داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

مردی که خواب‌هایش را در جیبش گذاشته بود

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمدرضا سرشار
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ـ بیا پایین!
کلمه‌ها مثل سنگ سخت بودند و به شیشه‌ها می‌خوردند. «راننده» صدا را می‌شنید. اما اگر می‌خواست هم نمی‌توانست پایین بیاید. بعد‌ِ این همه سال، چاق شده بود و ورم کرده بود و گوشت‌ها و چربی‌های تنش، لایه‌لایه روی هم تلنبار شده بود و سر‌ها و دست‌های بی‌شماری از بدنش بیرون روییده بود.
ـ بیا پایین!
کلمه‌ها رنج بودند و به شیشه‌ها می‌خوردند و آویزه‌ای نمی‌یافتند و بر زمین می‌ریختند. راننده صدا را می‌شنید. اما اگر می‌توانست هم نمی‌خواست پایین بیاید. بعد‌ِ این همه سال، در اتوبوس چنبره زده بود و خوب خورده بود و ریخته بود و بزرگ‌تر شده بود.
ـ بیا پایین!
اگر اولین صدا پر از تردید بود و خوب ادا نشده بود و زود ر‌ها شده بود، این یکی بلندتر بود و دامنه یافته بود و تا مغز‌ِ استخوان رخنه می‌کرد....
نویسنده: محمدرضا سرشار

۱۱:۰۰:۳۸

در حوالی گناه

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمدرضا سرشار
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سلام نماز صبحش را که داد، گوشی تلفن همراهش را برداشت. نوشت: «سلام. می‌خوام بیام تو فریزر!1» و ارسالش کرد. چند ثانیه بعد، گوشی تک‌زنگی زد. پیام کوتاه ارسال شده بود.
همسرش گفت: «این وقت صبح برای کی اس‌ام‌اس فرستادی؟»
یک سال بود عروسی کرده بودند. گفت: «علی مجاهدی. همون جانبازه که تو قطار با‌هاش دوست شدم.»
از جنوب برمی‌گشتند. دوره آموزشی «راویان نور»2 بود. علی مجاهدی همراهشان آمده بود تا برای انطباق نقشه‌های عملیات‌ها با منطقه، توجیهشان کند. وقت برگشت، توی یک کوپه افتاده بودند. سر کتابی که دست علی مجاهدی بود، زود ایاق شده بودند. آن‌قدر که از علی مجاهدی کارت ویزیت دفتر تبلیغاتی محل کارش را گرفته بود تا بعد این‌که کتابش را خواند، پسش بدهد: «استخوان خوک و دست‌‌های جذامیِ» مصطفی مستور.
همسرش گفت: «این وقت صبح مزاحمش نشوی!» ...
نویسنده: محمدرضا سرشار

۱۰:۵۹:۴۵

زن‌ها همه مثل هم‌اند

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمدرضا سرشار
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وقتی که یلدا گفت «شام نداریم»، هنوز به عمق فاجعه‌ای که داشت اتفاق می‌افتاد، پی نبرده بودم.
تازه دو ساعت بود که تلفن دوستی قدیمی، مثل قلاب جرثقیل سرنوشت، مرا از خیل بی‌کاران بیرون آورده بود. شغل جدید من، سردبیری همزمان دو هفته‌نامه بود: یکی ویژه پسران جوان و دیگری مخصوص دختران جوان.
به خاطر زمان کم باقی‌مانده تا انتخابات، کار آن‌قدر فوریت داشت که بایستی از فردای همان عصر، در دفتر تازه راه افتاده هفته‌نامه‌ها حاضر می‌شدم و با جمع کردن دوستان و همکاران مطبوعاتی‌ِ خوش‌فکر‌ِ پراکنده در این‌ور و آن‌ور، در عرض سه هفته اولین شماره هر هفته‌نامه را تحویل می‌دادم.
شاید اگر تخصص من انجام این دست کار‌های فوریتی و دقیقه نود نبود، هرگز چنین همای سعادتی بر شانه‌ام نمی‌نشست....
نویسنده: محمدرضا سرشار

۱۰:۵۸:۵۳