشـان‌ خود شکنجه‌ شدند... در آن‌ دوران‌ این‌ اعتقاد مضحک‌ اما ریشه‌دار رواج‌ داشت‌ که‌ گویا جادوگران‌ این‌ توانائی را دارند که‌ خود را به‌ شکل‌ سگ‌ و گربه‌ و جانوران‌ دیگر درآورند، بخصوص‌ از نوع‌ سیاه‌شـان‌. درخبراست‌ که‌ صیادی بارها پنجه‌ی بریده‌ی جانورانی را که‌ شکار می‌کرد به‌ نشانه‌ی توفیق‌ باخود می‌آورد و هر بار که‌ کیسه‌ را می‌گشود دست‌ خونینی در آن‌ می‌یافت‌ وچون‌ دقت‌ می‌کرد دست‌ زن‌ خود را ...
نویسنده: آنتوان چخوف

۰۴:۰۵:۲۸

آنیوتا

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

استپان‌ کلوچکف‌، دانشجوی‌ سال‌ سوم‌، توی‌ ارزان‌ترین‌ اتاق‌ یک‌مجتمع‌ بزرگ‌ آپارتمانی‌ مبله‌ می‌رفت‌ و می‌آمد و سرگرم‌ حاضر کردن‌درس‌ آناتومی‌ بود. دهانش‌ خشک‌ شده‌ بود و پیشانی‌اش‌ از فرط تلاش‌بی‌وقفه‌ برای‌ به‌ خاطر سپردن‌ مطالب‌ به‌ عرق‌ افتاده‌ بود.
هم‌اتاقش‌، آنیوتا، دختری‌ بیست‌ و پنج‌ساله‌، سبزه‌، ریزاندام‌،لاغر، رنگپریده‌ با چشمان‌ خاکستری‌ روشن‌، جلو پنجره‌ای‌ نشسته‌ بودکه‌ شیشه‌هایش‌ را نقش‌ و نگار شبنم‌های‌ یخزده‌ پوشانده‌ بود. پشتش‌را خم‌ کرده‌ بود و با نخ‌ قرمز یقه‌ پیراهن‌ مردی‌ را برودری‌دوزی‌می‌کرد. در کارش‌ عجله‌ای‌ نشان‌ نمی‌داد. ساعت‌ دیواری‌ راهروخواب‌آلود دو ضربه‌ نواخت‌. با وجود این‌، اتاق‌ را برای‌ صبح‌ سر وسامان‌ نداده‌ بودند، لباس‌های‌ خواب‌ مچاله‌ شده‌ بود; بالش‌ها،کتاب‌ها و لباس‌ها همه‌ جا پر و پخش‌ بود. روی‌ سطل‌ بزرگ‌ پسابی‌ که‌لبالب‌ از کف‌ صابون‌ بود، ته‌سیگارهای‌ زیادی‌ شناور بود و آت‌ وآشغال‌های‌ کف‌ اتاق‌ گویی‌ به‌عمد روی‌ هم‌ تلنبار شده‌ بود....
نویسنده: آنتوان چخوف

۰۶:۰۶:۵۹

اندوه

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

غروب است. ذرات درشت برف آبدار گرد فانوس‌‌هایی که تازه روشن شده، آهسته می‌چرخد و مانند پوشش نرم و نازک روی شیروانی‌‌ها و پشت اسبان و بر شانه و کلاه رهگذران می‌نشیند.
"یوآن پوتاپوف" درشکه‌چی، سراپایش سفید شده، چون شبحی به نظر می‌آید. او تا حدی که ممکن است انسانی تا شود، خم گشته و بی‌حرکت بالای درشکه نشسته است. شاید اگر تل برفی هم رویش بریزند باز هم واجب نداند برای ریختن برف‌‌ها خود را تکان دهد... اسب لاغرش هم سفید شده و بی‌حرکت ایستاده است. آرامش استخوان‌‌های درآمده و پا‌های کشیده و نی مانندش او را به مادیان‌‌های مردنی خاک‌کش شبیه ساخته است؛ ظاهراً او هم مانند صاحبش به فکر فرو رفته است. اصلاً چطور ممکن است اسبی را از پشت گاوآهن بردارند، از مزرعه و آن مناظر تیره‌ای که به آن عادت کرده است دور کنند و اینجا در این ازدحام و گردابی که پر از آتش‌‌های سحرانگیز و هیاهوی خاموش‌ناشدنی است، یا میان این مردمی که پیوسته شتابان به اطراف می‌روند ر‌ها کنند و باز به فکر نرود!... 
نویسنده: آنتوان چخوف

۰۴:۰۸:۲۴

آنتون چـِخوف

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

چخوف در ۲۹ ژانویه 1860 در بندر تاگانروک، در شمال قفقاز، به دنیا آمد. پدرش مغازه ‌دار و شیفته آثار هنری بود و همین شیفتگی او را از داد و ستد باز داشت و به ورشکستگی کشاند. چخوف در دورانی که در دانشگاه مسکو به تحصیل پزشکی مشغول بود با نوشتن قطعه‌‌های کوتاه برای مجلات کمدی، زندگی مادر، خواهر و برادران‌اش را تامین می‌کرد. او در ۱۸۸۶ به طور جدی به نوشتن پرداخت و از این زمان به بعد بود که نوشتن، به ب‌های از دست رفتن فرصت تمرین طب، سراسر وقت‌اش را می‌گرفت.
چخوف داستان‌نویس
چخوف نخستین مجموعه داستان‌اش را دو سال پس از دریافت درجه دکترای پزشکی به چاپ رساند. سال بعد انتشار مجموعه داستان "هنگام شام" جایزه پوشکین را که فرهنگستان روسیه اهدا می‌کرد، برای‌اش به ارمغان آورد. چخوف بیش از هفتصد داستان کوتاه نوشته‌است. در داستان‌‌های او ...

۰۴:۰۶:۳۶

آنتوان چخوف

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آنتوان چخوف در سال ۱۸۶۰ متولد شد و در سال ۱۹۰۴، یک سال قبل از انقلاب اول روسیه، بر اثر ابتلا به بیماری آن زمان علاج ناپذیر سل، در اوج شکوفایی هنری، در غربت جوانمرگ شد. مورخین ادبیات، روشنفکران زمان او را به سه دسته تقسیم می‌کنند : نا امید‌ها و بریده‌ها، اصلاح گرایان و سازشکاران، وانقلابیون و شورشگران یا شلوغ کاران. چخوف را می‌توان نویسنده دوران تحولات حاد فرهنگی روسیه قبل از انقلاب نام گذاشت. از جمله نبوغ خلاقیت‌های او این است که بدون جانبداری از هر نوع ایدئولوژی و یا اوتوپی، خالق ادبیات اجتمایی و انتقادی گردید. آثارش آینه پایان جامعه فئودال-اشرافی تزاری است که خبر از آمدن فرهنگی جدید می‌دهند. امروزه ما نیز در غالب کشور‌ها شاهد کوشش‌های آزادیخوا‌هانه و اصلاح گرایانه هستیم، در دوره ای که‌ایدئولوژی‌ها و اوتوپی‌ها به سئوال کشانیده شده و خوشنامی و اهمیت خود را از دست داده‌اند. آثار چخوف اعلب در باره افراد طبقه متوسط شهری یا روستایی هستند....

۰۵:۱۶:۵۶

دیوار

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ایوان، پیشخدمت مخصوص آقای بوکین ضمن آن که ریش ارباب خود را می‌تراشید گفت:
ــ مردی به اسم ماسلف هر روز دو دفعه به خانه مان می‌آید و می‌خواهد با شما حرف بزند … امروز هم آمده بود، می‌گفت که مایل است پیش شما به عنوان مباشر استخدام شود … می‌گفت که ساعت یک بعد از ظهر بر می‌گردد … آدم عجیب و غریبی بود!
ــ چطور مگر؟
ــ هر وقت می‌آید در پیش اتاقی می‌نشیند و یک بند غرولند می‌کند که: «من نه پیشخدمت هستم، نه ارباب رجوع که دو ساعت تمام در پیش اتاقی علافم کنند … من آدم تحصیل کرده‌ای هستم! … با این‌که اربابت یک ژنرال است بهش بگو که جان مردم را در انتظار به لب رساندن، قباحت دارد …»
بوکین اخم کرد و گفت:
ــ حق با اوست! تو برادر، گاهی وقت‌ها پاک بی نزاکت می‌شوی! ارباب رجوع اگر آدم حسابی است و سر و وضع تر و تمیزی دارد باید به اتاق دعوتش کرد … مثلاً می‌توانستی به اتاق خودت یا …

۱۰:۰۸:۵۰

چاق و لاغر

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دو دوست در ایستگاه راه آهن نیکولایوسکایا، به هم رسیدند: یکی چاق و دیگری لاغر. از لب‌های چرب مرد چاق که مثل آلبالوی رسیده برق می‌زد پیدا بود که دمی پیش در رستوران ایستگاه، غذایی خورده است؛ از او بوی شراب قرمز و بهار نارنج به مشام می‌رسید. اما از دست‌های پر از چمدان و بار و بندیل مرد لاغر معلوم بود که دمی پیش از قطار پیاده شده است؛ او بوی تند قهوه و ژامبون می‌داد. پشت سر او زنی تکیده، با چانه‌ی دراز ــ همسر او ــ و دانش آموزی بلندقد با چشم‌های تنگ ــ فرزند او ــ ایستاده بودند. مرد چاق به مجرد دیدن مرد لاغر فریاد زد:
ــ هی پورفیری! تویی؟ عزیزم! پارسال دوست، امسال آشنا!
مرد لاغر نیز شگفت زده بانگ زد: ...
نویسنده: آنتوان چخوف

۰۳:۰۶:۱۷

مرگ یک کارمند

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در شبی خوش، کارمندی به اسم ایوان دمیتریچ چرویاکف که خود نیز به‌اندازه‌ی همان شب،‌ خوش بود در ردیف دوم تئاتر نشسته و دوربین به چشم سرگرم تماشای اپرت «ناقوس‌های کورنیلف» بود. چشم به صحنه دوخته بود و عرش اعلی را سیر می‌کرد. اما ناگهان … راستی در داستان‌ها غالباً به عبارت «اما ناگهان» بر می‌خوریم. مؤلفان حق دارند این جمله را به کار گیرند چرا که زندگی پر است از رویداد‌های ناگهانی و غیر منتظره! باری … اما ناگهان صورت او پر چین و چروک شد، چشم‌هایش به پیشانی‌اش غلتیدند و نفسش بند آمد و …‌هاپچی!!! و همان طوری که ملاحظه می‌فرمایید، ایشان عطسه کردند. هر کسی ــ حالا می‌خواهد د‌هاتی باشد یا کلانتر یا حتی مدیر کل ــ ممکن است عطسه کند. چرویاکف از عطسه‌ای که کرده بود به هیچ وجه احساس شرمندگی نکرد؛ لب و لوچه را با دستمال پاک کرد و به عنوان مردی مؤدب و با نزاکت، به پیرامون خود نگریست تا مطمئن شود که اسباب زحمت کسی را فراهم نکرده باشد. اما درست در همان لحظه، ناچار شد احساس شرمندگی کند زیرا مردی مسن را دید که در ردیف اول ــ درست جلو خود او ــ نشسته بود و داشت کله‌ی طاس و پس گردن خود را با دستکش به دقت خشک می‌کرد و زیر لب، غر می‌زد. چرویاکف در همان نگاه اول، همردیف ژنرال بریزژالف مدیر کل اداره‌ی راه را شناخت و با خود فکر کرد: «چه بد شد که به سر و کله‌اش تف پاشیدم! گرچه رئیس مستقیم من نیست، با این همه خیلی بد شد …
نویسنده: آنتوان چخوف

۱۰:۴۰:۲۵

آدم مغرور

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

این ماجرا در جشن عروسی تاجری موسوم به سینریلف اتفاق افتاد.
ندورزف ــ جوانی بلند قامت با چشم‌های ور قلمبیده و کله‌ی از ته تراشیده و فراک دو دم ــ که ساقدوش عروس و داماد بود، در جمع دختران جوان ایستاده بود و داد سخن می‌داد:
ــ زن، باید خوشگل باشد ولی مرد، اگر هم خوش تیپ نبود غمی نیست؛ چیزی که ارزش او را بالا می‌برد، شعور و تحصیلات اوست. والا قیافه‌ی خوش را بگذار در کوزه و آبش را بخور! یک مرد خوش بر و رو اگر مغزش از علم و شعور خالی باشد، به یک پول سیاه نمی‌ارزد! … راستش را بخواهید من از مرد‌های خوش قیافه خوشم نمی‌آید …! Fi donc (به فرانسه: اوف)
ــ البته کسی که قیافه‌ی جالبی نداشته باشد، باید هم از این حرف‌ها بزند! ولی مردی را که در آن اتاق نشسته و از اینجا پیداست تماشا کنید....
نویسنده: آنتوان چخوف

۰۲:۳۸:۲۵

در بهار

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

برف‌ها هنوز آب نشده است، اما بهار رخصت می‌طلبد تا با جانت عجین شود. اگر بیماری سختی گرفته و خوب شده باشید، این حالت ملکوتی را می‌شناسید. حالتی که دلشوره‌های مبهم بیچاره ات می‌کند، اما بدون کوچک ترین دلیلی لبخند بر لب می‌آوری. ظاهراً طبیعت هم در این موقع در چنین حالتی به سر می‌برد. زمین سرد است، در زیر پا‌ها شلپ شلپ از گل و برف صدا بلند می‌شود، اما همه چیز فوق العاده شاد و مهربان شده است، و هر چیز می‌خواهد تمام اطرافش را در آغوش بگیرد! هوا به قدری صاف و روشن شده است که به نظر می‌آید اگر بالای کبوتر خان یا برج ناقوس بروی، سرتاسر دنیا را خواهی دید. خورشید سخت می‌درخشد، و اشعه‌اش به همراه گنجشک‌ها در برکه‌ها بازی می‌کنند و می‌خندند. رودخانه بالا می‌آید و تیره می‌شود: از خواب خود بیدار شده است و امروز و فرداست که غرش‌هایش بلند شود. درخت‌ها لخت هستند، اما زندگی می‌کنند و نفس می‌کشند....
نویسنده: آنتوان چخوف

۱۱:۵۴:۰۷

خوش اقبال

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

قطار مسافری از ایستگاه بولوگویه که در مسیر خط راه آهن نیکولایوسکایا قرار دارد به حرکت در آمد. در یکی از واگن‌های درجه دو که «استعمال دخانیات» در آن آزاد است، پنج مسافر در گرگ و می‌ش غروب، مشغول چرت زدن هستند. آن‌ها دقایقی پیش غذای مختصری خورده بودند و اکنون به پشتی نیمکت‌ها یله داده و سعی دارند بخوابند. سکوت حکمفرماست.
در باز می‌شود و اندامی بلند و چوبسان، با کلاهی سرخ و پالتو شیک و پیکی که انسان را به یاد شخصیتی از اپرت یا از آثار ژول ورن می‌اندازد، وارد واگن می‌شود.
اندام، در وسط واگن می‌ایستد، لحظه‌ای فس فس می‌کند، چشم‌های نیمه بسته‌اش را مدتی دراز به نیمکت‌ها می‌دوزد و زیر لب من من کنان می‌گوید:
ــ نه، این هم نیست! لعنت بر شیطان! کفر آدم در می‌آید!
یکی از مسافر‌ها نگاهش را به‌اندام تازه وارد می‌دوزد، آن‌گاه با خوشحالی فریاد می‌زند: ... 
نویسنده: آنتوان چخوف

۰۹:۳۷:۲۴

شوخی کوچولو

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نیم‌روزی بود آفتابی، در یک روز سرد زمستانی … یخبندان شدید و منجمد کننده، بیداد می‌کرد. جعد‌های فرو لغزیده بر پیشانی نادنکا که بازو به بازوی من داده بود و کرک بالای لبش از برف ریزه‌های سیمگون پوشیده شده بود. من و او بر تپه‌ی بلندی ایستاده بودیم. از زیر پایمان تا پای تپه، تنده‌ی صاف و همواری گسترده شده بود که بازتاب نور خورشید بر سطح آن، طوری می‌درخشید که بر سطح آیینه، کنار پایمان سورتمه‌ی کوچکی دیده می‌شد که پوشش آن از ماهوت ارغوانی رنگ بود. رو کردم به نادیا و التماس کنان گفتم:
ــ نادژدا پترونا بیایید تا پایین تپه سر بخوریم! فقط یک دفعه! باور کنید هیچ آسیبی نمی‌بینیم.
اما نادنکا می‌ترسید. همه‌ی فضایی که از نوک گالوش‌های کوچک او شروع و به پای تپه‌ی پوشیده از یخ ختم می‌شد به نظرش می‌آمد که مغاکی دهشتناک و بی انت‌ها باشد. هر بار که از بالای تپه به پای آن چشم می‌دوخت و هر بار پیشنهاد می‌کردم که سوار سورتمه شود نفسش بند می‌آمد و قلبش از تپیدن باز می‌ایستاد. آخر چطور می‌شد دل به دریا بزند و خود را به درون ورطه پرت کند! لابد قالب تهی می‌کرد یا کارش به جنون می‌کشید. گفتم:
ــ خواهش می‌کنم! نترسید! آدم نباید ترسو باشد!...
نویسنده: آنتوان چخوف

۱۲:۴۴:۴۷

نزد سلمانی

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

صبح است. هنوز ساعت هفت نشده اما دکه‌ی ماکار کوزمیچ بلستکین سلمانی، باز است. صاحب دکه، جوانکی 23 ساله، با سر و روی ناشسته و کثیف، و در همان حال، با جامه‌ای شیک و پیک، سرگرم مرتب کردن دکه است. گرچه در واقع چیزی برای مرتب کردن وجود ندارد با این همه، سر و روی او از زوری که می‌زند، غرق عرق است. به‌اینجا کهنه‌ای می‌کشد، به آنجا انگشتی می‌مالد، در گوشه‌ای دیگر ساسی را به ضرب تلنگر از روی دیوار، بر زمین سرنگون می‌کند.
دکه‌اش تنگ و کوچک و کثیف است. به دیوار‌های چوبی ناهموارش، پارچه‌ی دیواری کوبیده شده ــ پارچه‌ای که انسان را به یاد پیراهن نخ نما و رنگ رفته‌ی سورچی‌ها می‌اندازد. بین دو پنجره‌ی تار و گریه آور دکه، دری تنگ و باریک و غژغژو و فرسوده، و بالای آن زنگوله‌ی سبز زنگ زده‌ای دیده می‌شود که گهگاه، خودبخود و بدون هیچ دلیل خاصی تکانی می‌خورد و جرنگ و جرینگ بیمارگونه‌ای سر می‌دهد. کافیست به آینه‌ای که به یکی از دیوار‌ها آویخته‌اند، نیم نگاهی بیفکنید تا قیافه تان به گونه‌ای ترحم انگیز، پخش و پلا و کج و معوج شود. در برابر همین آینه است که ریش مشتری‌ها را می‌تراشد و سرشان را اصلاح می‌کند....
نویسنده: آنتوان چخوف

۱۲:۳۵:۲۶

از خاطرات یک ایده آلیست

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دهم ماه مه بود که مرخصی 28 روزه گرفتم، از صندوقدار اداره مان با هزار و یک چرب زبانی، صد روبل مساعده دریافت کردم و بر آن شدم به هر قیمتی که شده یک بار «زندگی» درست و حسابی بکنم ــ از آن زندگی‌هایی که خاطره‌اش تا ده سال بعد هم از یاد نمی‌رود.
هیچ می‌دانید که مفهوم کلمه‌ی «یک بار زندگی کردن» چیست؟ به‌این معنا نیست که انسان برای تماشای یک اپرت به تئاتر تابستانی برود، بعد شام مفصلی بخورد و مقارن سحر،‌ شاد و شنگول به خانه بازگردد، و باز به‌این معنا نیست که نخست به نمایشگاه تابلو‌های نقاشی و از آنجا به مسابقات اسب دوانی برود و در شرط بندی شرکت کند و پولی بر باد دهد. اگر می‌خواهید یک بار زندگی درست و حسابی کرده باشید، سوار قطار شوید و به جایی عزیمت کنید که هوایش آکنده از بو‌های یاس بنفش و گیلاس وحشی است؛ به جایی بروید که انبوه گل استکانی و لاله عباسی از پی هم از دل خاکش سر بر آورده‌اند و چشم‌هایتان را با رنگ سفید ملایمشان و با ژاله‌های ریز الماسگونشان نوازش می‌دهند. آنجا، در فضای وسیع و گسترده، در آغوش جنگل سرسبز و جویبار‌های پر زمزمه اش، در میان پرندگان و حشرات سبز رنگ، به مفهوم راستین کلمه‌ی «یک بار زیستن» پی خواهید برد! به آنچه که گفته شد باید دو سه برخورد با کلاه‌های لبه پهن زنانه و چند جفت چشم و نگاه‌های سریعشان و همین طور چند پیش بند سفید نیز اضافه شود … 
نویسنده: آنتوان چخوف

۱۰:۴۹:۰۵

در اتاق‌های یک هتل

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

همسر سرهنگ ناشاتیرین ــ ساکن اتاق شماره‌ی 47 ــ برافروخته و کف بر لب، به صاحب هتل پرید و فریاد زنان گفت:
ــ گوش کنید آقای محترم! یا همین الان اتاقم را عوض می‌کنید یا از هتل لعنتی تان بیرون می‌روم! اینجا که هتل نیست، پاتوق اوباش است! ببینید آقا، من دو دختر بزرگ دارم و از پشت دیوار اتاقمان، از صبح تا غروب حرف‌های رکیک و زننده شنیده می‌شود! آخر این هم شد وضع؟ شب و روز! گاهی اوقات حرف‌هایی می‌پراند که مو به تن آدم سیخ می‌شود! عین یک گاریچی! باز جای شکرش باقیست که دختر‌های بینوای من، چیزی از این حرف‌ها نمی‌فهمند وگرنه می‌بایست دستشان را می‌گرفتم و می‌زدم به کوچه … بفرمایید، می‌شنوید؟ الان هم دارد بد و بیراه می‌گوید! خودتان گوش کنید!
از اتاق دیوار به دیوار اتاق شماره‌ی 47 صدایی بم و گرفته به گوش می‌رسید که می‌گفت:
ــ من، برادر داستان بهتری بلدم. ستوان دروژکف یادت هست که؟ یک روز که داشتیم بیلیارد بازی می‌کردیم پایش را بلند کرد و زانویش را گذاشت روی میز تا Vugl (به گوشه) بزند، یکهو یک چیزی گفت: جر ــ ر ــ ر ــ ر! اول فکر کردیم که ماهوت میز بیلیارد جر خورد ولی وقتی دقت کردیم برادر، دیدیم ای بابا، ایالات متحده‌ی جناب سروان، پاک در رفته! این لامذهب پایش را آن‌قدر بلند کرده بود ...
نویسنده: آنتوان چخوف

۱۰:۴۸:۰۲

بچه‌ی تُخص

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ایوان ایوانیچ لاپکین، جوانی آراسته و خوش قیافه، و آناسیمیونونا زامبلیتسکایا دختری جوان با بینی کوچک فندقی، از ساحل شیبدار سرازیر شدند و روی نیمکتی نشستند. نیمکت، درست بر لب رودخانه، در محاصره‌ی انبوه بوته‌های یک بیدستان جوان برپا ایستاده بود. چه گوشه‌ی دنجی! کافیست انسان روی نیمکتی بنشیند تا از انظار جهانیان، نهان شود ــ فقط نگاه عنکبوت‌های آبی که به سرعت برق بر سطح آب رودخانه، به‌این سو و آن سو می‌دوند، و نگاه ماهی‌هاست که بر نیمکت نشینان می‌افتد. مرد و زن جوان به چوب و قلاب و قوطی پر از کرم و سایر وسایل ماهیگیری مجهز بودند. هر دو نشستند و بدون اتلاف وقت، مشغول صید شدند. دقیقه‌ای بعد، لاپکین به پیرامون خود نگریست و گفت:
ــ خوشحالم که تنها هستیم. آناسیمیونونا، مطالب زیادی هست که باید با شما در میان بگذارم … خیلی حرف دارم … از لحظه‌ای که شما را دیدم … مواظب باشید، مال شما دارد نک می‌زند … به مفهوم زندگی پی بردم و بتم را ــ بتی که باید تمام زندگی شرافتمندانه‌ام را به پایش بریزم ــ شناختم … از نک زدنش پیداست که باید درشت باشد … همین که نگاهم به شما افتاد، برای اولین بار، عاشق شدم … دل به شما سپردم! حوصله کنید، چوب را به‌این شکل نکشید، بگذارید باز هم نک بزند … عزیزم، شما را به خدا قسم می‌دهم صاف و پوست کنده بگویید که آیا می‌توانم؟ … 
نویسنده: آنتوان چخوف

۰۳:۵۳:۱۳

تهیه کننده در زیر کاناپه

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

کمدی «تعویض لباس» بر صحنه بود. هنرپیشه‌ای جوان و خوش بر و رو به اسم کلاودیا ماتوییونا دولسکایا کائوچوکوا که تمام وجود خود را با شور و اشتیاق به هنر مقدس بازیگری تئاتر وقف کرده بود، دوان دوان وارد رختکن خود شد، لباس مخصوص کولی‌ها را از تن در آورد تا در یک چشم به هم زدن لباس مخصوص سوارکاران را بپوشد. این بازیگر خوش قریحه از آن‌جا که مایل نبود لباسی که می‌پوشد چین و چروک اضافی داشته باشد تصمیم گرفت سراپا لخت شود و لباس سوارکاران را بر تن برهنه ــ و بقول معروف روی جامه‌ی حضرت حوا ــ بپوشد. پس لخت شد و در حالی که تنش از خنکای اتاق رختکن اندکی می‌لرزید مشغول صاف کردن چین‌های شلوارش شد. اما ناگهان صدای یک آه به گوشش رسید. چشم‌هایش از فرط تعجب گرد شدند. به دقت گوش فرا داد. صدا بار دیگر آه کشید و به نجوا گفت:
ــ خدایا از سر گنا‌هانم بگذر … آه …
هنرپیشه‌ی جوان حیرت زده به پیرامون خود نگریست اما هیچ چیز شبهه انگیزی ندید با وجود این از سر احتیاط تصمیم گرفت به زیر یگانه مبل رختکن یعنی کاناپه‌ای که در گوشه‌ی اتاق قرار داشت نگاهی بیفکند. و تصور می‌کنید چه دید؟ آنجا، اندام بلند یک مرد، درازکش بود. زن جوان وحشت زده واپس جهید، نیم تنه‌ی لباس اسب سواری را روی شانه‌های خود انداخت و با صدایی خفه فریاد کشید: ...
نویسنده: آنتوان چخوف

۰۳:۵۲:۲۸

مغروق

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در خیابان ساحلی یک رودخانه‌ی بزرگ کشتی رو، غلغله برپاست ــ از نوع غلغله‌هایی که معمولاً در نیمروز گرم تابستانی برپا می‌شود. گرماگرم بارگیری و تخلیه‌ی کرجی‌ها و بلم‌هاست. فش فش کشتی‌های بخار و ناله و غژغژ جرثقیل‌ها و انواع فحش و ناسزا به گوش می‌رسد.
هوا آکنده از بوی ماهی خشک و روغن قطران است … هیکلی کوتاه قد با چهره‌ای سخت پژمرده و پف کرده که کتی پاره پوره و شلواری وصله دار و راه راه به تن دارد به کارگزار شرکت کشتیرانی «شچلکوپر» که همانجا در ساحل، بر لب آب نشسته و چشم به راه صاحب بار است نزدیک می‌شود. کلاه کهنه و مندرسی با لبه‌ی طبله کرده بر سر دارد که از جای نشانش پیداست که زمانی کلاه یک کارمند دولت بوده است … کراواتش از یقه بیرون زده و بر سینه‌اش ول است … به شیوه‌ی نظامی‌ها ادای احترام می‌کند و با صدای گرفته‌اش خطاب به کارگزار می‌گوید:
ــ سلام و درود فراوان به جناب تاجر باشی! درود عرض شد! حضرت آقا خوش ندارند یک کسی را در حال غرق شدن ببینند؟ منظورم یک مغروق است.
کارگزار کشتیرانی می‌گوید:
ــ کدام مغروق؟ ... 
نویسنده: آنتوان چخوف

۰۸:۳۰:۲۰

زندگی زیباست

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

(برای آن‌هایی که قصد انتحار دارد)
زندگی، چیزی ست تلخ و نامطبوع اما زیباسازی آن کاری ست نه چندان دشوار. برای ایجاد این دگرگونی کافی نیست که مثلاً دویست هزار روبل در لاتاری ببری یا به اخذ نشان «عقاب سفید» نایل آیی یا با زیبارویی دلفریب ازدواج کنی یا به عنوان انسانی خوش قلب شهره‌ی دهر شوی ــ نعمت‌هایی را که برشمردم، فناپذیرند، به عادت روزانه مبدل می‌شوند. برای آن که مدام ــ حتی به گاه ماتم و اندوه ــ احساس خوش‌بختی کنی باید: اولاً از آنچه که داری راضی و خشنود باشی، ثانیاً از این اندیشه که «ممکن بود بدتر از این شود» احساس خرسندی کنی و این کار دشواری نیست:
وقتی قوطی کبریت در جیبت آتش می‌گیرد از این‌که جیب تو انبار باروت نبود خوش باش، رو خدا را شکر کن.
وقتی عده‌ای از اقوام فقیر بیچاره ات سرزده به ویلای ییلاقی ات می‌آیند، رنگ رخساره ات را نباز، بلکه شادمانی کن و بانگ بر آر که: «جای شکرش باقیست که اقوامم آمده‌اند، نه پلیس!»
اگر خاری در انگشتت خلید، برو شکر کن که: «چه خوب شد که در چشمم نخلید!...
نویسنده: آنتوان چخوف

۰۸:۲۹:۲۱

بوقلمون صفت

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اچوملف، افسر کلانتری، شنل نو بر تن و بقچه‌ی کوچکی در دست، در حال عبور از می‌دان بازار است و پاسبانی موحنایی با غربالی پر از انگور فرنگی مصادره شده، از پی او روان. سکوت بر همه جا و همه چیز حکمفرماست … می‌دان، کاملاً خلوت است، کسی در آن دیده نمی‌شود … در‌های باز دکان‌ها و می‌خانه‌ها، مثل د‌هان‌های گرسنه، با نگاهی آکنده از غم و ملال، به روز خدا خیره شده‌اند؛ کنار این در‌ها، حتی یک گدا به چشم نمی‌خورد. ناگهان صدایی به گوش می‌رسد که فریاد می‌کشد:
ــ لعنتی، حالا دیگر گازم می‌گیری؟! بچه‌ها ولش نکنید! گذشت آن روز‌ها، حالا دیگر گاز گرفتن ممنوع است! بچه‌ها بگیریدش! آ‌های … بگیریدش!
و همان دم، زوزه‌ی سگی هم به گوش می‌رسد. اچوملف به آن سو می‌نگرد و سگی را می‌بیند که سراسیمه و مضطرب، روی سه پای خود ورجه ورجه کنان از توی انبار هیزم پیچوگین تاجر بیرون می‌جهد و پا به فرار می‌گذارد. مردی هم با پیراهن چیت آ‌هار خورده و جلیتقه‌ی دگمه باز، از پی سگ می‌دود. مرد، هم‌چنان‌که می‌دود اندام خود را به طرف جلو خم می‌کند، خویشتن را بر زمین می‌اندازد و به دو پای سگ، چنگ می‌افکند. زوزه‌ی سگ و بانگ مرد ــ «ولش نکنید!» ــ بار دیگر شنیده می‌شود. از درون دکان‌ها، چهره‌هایی خواب آلود، سرک می‌کشند و لحظه‌ای بعد،‌ عده‌ای ــ انگار که از دل زمین روییده باشند ــ کنار انبار هیزم ازدحام می‌کنند.
پاسبان، رو می‌کند به افسر و می‌گوید: ...
نویسنده: آنتوان چخوف

۰۸:۲۸:۳۳

ناکامی

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ایلیا سرگی یویچ پپلف و همسرش کلئوپاترا پترونا، پشت در اتاق،‌ گوش ایستاده و حریصانه سرگرم استراق سمع بودند. از قرار معلوم در پس در اتاق پذیرایی کوچکشان دو نفر به هم اظ‌هار عشق می‌کردند. «اظ‌هار کنندگان» عبارت بودند از ناتاشنکا دختر آقای پپلف و شچوپکین دبیر آموزشگاه شهرشان. پپلف که از شدت هیجان و بی تابی سراپا می‌لرزید و دست‌هایش را به هم می‌مالید، زیر لب نجواکنان گفت:
ــ دارد به قلاب نک می‌زند! پترونا تو باید حواست را کاملاً جمع کنی و همین که صحبتشان به احساسات و این جور حرف‌ها رسید فوراً بدو و شمایل مقدسین را از روی دیوار بردار و راه بیفت تا دعای خیرشان کنیم … باید غافلگیرشان کرد … باید مچشان را سر بزنگاه بگیریم … و دعای خیرشان کنیم … دعای خیر کردن جزو امور مقدس است، کسی را که دعای خیرش کنند، دیگر نمی‌تواند از زیر بار ازدواج شانه خالی کند … اگر هم یک وقت خواست طفره برود، ناچار با دادگستری سر و کار پیدا می‌کند.
و اما در همان لحظه و پشت همان در، شچوپکین در حالی که چوب کبریتی را به شلوار شطرنجی خود می‌کشید تا بگیراند، خطاب به ماشنکا می‌گفت:
ــ از این اخلاقتان دست بردارید! هرگز به شما نامه‌ای ننوشته ام! ...
نویسنده: آنتوان چخوف

۰۱:۲۰:۰۰

صدف

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اگر بخواهم غروب‌های بارانی پاییزی را با تمام جزئیاتش در ذهنم زنده کنم ــ همان غروب‌هایی که به اتفاق پدرم در یکی از خیابان‌های پر آمد و شد مسکو می‌ایستم و حس می‌کنم که بیماری عجیب و غریبی، رفته رفته بر وجوم چیره می‌شود ــ احتیاج ندارم فشار چندانی به مغزم بیاورم. درد نمی‌کشم اما زانوانم تا می‌شوند، کلمات در گلویم گیر می‌کنند، سرم با ناتوانی به یک سو خم می‌شود … حالی به من دست می‌دهد که انگار در لحظه‌ی دیگر می‌افتم و هوش و حواسم را از دست می‌دهم.
در چنین لحظه‌هایی چنان‌چه به بیمارستان مراجعه می‌کردم، دکتر‌های معالج لابد بر لوحه‌ی بالای تختم می‌نوشتند:
Fames «گرسنگی» ــ نوعی بیماری که در کتاب‌های پزشکی از آن یاد نشده است.
پدرم با پالتو تابستانی نیمدار و کلاه تریکویی که یک تکه پنبه‌ی سفید از گوشه‌ی آن بیرون زده، کنار من در پیاده رو ایستاده است. گالوش‌های بزرگ و سنگینی به پا دارد. این انسان محجوب و مشوش از بیم آن که رهگذران متوجه شوند که او گالوش را با پای بی جوراب پوشیده است، ساق پا را در ساقه‌ی چکمه‌ی کهنه‌ی خود پنهان کرده است.... 
نویسنده: آنتوان چخوف

۰۱:۱۹:۰۴

سکوت یا پُر حرفی؟

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکی نبود، زیر گنبد کبود دو تا دوست به اسم کریوگر و اسمیرنف برای خودشان زندگی می‌کردند. کریوگر استعداد‌های فکری زیادی داشت اما اسمیرنف بیش از آن که باهوش باشد، محجوب و سر به زیر و ضعیف‌النفس بود ــ اولی حراف و خوش بیان،‌ دومی،‌ آرام و کم سخن.
روزی آن دو را سفری با قطار پیش آمد که طی آن سعی داشتند زنی جوان را به دام افکنند. کریوگر که کنار زن نشسته بود،‌ مدام زبانبازی می‌کرد و یکبند قربان صدقه‌ی او می‌رفت اما اسمیرنف که مهرً سکوت بر لب زده بود،‌ مدام پلک می‌زد و از سر حرص و حسرت، لب‌های خود را می‌لیسید. کریوگر در ایستگاهی به اتفاق زن جوان، پیاده شد و تا مدتی دراز به واگن باز نگشت. ...
نویسنده: آنتوان چخوف

۰۵:۱۱:۵۸

نقل از دفتر خاطرات یک دوشیزه

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

13 اکتبر: بالاخره بخت، در خانه‌ی مرا هم کوبید! می‌بینم و باورم نمی‌شود. زیر پنجره‌های اتاقم جوانی بلند قد و خوش اندام و گندمگون و سیاه چشم، قدم می‌زند. سبیلش محشر است! با امروز، پنج روز است که از صبح کله‌ی سحر تا بوق سگ، همانجا قدم می‌زند و از پنجره‌های خانه مان چشم بر نمی‌دارد. وانمود کرده‌ام که بی اعتنا هستم.
15 اکتبر: امروز از صبح، باران می‌بارد اما طفلکی همانجا قدم می‌زند؛ به پاداش از خود گذشتگی اش، چشم‌هایم را برایش خمار کردم و یک بوسه‌ی هوایی فرستادم. لبخند دلفریبی تحویلم داد. او کیست؟ خواهرم واریا ادعا می‌کند که «طرف»، خاطرخواه او شده و بخاطر اوست که زیر شرشر باران، خیس می‌شود. راستی که خواهرم چقدر امل است! آخر کجا دیده شده که مردی گندمگون، عاشق زنی گندمگون شود؟ مادرمان توصیه کرد بهترین لباس‌هایمان را بپوشیم و پشت پنجره بنشینیم. می‌گفت: ...
نویسنده: آنتوان چخوف

۰۵:۰۸:۳۷

به اقتضای زمان

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

زن و مردی جوان، در اتاق پذیرایی که کاغذ دیواری آن به رنگ آبی آسمانی بود، دل داده و قلوه گرفته بودند.
مرد خوش قیافه، جلو دختر جوان زانو زده بود و قسم می‌خورد:
ــ بدون شما عزیزم، نمی‌توانم زندگی کنم! قسم می‌خورم که‌این عین حقیقت است!
و هم‌چنان‌که به سنگینی نفس می‌زد، ادامه داد:
ــ از لحظه‌ای که شما را دیدم، آرامشم از دست رفت! عزیزم حرف بزنید … عزیزم … آره یا نه؟
زن جوان، د‌هان کوچک خود را باز کرد تا جواب دهد اما درست در همین لحظه، در اتاق اندکی باز شد و برادرش از لای در گفت:
ــ لی لی، لطفاً یک دقیقه ...
نویسنده: آنتوان چخوف

۰۵:۰۷:۲۶

سپاس‌گزار

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ایوان پترویچ یک بسته اسکناس به طرف می‌شابوبوف، منشی و قوم و خویش دور خود، دراز کرد و گفت:
ــ بگیر! این سیصد روبل، مال تو! برش دار! … مال خودت … نمی‌خواستم بدهم اما … چه کنم؟ بگیرش … فراموش نکن که‌این، برای آخرین دفعه است … باید ممنون زنم باشی … اگر اصرار او نبود، غیر ممکن بود … خلاصه، زنم متقاعدم کرد …
میشا پول را گرفت و چندین بار پلک زد. درمانده بود که به چه زبانی از ایوان پترویچ تشکر کند. چشم‌هایش سرخ و پر از اشک شده بود. دلش می‌خواست ایوان پترویچ را بغل کند اما … کجا دیده شده است که آدم، رئیس خود را به آغوش بکشد؟
آقای رئیس بار دیگر گفت:
ــ تو باید از زنم تشکر کنی … او بود که توانست متقاعدم کند … قیافه‌ی گریانت، قلب مهربان او را چنان متأثر کرده بود که … خلاصه باید ممنون او باشی.
میشا پس پس رفت و اتاق کار آقای رئیس را ترک گفت. از آنجا، یک راست نزد همسر ایوان پترویچ و به عبارت دیگر به اتاق قوم و خویش دور خود رفت....
نویسنده: آنتوان چخوف

۰۹:۲۰:۴۹

بی‌عرضه

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

چند روز پیش، خانم یولیا واسیلی یونا، معلم سر خانه‌ی بچه‌ها را به اتاق کارم دعوت کردم. قرار بود با او تسویه حساب کنم. گفتم:
ــ بفرمایید بنشینید یولیا واسیلی یونا! بیایید حساب و کتابمان را روشن کنیم … لابد به پول هم احتیاج دارید اما مشاءالله آن‌قدر اهل تعارف هستید که به روی مبارکتان نمی‌آورید … خوب … قرارمان با شما ماهی 30 روبل …
ــ نخیر 40 روبل …!
ــ نه، قرارمان 30 روبل بود … من یادداشت کرده‌ام … به مربی‌های بچه‌ها همیشه 30 روبل می‌دادم … خوب … دو ماه کار کرده‌اید …
ــ دو ماه و پنج روز …
ــ درست دو ماه … من یادداشت کرده‌ام … بنابراین جمع طلب شما می‌شود 60 روبل … کسر می‌شود 9 روز بابت تعطیلات یک‌شنبه … شما که روز‌های یک‌شنبه با کولیا کار نمی‌کردید … جز استراحت و گردش که کاری نداشتید … و سه روز تعطیلات عید …
چهره‌ی یولیا واسیلی یونا ناگهان سرخ شد، به والان پیراهن خود دست برد و چندین بار تکانش داد اما … اما لام تا کام نگفت! …
نویسنده: آنتوان چخوف

۰۹:۱۸:۱۴

خوشحالی

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

حدود نیمه‌های شب بود. دمیتری کولدارف، هیجان زده و آشفته مو، دیوانه وار به آپارتمان پدر و مادرش دوید و تمام اتاق‌ها را با عجله زیر پا گذاشت. در این ساعت، والدین او قصد داشتند بخوابند. خواهرش در رختخواب خود دراز کشیده و گرم خواندن آخرین صفحه‌ی یک رمان بود. برادران دبیرستانی‌اش خواب بودند.
پدر و مادرش متعجبانه پرسیدند:
ــ تا این وقت شب کجا بودی؟ چه ات شده؟
ــ وای که نپرسید! اصلاً فکرش را نمی‌کردم! انتظارش را نداشتم! حتی … حتی باور کردنی نیست!
بلند بلند خندید و از آنجایی که رمق نداشت سرپا بایستد، روی مبل نشست و ادامه داد:
ــ باور نکردنی! تصورش را هم نمی‌توانید بکنید! این‌هاش، نگاش کنید!
خواهرش از تخت به زیر جست، پتویی روی شانه‌هایش افکند و به طرف او رفت. برادران محصلش هم از خواب بیدار شدند....
نویسنده: آنتوان چخوف

۰۵:۲۶:۲۲