داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

نشان افتخار

آرشيو نظرات (0)
دسته : گی‌دومو پاسان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آقای " ساکرمان " از آغاز کودکی یک فکر بیشتر به سر نداشت و آن اینکه نشان افتخار بگیرد . وقتی بچه بود، مثل بچه های دیگر که کلاه کپی به سر می‌گذارند صلیبی رویین به شکل نشان " لژیون دونور " به خود آویزان می‌کرد و در کوچه‌ها با غرور و تفرعن تمام دست با دست مادرش می‌داد و سینه ی کوچکش را که مزین به نوار قرمز و ستاره ی فلزی بود سپر می‌کرد .
در پایان تحصیلات که بسیار ناقص انجام گرفت در امتحان نهایی دوره ی متوسطه رد شد و چون دیگر نمی‌دانست چه بکند از آنجا که ثروتی داشت با دختر خوشگلی ازدواج کرد. هر دو در پاریس مثل اشراف متمول زندگی می‌کردند و بی آنکه با سایر مردم معاشرتی بکنند، با اجتماع محخصوص خودشان محشور بودند، از جمله از دوستی با یکی نمایندگان مجلس که ممکن بود بعداً وزیر شود و ضمناً با دو تن از فرماندهان بزرگ ارتش دوست بود بر خود می‌بالیدند....
نویسنده: گی دو موپاسان

۰۶:۵۶:۰۱

انتقام

آرشيو نظرات (0)
دسته : گی‌دومو پاسان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

بیوه پائلو ساورینی و پسرش، آنتوان، به تن‌هایی در خانه کوچک و محقری بر روی تپه‌‌های بونی فاسیو زندگی می‌کردند. شهر که در یکی از دامنه‌‌های کوهستانی و در نقطه‌ای کاملاً مشرف به دریا ساخته شده بود، به سرتاسر تنگه‌‌های پوشیده از سنگ، و به ساحل پست ساردینی اشراف داشت. بریدگی بزرگ موجود در پرتگاهِ طرف مقابل، که به عنوان بندر مورد استفاده قرار می‌گرفت، شبیه دالان بزرگی بود که همچون کمبربندی شهر را کاملاً دربرگرفته بود.
در پایین این کانال طویل، تا محل استقرار اولین خانه‌ها، قایق‌های کوچک ایتالیایی و ساردینیایی، و هر دو هفته یک بار، یک کشتی بادبانی ...

نویسنده: گی دوموپاسان

۱۰:۴۱:۲۷

روی آب

آرشيو نظرات (0)
دسته : گی‌دومو پاسان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

تابستان گذشته، در چند فرسنگی پاریس و برکناره‌ی سن،خانه‌ای ییلاقی اجاره کردم که هر شب برای خواب به آنجا می‌رفتم. چند روز بعد، با یکی از همسایه‌‌ها آشنا شدم، مردی حدوداً سی چهل ساله که بدون شک عجیب‌ترین آدمی بود که تا آن زمان دیده بودم. او یک قایقران پیر اما سرسخت بود، همیشه کنار آب،روی آب یا توی آب بود. شک نداشتم که توی قایق به دنیا آمده و آخرین روز زندگی‌اش را هم در قایق خواهد گذراند. یک شب که در کناره‌ی سن پرسه می‌زدیم، از او خواستم که چند تا از ماجرا‌های دوران قایقرانی‌اش را برایم تعریف کند. دوست من سر شوق آمد، تغییر لحن داد و به یک سخنور و حتی شاعر بدل شد. او عشقی بزرگ، عشقی پرشور و مقاومت‌ناپذیر در دل داشت، او عاشق رود بود. به من رو کرد و گفت: آه که چقدر خاطره از این رود دارم، همین رودی که داری می‌بینی و الان کنار ما جریان دارد. شما مردم خیابان‌نشین، نمی‌دانید رود یعنی چه!
اما از زبان یک ماهی‌گیر بشنو: برای یک ماهی‌گیر رود چیزی رمزآلود، ژرف و ناشناخته، سرزمین سرآب‌‌ها و اوهام است....

نویسنده: گی دوموپاسان

۱۱:۳۵:۴۶

دو دوست

آرشيو نظرات (0)
دسته : گی‌دومو پاسان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پاریس بسیج شده، در گیر و دار قحطی بود. حتی گنجشک‌ها و موش‌های توی فاضلاب هم کمیاب شده بودند. مردم هر چیزی که دم دستشان بود میخوردند.
صبح یک روز روشن ماه ژانویه بود که موسیو موریسات[1] ساعت ساز که در آن هنگام بیکار بود، در حالیکه گرسنه و با شکم خالی دستهایش را توی جیب‌های شلوارش فرو برده بود و داشت در طول بولوار پرسه می زد، ناگهان رخ به رخ با یکی از دوستانش بنام موسیو ساوژ که یکی از رفقای زمان ماهیگیری او بود رو برو شد.
قبل از شروع جنگ، صبح هر یکشنبه موریسات در حالیکه چوب ماهیگیری بامبویی در دست و جعبه‌ای حلبی بر پشت داشت ...

نویسنده: گی دومو پاسان

۰۲:۰۵:۵۷