داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

کامپیوترها بحث نمی‌کنند

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

باشگاه کتابخوانی گنجینه
لطفاً از تا کردن، مچاله کردن و لوله کردن این کارت جداً خودداری کنید.
آقای: والتر ای. چایلد، صورت حساب: ۴٫۹۸ دلار
مشتری گرامی: به پیوست آخرین سفارش شما تقدیم می‌گردد.
«آدم‌ربایی» اثر رابرت لویی استیونسن
۱۶ نوامبر ۱۹۶۵
میشیگان، پاندوک، خیابان وودلان، شماره‌ی ۴۳۷

باشگاه محترم کتابخوانی گنجینه
ایلینوی، شیکاگو، خیابان مندی، شماره‌ی ۱۸۲۳
آقایان محترم ...

۱۰:۵۶:۴۲

دزد و خورجینش

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دزدی نیمه شب به خانه‌ای رفت. صاحب خانه در گوشه‌ی اتاق خوابیده بود. دزد خورجینی را که با خود داشت روی زمین انداخت تا اثاثیه‌ی خانه را در آن بگذارد و ببرد. اما هر چه در اتاق گشت چیزی نیافت. دیگر نا امید شد و به سوی خورجین برگشت تا آن را بردارد و برود. در همین موقع صاحب‌خانه غلتی زد و روی خورجین او خوابید. دزد خیلی ناراحت شد و با صدای بلند گفت: عجب بخت و اقبالی دارم من، چیزی به‌دست نیاوردم و خورجینم هم از دست دادم! سپس به راه افتاد تا برود. صاحب‌خانه با صدای بلند گفت: آهای دزد! وقتی از خانه بیرون رفتی در را ببند تا دزد دیگری به خانه نیاید....
بر اساس داستان‌های عامیانه

۰۹:۲۵:۰۰

دزد و مرد شوخ

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دزدی در شبی تاریک از کوچه‌ای می‌گذشت. کم‌کم به ته کوچه رسید. جلو دیوار خانه‌ای ایستاد و به دور و برش نگاهی انداخت، هیچ کس را ندید. سپس با چابکی از دیوار بالا رفت و چند لحظه بر سر دیوار نشست و توی خانه را نگاه کرد. حیاط خانه خلوت و تاریک بود. دزدخوشحال شد و توی حیاط پرید. کمی اطراف حیاط گشت اما چیزی برای دزدیدن ندید، بعد از پله‌ها بالا رفت و وارد اتاق شد. لحظه‌ای ایستاد تا چشمانش به تاریکی عادت کرد، ناگهان مردی را دید که در کنار اتاق خوابیده بود.
دزد نگاهی به گوشه و کنار اتاق انداخت. می‌خواست هر طور شده چیزی برای دزدیدن پیدا کند....

۱۰:۲۸:۳۲

شبی از آنِ رابی

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم. نام من میلدرد است. میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در  ایالت آیوا در مدرسه‌ی ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سال‌ها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار با استعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام. امّا، از آن‌چه که شاگردان «از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده» می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام.  یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.
رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. ...
نویسنده: ناشناس

۱۱:۳۱:۰۲

یک پایان خوش

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در آن صبحگاه زودهنگام، هوا ناگهان دگرگون شد. بارش برف به تازگی پایان گرفته بود. خورشید که درآمد، برف‌ها داشتند کم کم آب می‌شدند. اما چون خیابان کثیف بود برف‌های آب شده، رنگ گل آلودی به خود می‌گرفتند. باریکه‌های آب از لب پنجره کوچکی که به حیاط پشت خانه باز می‌شد، به پایین می‌چکید. خوب که دقت می‌کردی، می‌توانستی اتومبیل‌هایی را در خیابان ببینی که بی توجه به مردم کوچه و بازار، با شتاب از میان گل و لای ناشی از بارندگی، در رفت و آمد بودند. مرد مشغول چپاندن لباس‌هایش، در چمدان شد از مدت‌ها پیش فکر رفتن به سرش زده بود. همان طور که داشت با عجله لباس‌ها را در چمدان جا می‌داد، صدای پایی شنید. انگار همسرش بود که داشت داخل اتاق می‌شد. نگاهش کرد. داشت به او می‌خندید. مرد سرش را به کارش گرم کرد. اما صدایش را شنید
- راستی! می‌دانستی چقدر خوشحالم که داری از پیش من می‌روی؟
مرد بی آن که به حرف او توجه کند، دوباره سرگرم کارش شد.
- تو آن قدر بی رحم و بی تفاوتی که حتی نمی‌توانی ...
نویسنده: ناشناس

۱۰:۴۰:۴۳

دلیل قانع‌کننده!

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مرد میان‌سال وارد فروشگاه اتومبیل شد. ب‌ام‌و آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.
قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگ‌راه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیش‌تری ببرد.
چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس.
سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید. مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را
روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لَختی اندیشید. سپس برای آن‌
که قدرت و سرعت اتومبیلش ...

نویسنده: ناشناس

۰۷:۲۴:۴۶

وفاداری

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند:
«باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه»
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکس‌برداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله‌اش را پرسیدند.
«زنم در خانه‌ی سالمندان است. هر صبح آن‌جا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!»
پرستاری به او گفت: ...

نویسنده: ناشناس

۱۱:۲۷:۱۹

کوتاه‌ترین داستان ترسناک دنیا

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

کوتاه‌ترین داستان ترسناک دنیا داستان زیر است که نویسنده‌اش مشخص نیست!
«آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!»

۰۳:۴۲:۵۱

سگ خنگ

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

قصاب با دیدن سگی که به مغازه‌اش نزدیک می‌شد  حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را  در دهان سگ  دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود:
«لطفا ۱۲ سوسیس و یک ران گوشت بدین.»
۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده‌بود  سوسیس و گوشت را در کیسه و در دهان سگ گذاشت. سگ هم  کیسه راگرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده‌بود و از  طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به‌دنبال سگ راه افتاد.
سگ  در خیابان حرکت کرد تا به محل خط‌کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و  بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلوی حرکت اتوبوس‌ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند....

نویسنده: ناشناس

۰۱:۴۲:۱۰

داستان شراکت

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آن‌ها در میان زوج‌های جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند. بسیاری از آنان، زوج سال‌خورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاهشان خواند:
«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوش‌بختند.»
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست. یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه‌ی مساوی تقسیم کرد....

نویسنده: ناشناس

۰۳:۱۱:۰۲

راز صومعه

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد.  مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
رئیس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم  این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و  آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد  ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد....

نویسنده: ناشناس

۱۱:۰۹:۳۵

قرار صبحانه

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند:
«باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه»
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکس‌برداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله‌اش را پرسیدند.
«زنم در خانه‌ی سالمندان است. هر صبح آن‌جا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!»
پرستاری به او گفت: ...

نویسنده: ناشناس

۱۰:۳۵:۴۴

همیشه کسانى که خدمت می‌کنند را به یاد داشته باشید

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه‌فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمت‌کار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
- پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
- خدمت‌کار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید:
- بستنى خالى چند است؟
خدمت‌کار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه‌فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت: ...

نویسنده: ناشناس

۱۲:۴۹:۱۱

کمک در زیر باران

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یک شب، حدود ساعت یازده و نیم بعدازظهر، یک زن مسن سیاه پوست آمریکایى در کنار یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى که می‌بارید ایستاده بود. ماشینش خراب شده بود و نیازمند استفاده از وسیله‌ی نقلیه‌ی دیگرى بود. او که کاملاً خیس شده بود دستش را جلوى ماشینى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده‌ی آن ماشین که یک جوان سفیدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته باید توجه داشت که این ماجرا در دهه‌ی ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى میان سفیدپوستان و سیاه‌پوستان در آمریکا بود. مرد جوان آن زن سیاه‌پوست را به داخل ماشینش برد تا از زیر باران نجات یابد و بعد مسیرش را عوض کرد و به ایستگاه قطار رفت و از آن جا یک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.
زن که ظاهراً خیلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسید. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب ...

نویسنده:‌ ناشناس

۱۱:۱۹:۵۷

زن نظافتچى

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه‌ی امتحان وقتى چشمم به سؤال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سؤال این بود:
«نام کوچک زنى که محوطه‌ی دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود ... امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟
من برگه‌ی امتحانى را تحویل دادم و سؤال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سؤال کرد: ...

نویسنده: ناشناس

۰۵:۴۲:۰۵

یکی از بستگان خدا

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه‌ی سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد....

نویسنده: ناشناس

۰۵:۳۸:۲۸

مرد کور

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می‌شد:
من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه‌نگار خلاقی از کنار او می‌گذشت. نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون این‌که از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز روزنامه‌نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است....

نویسنده: ناشناس

۰۹:۵۷:۵۶

اشتباه فرشتگان

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده می‌شود .
پس از اندک زمانی داد شیطان در می‌آید و رو به فرشتگان می‌کند و می‌گوید: جاسوس می‌فرستید به جهنم!؟
از روزی که این آدم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می‌کند و....
حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است:
با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.

نویسنده: ناشناس

۰۹:۵۴:۳۰

زمان محبت

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم.
زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.
زن دیگری که همسرم از من می‌خواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله‌های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم.
آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه‌ی یک خبر بد می‌دانست.
به او گفتم: ...

نویسنده: ناشناس

۱۱:۲۶:۴۰

شمع امید

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یکی بود یکی نبود، چهار شمع به آهستگی می‌سوختند و در محیط آرامی صدای صحبت آن‌ها به گوش می‌رسید:
شمع اول گفت:
«من صلح و آرامش هستم، اما هیچ کسی نمی‌تواند شعله‌ی مرا روشن نگه دارد. من باور دارم که به زودی می‌میرم ...»
سپس شعله‌ی صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.
شمع دوم گفت:
«من ایمان هستم. برای بیشتر آدم‌ها دیگر در زندگی ضروری نیستم، پس دلیلی وجود ندارد که روشن بمانم ...»

نویسنده: ناشناس

۱۱:۴۶:۳۴

خدایی خدا

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

گنجشک با خدا قهر بود. روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می‌گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت:
می‌آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه می‌دارد …
و سرانجام گنجشک روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب‌هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و … 

نویسنده: ناشناس

۱۰:۳۴:۲۴

تخته سنگ

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در زمان‌های گذشته، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس‌العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.
بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می‌کردند که این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه‌ای است و ...
با وجود این هیچ‌کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی‌داشت.
نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد....

نویسنده: ناشناس

۱۲:۴۲:۱۶

دم گاو

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می‌کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طویله‌ی اولی که بزرگ‌ترین بود، باز شد. باور کردنی نبود. بزرگ‌ترین و خشمگین‌ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می‌کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.
دومین در طویله که کوچک‌تر بود باز شد. گاوی کوچک‌تر از قبلی که با سرعت حرکت کرد. جوان پیش خودش گفت: منطق می‌گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچک‌تر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همان‌طور که فکر می‌کرد ضعیف‌ترین و کوچک‌ترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد ....
اما ........، گاو دم نداشت!!!!

نویسنده: ناشناس

۰۶:۱۲:۲۹

دو دلیل

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

صبحی مادری برای بیدار کردن پسرش رفت.
مادر: پسرم بلند شو. وقت رفتن به مدرسه است.
پسر: اما چرا مامان؟ من نمی‌خوام برم مدرسه.
مادر: دو دلیل به من بگو که نمی‌خوای بری مدرسه.
پسر: یک که همه‌ی بچه‌ها از من بدشون می‌یاد. دو همه‌ی معلم‌ها از من بدشون می‌یاد. مادر: اُه خدای من! این که دلیل نمی‌شه. زود باش تو باید بری به مدرسه...

نویسنده: ناشناس

۰۱:۲۴:۰۰

آهنگر و فولاد

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور تصمیم گرفت وقت و زندگی خود را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری،  اوضاع زندگی‌اش درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر می‌شد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت:
«واقعاً عجیب است، درست بعد از این‌که تصمیم گرفتی مرد خداپرستی شوی زندگی‌ات بدتر شده. نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم، اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی،...

نویسنده: ناشناس

۱۱:۰۸:۰۹

ساده‌ترین جواب

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند.
نیمه‌های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت:
نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می‌بینی؟
واتسون گفت:
میلیون‌ها ستاره می‌بینم.
هلمز گفت:
چه نتیجه می‌گیری؟
واتسون گفت: ...

نویسنده:‌ ناشناس

۱۱:۳۲:۲۷

سه صافی

آرشيو نظرات (0)
دسته : نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شخصی نزد همسایه‌اش رفت و گفت: گوش کن! می‌خواهم چیزی برایت تعریف کنم.
دوستی به تازگی در مورد تو می‌گفت ....
همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:
- قبل از این که تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده‌ای یانه؟
- کدام سه صافی؟
- اول از میان صافی واقعیت. آیامطمئنی چیزی که تعریف می‌کنی واقعیت دارد؟
-نه. من فقط آن را شنیده‌ام. شخصی آن را برایم تعریف کرده‌است....
نویسنده: ناشناس

۱۲:۵۵:۴۱