داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

بادنماها و شلاق‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دوستی‌ دارم‌ که‌ گاه‌به‌گاه‌ او را می‌بینم‌. او هم‌ در این‌جا زندگی‌ می‌کند؛ با این‌تفاوت‌ که‌ او نویسنده‌ و نوازنده‌ است‌ و من‌ در قالی‌فروشی‌ای‌ که‌ با کرامت‌،بعد از جدایی‌اش‌ از مریم‌ و آمدنش‌ به‌ هلند، علم‌ کرده‌ایم‌ قالیچه‌ و گلیم‌های‌کهنه‌ را رفو می‌کنم‌. البته‌ یکی‌ دو ماهی‌ است‌ که‌ به‌طور موقت‌ سر کار نمی‌روم‌.کرامت‌ هم‌ مرا به‌ حال‌ خودم‌ گذاشته‌ است‌ و تنهایی‌ مغازه‌ را می‌گرداند.کرامت‌ چون‌ معتقد است‌ این‌ تنها شغلی‌ است‌ که‌ به‌ من‌ می‌خورد زیاد نگران‌نیست‌. می‌داند بعد از یافتن‌ کمی‌ تعادل‌ دوباره‌ به‌کارم‌ برخواهم‌ گشت‌ ورفوکردن‌ جاهای‌ شندره‌ی‌ قالیچه‌ و گلیم‌ها را به‌ عهده‌ خواهم‌ گرفت‌.
«ایوان‌» سال‌ها پیش‌ از چکسلواکی‌ به‌ هلند مهاجرت‌ کرده‌ بود و در حال‌حاضر یک‌ نویسنده‌ی‌ هلندی‌ است‌ که‌ ...
نویسنده: نسیم‌ خاکسار

۱۱:۴۷:۴۰

هکلبری فین

آرشيو نظرات (0)
دسته : فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شما مرا نمی‌شناسید، مگر این‌که کتاب «سرگذشت تام سایر» را خوانده باشید، ولی اشکالی ندارد. آن کتاب را آقای مارک توین نوشته بود و بیش‌ترش هم راست گفته بود. بعضی چیزها را چاخان کرده بود، ولی بیش‌ترش راست بود. عیبی هم ندارد. همه‌ی آدم‌هایی که من دیده‌ام بالاخره یک وقت دروغ هم می‌گویند، غیر از خاله پولی، یا بیوه‌ی دوگلاس، یا شاید هم ماری. خاله پولی-یعنی البته خاله‌ی تام-و ماری و بیوه‌ی دو گلاس، نقل‌شان تماماً تو آن کتاب آمده، که همان‌طور که گفتم راست است، منتها بعضی جاهایش را نویسنده چاخان کرده.
آما آخر آن کتاب این جور تمام می‌شود که من و تام، پولی را که دزدها توی غار قایم کرده بودند پیدا می‌کنیم و پول‌دار می‌شویم. هرکدام شش‌هزار دلار طلای ناب گیرمان می‌آید.
وقتی که دلارها را یک جا کپه کردند یک عالمه پول بود....
نویسنده: مارک تواین

۱۰:۲۷:۵۶

تپه‌های سبز آفریقا

آرشيو نظرات (0)
دسته : فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نشسته بودیم توی کمین‌گاهی که شکارچیان «واندر اوبو1» کنار نمک لیس 2 با شاخ و برگ درختان ساخته بودند که صدای کامیون را شنیدیم. اول خیلی دور بود و کسی نمی‌دانست چه صدایی‌است. بعد صدا برید و ما خداخدا کردیم چیزی نباشد، یا فقط باد باشد. بعد کم‌کم نزدیک‌تر شد، و دیگر حرف نداشت، بلند‌تر و بلند‌تر، تا با سروصدای گوش‌‌خراش و بلند انفجارهای نامنظم از پشت سر ما رد شد و رفت تا از جاده بالا برود.
یکی از دو ردیاب، که اطواری بود، از سر جاش پا شد.
گفت: «تمام شد.»
دستم را روی دهانم گذاشتم و بهش اشاره کردم سرش را بدزدد.
بازگفت: «تمام شد.» و دست‌هاش را از هم باز کرد. هیچ‌وقت ازش خوشم نمی‌آمد و حالا کمتر ازش خوشم می‌آمد....
نویسنده: ارنست همینگوی

۰۹:۳۸:۴۵

نخستین حلقه

آرشيو نظرات (0)
دسته : فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

عقربه‌های منبت‌کاری ساعت دیواری، چهار و پنج دقیقه بعد ظهر را نشان می‌داد. صفحه مفرغی ساعت در نور کم‌جان اواخر پاییز درخششی نداشت. پنجره بلند به جنب و جوش خیابان کوزنتسکیا موست مشرف بود و برف روب‌ها با جان کندن پس و پیش می‌رفتند تا برف تازه، زیر پای رهگذران را، که داشت سفت و قهوه ای می‌شد، بروبند.
دبیر دوم کنسول دولت، اینو کنتی ولودین، که به پخی پنجره لم داده بود و آهنگ ملالت بار و گنگی را سوت می‌زد؛ بی آنکه ببیند به همه این جنب وجوش‌ها چشم گرداند. انگشتانش لای صفحه‌های یک مجله خارجی، با کاغذ گلاسه، می‌لولید؛ ولی چشمش به مجله هم نبود.
دبیر دوم کنسول دولت- معادل سروان در ارتش- آدم دیلاقی با شانه‌های باریک بود، کت و شلوار ابریشمینی، به جای یونیفورم ...
نویسنده: سولژنیتسین

۱۱:۱۵:۴۴

قسمتی از رمان «عروس نیل»

آرشيو نظرات (0)
دسته : فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مدت‌ها بود خبری از مسافر نبود. مانده بودیم ما دو نفر، من و خلیفه. او هم توی اتاق خودش بود. روی تختش دراز می‌کشید و نگاه می‌کرد به تیرهای ترک‌ خورده‌ی سقف. لب‌هاش می‌جنبید، اما چیزی نمی‌گفت. نگاهش نمی‌کردم. برمی‌گشتم. از توی راه‌‌رو، از میان آن‌همه اتاق خالی، می‌رفتم می‌نشستم پشت میز، از پنجره بیرون را تماشا می‌کردم. دستم به کاری نمی‌رفت. کاری هم نبود که بکنم. حوصله‌ام که سر می‌رفت دوربین خلیفه را از توی گنجه برمی‌داشتم. تسمه‌اش را می‌انداختم دور گردنم. آن‌قدر به پرچم آفتاب‌خورده‌ی پاسگاه و دگل لنج‌ها و مرغ‌های ماهی‌خوار نگاه می‌کردم که چشم‌هام آب می‌افتاد. بعد می‌رفتم روی پشت‌بام. برای سکیدن پنجره‌ی اتاق بادگیر خانه‌ی عمویم بایست می‌رفتم روی بوریای خرپشته که شیب تندی داشت....
نویسنده: محمد بهارلو

۱۱:۲۲:۲۸

دن آرام

آرشيو نظرات (0)
دسته : فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ده روزی به برگشتن قزاق‌ها مانده بود و آکسینا همچنان تو تب و تابِ عشقِ تلخِ دیررس‌اش. گریگوری هم با وجود تهدیدهای پدره شب‌ها پنهانکی می‌رفت پیش‌اش و صبح‌ها آفتاب نزده برمی‌گشت. تو پانزده روز، مثل اسبی که بیش از توانایی‌اش از گرده‌اش کار کشیده باشند از نا و رمق رفته بود. بیدارخوابیِ شب‌ها پوست گندمگون صورت و لپ‌های برجسته‌اش را کبود کرده بود و چشم‌های خشک سیاه‌اش ته حدقه‌ی گود نشسته نگاه خسته‌ای داشت.
آکسینا دیگر بی آن‌که در بند پوشاندن صورتش با روسری باشد این ور و آن‌ور می‌رفت....
نویسنده: میخائیل شولوخوف

۰۳:۱۹:۲۱

جاودانگی

آرشيو نظرات (0)
دسته : فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

زن شصت یا شصت و پنج سالی داشت. از روی صندلی راحتی کنار استخر باشگاه تندرستی، واقع در طبقه‌ی آخر یک ساختمان بلند که منظره ی وسیعی از تمام پاریس داشت نگاهش می‌کردم. منتظرپروفسور آوناریوس بودم که گاه گاه در همین جا با او قرار ملاقات می‌گذاشتم تا با هم گپی بزنیم. اما پروفسور آوناریوس دیر کرده بود و من همچنان زن را نگاه می‌کردم؛ فقط او توی استخر بود، تا کمر در آب بود و به نجات غریق جوانی که مایو به تن داشت و شنا یادش می‌داد نگاه می‌کرد. مرد به او توصیه می‌کرد: باید نزدیک به لبه استخر حرکت کند و نفس های عمیق بکشد. زن با جد و جهد می‌خواست چنان کند و مثل آن بود که موتور بخار کهنه ای از اعماق آب خس خس کند (این صدا برای کسانی که آن را نشنیده اند بهتر از این توصیف نمی‌شود که پیرزنی نزدیک به لبه یک استخر خس خس می‌کند). من افسون زده نگاهش می‌کردم. رفتار مضحک و رقت انگیزش جذبم کرده بود (نجات غریق نیز متوجه این نکته شده بود، چون گوشه دهانش کمی‌تاب برداشته بود)....
نویسنده: میلان کوندرا

۱۲:۱۰:۱۷

آسیا‌های بادی

آرشيو نظرات (0)
دسته : فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در باب پیروزی درخشانی که در ماجرای دهشتناک و غیر قابل تصور آسیاهای بادی نصیب دن کیشوت دلاور گردید با سایر حوادثی که در خور ذکر خیر است.
در آن هنگام سی تا چهل آسیای بادی در آن دشت دیدند و همین‌که چشم دن کیشوت به آن‌ها افتاد به مهتر خود گفت: «بخت بهتر از آن‌چه خواست ماست کارها را روبراه می‌کند. تماشا کن سانکو، هم اینک در برابر ما سی دیو بی‌قواره قد علم کرده‌اند و من در نظر دارم با همۀ ایشان نبرد کنم و هرچند تن که باشند همه را به درک بفرستم. با غنیمتی که از آنان به چنگ خواهیم آورد کم‌کم غنی خواهیم شد، چه این خود جنگی برحق است و پاک کردن جهان از لوث وجود این دودمان کثیف در پیشگاه خداوند تعالی عبادتی عظیم محسوب خواهد شد.- سانکو پانزا پرسید: کدام دیو؟ - اربابش جواب داد: همان‌ها که تو آن‌جا با بازوان بلندشان می‌بینی، چون در میان ایشان دیوانی هستند ...
نویسنده: سروانتس

۱۰:۱۶:۴۴

کلیدر، آبتنی مارال

آرشيو نظرات (0)
دسته : فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شب شکسته و سپیده بر دمیدن بود. نسیم پاک صبح و سبک‌پای صبح به تاو برخاسته و بوی خاک و کاه و پهن را برمی‌آشوبید. مارال کنار یال قره ایستاده بود و روی به پیرخالو داشت. پیرخالو کنار لنگۀ در کاروانسرا ایستاده بود و کلاهش را برای مارال باد می‌داد. مارال پای در رکاب کرد و برای میهمان‌دار خود دستی برافراشت. قره به بی‌تابی بر سنگ‌فرش خیابان بیهق سُم می‌کوبید. مارال لگام کشید و اسب را به آرامش واداشت. آرام. آرام.
خیابان خالی بیهق، این شاخیابان سبزوار، در گرگ‌ومیش پگاهی به رخوت، تن یله داده بود. به یک چشم‌گردان از دروازۀ باختر، دروازه عراق، تا دروازۀ خاور، دروازه نیشابورش را می‌شد برانداز کرد، بر گلدستۀ امام‌زاده یحیا، مؤذن بانگ رها کرده بود. بانگی ناخوشاهنگ. با این‌همه در روز می‌گشود. در مسجد جامع چارطاق باز بود و در عبوری گریزان هم می‌شد صحن گسترده‌اش را به یک نظر دید. سایه‌هایی این‌سوی و آن‌سوی پراکنده بودند. در نماز و در وضو....
نویسنده: محمود دولت‌آبادی

۰۶:۰۳:۲۵

علم استنتاج

آرشيو نظرات (0)
دسته : فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شرلوک هولمز بطری‌اش را از کنج ِ پیش بخاری برداشت و سرنگ تزریق زیرجلدی‌اش را از جلد تیماج ِ تروتمیز آن بیرون آورد. با انگشتان لرزان ِ بلند و سفید خود سوزن نازک را میزان کرد و آستین چپش را بالا زد. نگاهش اندیشناک لختی روی ساعد عضلانی و مچ درنگ کرد که از تعداد زیادی اثر تزریق سرتاسر سوراخ سوراخ و کوچک را رو به پایین فشار داد و بار دیگر در مبل مخملی فرو رفت و از سر رضایت آه بلندی برآورد.
چندین ماه بود که روزی سه بار شاهد این برنامه بودم، ولی ذهنم به آن خو نگرفته بود. برعکس، این منظره روزبه روز بیش تر ناراحتم می‌کرد، و شبها گرفتار عذاب وجدان می‌شدم که چرا شهامت اعتراض کردن نداشتم. بارها و بارها قسم یاد کردم که با تمام توان به این کار همت کنم؛ ولی موضوع این بود که خونسردی و بی اعتنایی دوستم موجب می‌شد طرف مقابل جرئت هیچ اقدامی‌را به خود ندهد. نیروهای عظیمش، رفتار هوشمندانه‌اش، و استعدادهای خارق‌العاده و ...
نویسنده: آرتور کانن دویل

۰۴:۵۶:۵۳

زوال کلنل

آرشيو نظرات (0)
دسته : فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

- پس چرا نمی‌فرمایید بنشینید بابا جان، بفرمایید...هرچند که این صندلی‌های لهستانی هم زهوارشان در رفته و زیر لَش آدم مثل نان خشک جریک جریک می‌کنند. اما از قدیم گفته‌اند که در خانه هر چه هست و مهمان هر که هست... به هر صورت بفرمایید بنشینید!
"لابد باید بنشینید دیگر...ها؟...بله، می‌نشینید...حوله، بله..."
می‌توانست حوله را بردارد و موهای سفید و باران خورده‌اش را خشک کند هم چنین خیسی دور گردن و پیشانی و ابروهایش را بگیرد، اما دیگر دیر شده بود. دیر به فکرش افتاده بود. حالا همین قدر که توانسته بود سیگارش را روشن کند و پشت به بخاری، روی صندلی تریاکی رنگ لهستانی قرار بگیرد، کمی احساس رضایت و حتی احساس آرامش می کرد، اگرچه ناچار بود مچ دست راستش را با دست چپ بگیرد و سعی کند مانع آن لرزش بی امان دستش بشود؛ که بدتر از خود دست این سیگاری بود که لای دو انگشتش گرفته شده بود و آشکار و بدون وقفه تکان تکان می‌خورد. "شهر ما مرکز استان نیست....
نویسنده: محمود دولت آبادی

۰۸:۵۵:۴۰

بخشی از رمان «موج‌ها»

آرشيو نظرات (0)
دسته : فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

خورشید بالا آمد. رگه‎‌های سبز و زرد بر کرانه افتاده روی تَرَک‌های قایق فرسوده لغزید و سبب شد خارخسک دریایی خاردارش چون پولاد برق کبودی بزند. نور کم و بیش در موجک‌های تند که بادبزن‌وار در کرانه سر به دنبال هم گذاشته‌بودند رسوخ کرد. دختر که سر چرخانده و همه‎ٔ جواهرات، یاقوت زرد، زمرد کبود، جواهرات آبرنگ با اخگر‌های آتش در میانشان را به رقص درآورده‎بود، اینک پیشانی خود را برهنه کرده باچشمان گشاده باریکه راهی مستقیم بر فراز امواج گشوده‌است. درخشش لرزان موج‌های خا‌لمخالی تیره‌شد؛ گودی‌های سبزشان ژرف و تیره شد. شاید گله‌‌های ماهی‌‌های سرگردان از میانشان می‌گذشتند. همچنان که شتک می‌زدند و پس می‌کشیدند. حاشیه‌‎ ٔ سیاهی از ترکه‌‌ها و چوب پنبه و پوشال و خرده چوب بر کرانه به جا می‎گذاشتند ...
نویسنده: ویرجینیا وولف

۰۶:۰۰:۴۱

چاه آخر دنیا

آرشيو نظرات (0)
دسته : فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در زمان‌های بسیار دور سرزمین کوچکی بود که پادشاه کم اهمیتی بر آن حکم می‌راند که شاه پیتر نام داشت، هر چند که سرزمینش کوچک بود. چهار پسر داشت که به این نام‌ها می‌خواندشان: بلایز، هاگ، گرگوری و رالف. و از این چهار، رالف کهترین بود که بیست و یک زمستان به خود دیده بود و بلایز مهترین که سی زمستان از سر گذرانده بود.
دست آخر کار بدان جا رسید که برای این جوانان سرزمین پدری‌شان به اندازه‌ی کافی پهناور نبود. و بسیار آرزومند دیدن روش زندگی دیگر مردمان و جهد و تلاش برای زندگی کردن بودند. که ارچه فرزندان پادشاه بودند، از دار دنیا ثروت چندانی نداشتند جز شاید، غذا و نوشیدنی خوب، و به قدر کفایت و حتا شاید بیش از حد نیاز، خانه و اتاق از بهترین‌هایش، و دوستانی که با ایشان شاد باشند، و بانوانی که ببوسندشان، و همه هم به بهترین وجه ممکن. و آزاد بودند که هر وقت مایلند بیایند و بروند. آسمان بالای سرشان، و زمین هم زیر پایشان. مرغزاری‌های وسیع و جنگل‌ها و جویبار‌های پر آب و تپه‌های آپمیدز. که این آپمیدز نام سرزمینشان بود و البته نام قلمرو شاه پیتر....
نویسنده: ویلیام موریس

۱۱:۲۸:۲۷

فصلی از رمان «بلاهت­های بروکلین»

آرشيو نظرات (0)
دسته : فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ماشین، یادگارِ روز­های گذشته­ی من است. تو نیویورک دیگر به ماشین احتیاج نداشتم، ولی آنقدر تنبل بودم که زحمت فروختنش را هم به خودم ندادم، به همین دلیل در پارکینک گاراژی در خیابان یونیون بین خیابان ششم و هفتم گذاشتمش و از موقع اسباب­کشی‌ام به بروکلین نه راندمش و نه نگاهی بهش انداختم. اوزموبیل کاتلس سبز لیمویی رنگ مدل 1994، مشتی آهن­آلات که به طرز زننده­ای زشت است. ولی ماشین همان کاری را کرد که قرار بود بکند، بعد از دو ماه بطالت طولانی با اولین چرخِش سویچ، روشن شد.
تام راننده بود؛ منم صندلی مسافر؛ لوسی صندلی عقب. به رغم قولی که شب پیش بهش داده بودم هنوز لوسی نمی‌خواست کاری با پاملا و ورمانت داشته باشد، و از این که ما برخلاف میل باطنی‌ش داشتیم او را به ورمانت می‌بردیم دلخور بود. از نظر منطقی حق با او بود. اگر قرار بود تصمیم نهایی را او بگیرد، پس به چه دلیل باید سیصد مایل رانندگی می کردیم تا او را به آن جا برسانیم وقتی تنها نتیجه این می شد که سیصد مایل دیگر رانندگی کنیم و او را برگردانیم به بروکلین. به او گفته بودم که یک فرصت معقول به پاملا بدهد....
نویسنده: پل آستر

۱۰:۲۹:۲۸