داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

دارکوب‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارسکین کالدول
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دارکوب‌هایی از آن نوع که به‌شان «دم سفید» می‌گویند از خیلی وقت پیش اسباب دردسرمان شده بودند. اول عده‌شان چندان زیاد نبود. اما بهار که شد همین که جوجه‌ها سر از تخم درآوردند و نوک‌شان آن‌قدری قوت گرفت که بشود به دارودرخت کوبید صبح‌ها آن‌چنان هیاهویی به راه می‌انداختند که دیگر هیچ کس تو خانه نمی‌توانست چشم برهم بگذارد.
لانه‌ی دارکوب‌ها توی چنار خشکی بود که مثل دیرک کشتی وسط حیاط راست ایستاده بود و مامان عقیده داشت که تنها راه عاقلانه برای نجات از شر دارکوب‌ها انداختن این چنار است. اما باباجانم دو پاش را تویک کفش کرده و می‌گفت حاضر است ببیند که حزب جمهوری خواه تا قیام قیامت در انتخابات پیروز می‌شود به شرطی که این چنار وسط حیاط باقی بماند!
از وقتی که من یادم می‌آمد همیشه‌ی خدا باباجانم را می‌دیدم که به این درخت ور می‌رود: شاخه‌های خشکیده‌اش را اره می‌کند و دور سوراخ‌هایی که دارکوب‌ها درست می‌کنند نقش و نگار می‌اندازد! اما مدت‌ها بود که ...
نویسنده: ارسکین کالدول

۱۱:۴۷:۳۷

ما آدم نمی‌شیم!..

آرشيو نظرات (0)
دسته : عزیز نسین
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

صدای یک پیرمرد لاغر مردنی از میان انبوه جمعیت، همهمه داخل سالن قطار را در هم شکست «برادر ما آدم نمی‌شم!» بلافاصله دیگران نیز به حالت تصدیق «البته کاملا صحیح است، درسته، نمی‌شیم.» سرشان را تکان دادند. اما در این میان یکی دراومد و گفت:
«این چه جور حرف زدنیه آقا...شما همه را با خودتون قیاس می‌کنین! چه خوب گفته‌اند که: «کافر همه را به کیش خود پندارد» خواهش می‌کنم حرف‌تونو پس بگیرین.»
من که اون وقت‌ها جوانی بیست و پنج ساله بودم با این یکی هم‌صدا شدم و در حالی که خونم به جوش آمده بود با اعتراض گفتم:
- آخه حیا هم واسه ادمیزاد خوب چیزیه!
پیرمرد مسافر که همان جوراز زور عصبانیت دیک دیک می‌لرزید دوباره داد زد:
- ما آدم نمی‌شیم....
نویسنده: عزیز نسین

۱۲:۲۱:۲۰

گوساله‌ی کوچولو

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارسکین کالدول
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یک‌روز صبح، بابام خیلی زودتر از همیشه قبل از طلوع آفتاب بلند شد و بدون این‌که کلمه‌ئی با کسی حرف بزند رفت ماهی‌گیری.
بابام دوست داشت که بعض روزها، صبح پیش از این‌که مامان تو خانه رفت‌وآمد روزانه‌اش را شروع کند این شکلی جیم شود و به ماهیگیری برود.
باری... گاهی بابام به این ترتیب از خانه جیم می‌شد و می‌رفت و غیبتش سه چهار روز طول می‌کشید.
محلی که بابا جانم در این مدت اطراق می‌کرد لب رودخانه‌ی «برای‌ئر» بود. و طول غیبتش هم بستگی داشت به مقدار صید ماهیش. بابا جانم عاشق بی‌قرار و دیوانه‌ی ماهیگیری بود.
از عادات باباجانم یکی هم این بود که همان‌جا دم رودخانه دود و دمی به راه می‌انداخت و ماهی‌ها را کباب می‌کرد... عقیده‌اش این بود که ماهی را از لب رودخانه نباید به خانه برد، چون زن‌ها تا دنیا دنیاست نخواهند فهمید که چقدر آرد ذرت باید به قطعات ماهی بزنند تا لذیذ بشود....
نویسنده: ارسکین کالدول

۰۱:۱۵:۴۸

یرما

آرشيو نظرات (0)
دسته : فدریکو گارسیا لورکا,احمد شاملو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

صحنه‮ی نخست:
پرده که باز می‌شود یرما روی صندلی خوابیده. گلدوزی‌اش روی پای اوست. نور تند رویا بر صحنه حاکم است. چوپانی نوک پنجه وارد می‌شود. بچه‌ی سفیدپوشی به بغل دارد و نگاه‌اش را به یرما می‌دوزد. با خروج او صحنه را نور شادِ بهاری فرامی‌گیرد و یرما بیدار می‌شود.
ترانه:
(از پشت صحنه)
واسه‌ی بچه که لالاش میاد
میون کِشت ننو می‌بندیم
ننویی خوشگل و رنگین و بزرگ
زیر اون خَف می‌کنیم می‌خندیم....
نویسنده: فدریکو گارسیا لورکا

۱۱:۳۵:۵۶

دن آرام

آرشيو نظرات (0)
دسته : میخاییل شولوخوف,فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ده روزی به برگشتن قزاق‌ها مانده بود و آکسینا همچنان تو تب و تابِ عشقِ تلخِ دیررس‌اش. گریگوری هم با وجود تهدیدهای پدره شب‌ها پنهانکی می‌رفت پیش‌اش و صبح‌ها آفتاب نزده برمی‌گشت. تو پانزده روز، مثل اسبی که بیش از توانایی‌اش از گرده‌اش کار کشیده باشند از نا و رمق رفته بود. بیدارخوابیِ شب‌ها پوست گندمگون صورت و لپ‌های برجسته‌اش را کبود کرده بود و چشم‌های خشک سیاه‌اش ته حدقه‌ی گود نشسته نگاه خسته‌ای داشت.
آکسینا دیگر بی آن‌که در بند پوشاندن صورتش با روسری باشد این ور و آن‌ور می‌رفت....
نویسنده: میخائیل شولوخوف

۰۴:۱۹:۲۱

نظم

آرشيو نظرات (0)
دسته : چارلی چاپلین
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

هنگامی که افسر جوان در راس جوخۀ اعدام قرار می‌گرفت، تنها سپیده‌دم بود- سپیده‌دم پیام‌آور مرگ- که در سکوت حیاط کوچک این زندان اسپانیایی جنبشی داشت.
تشریفات مقدماتی انجام شده بود.
افراد مقامات رسمی نیز دستۀ کوچکی تشکیل داده بودند که برای حضور در مراسم اعدام ایستاده بود.
انقلابیون از ابتدا تا انتها این امیدواری را که ستاد کل در مورد حکم اعدام تخفیفی قایل شود از دست نداده بودند... محکوم که از انقلابیون نبود و با افکار آنان مخالفت می‌کرد لیکن از مردان ملی اسپانیا به شمار می‌رفت، از چهره‌های درخشان ادبیات آن کشور بود. هزل‌نویسی استاد بود و در نظر هم‌میهنان خود مقامی والا داشت.
افسر فرماندۀ جوخۀ اعدام شخصاً او را می‌شناخت:
پیش از آنکه جنگ داخلی درگیر شود آن دو با یکدیگر دوستی داشتند....
نویسنده: چارلی چاپلین

۱۲:۱۳:۰۰

چگونه بابام وارد مشاغل سیاسی شد؟

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارسکین کالدول,احمد شاملو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وقتی "بن سیمونز"- کلانتر محل- از کوچه بالا آمد و وارد حیاط شد، تازه شام‌مان را خورده روی ایوان جلو خانه نشسته بودیم.
بابام آن شب همچه کیفور نبود و تقریباً در تمام مدت یک کلمه حرف نزده بود، جز این که گاهی زیر لب با خودش چیزی می‌گفت و غری می‌زد.
در حقیقت بابا جانم از صبح آن روز تو لب بود. علتش هم این بود که مامانم سخت سرکوفتش زده بود و به‌اش گفته بود آدم تنبل بی‌کاره‌ای است که هیچ‌وقت کار ثابتی نداشته و هیچ وقت هم خودش را برای پیدا کردن یک کار حسابی تو زحمت نینداخته.
مامان تمام روز تو حیاط راه رفته به بابا غر زده بود. آخر هیچ‌وقت باباجانم پولی دست و پا نمی‌کرد، بیچاره مامانم مجبور بود برای گذران خانواده، رخت چرک‌های مردم را بشوید و اطو بکشد....
نویسنده: ارسکین کالدول

۱۲:۵۳:۴۵

سایه

آرشيو نظرات (0)
دسته : ادگار آلن پو,احمد شاملو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

حقیقت این است که شما- خوانندگان من!- هنوز در زمره‌ی زندگانید. اما، من که می‌نویسم، از دیرباز به دیار ارواح عزیمت کرده‌ام. چرا که بی گمان بسا چیزهایی عجیب پیش خواهد آمد و بسا چیزهای نهان آشکارخواهد شد. و بسا قرن‌ها که خواهد گذشت، از آن پیش‌تر که نوشته‌ها را آدمیان باز ببینند. و چندان که این نوشته‌ها باز دیده شود، ای بسا که پاره‌ای باور نکنند، و پاره‌ای بر آن به تردید بنگرند، و تنها مردمی اندک‌شمار در حروفی که من به دستینه‌ی آهنین بر این الواح نقر می‌کنم انگیزه‌ی تفکری یابند.
سال، سال خوف و دهشت بود، سرشار از تأثراتی شکننده‌تر از دهشت و خوف، که از برای آن بر پهنه‌ی خاک نامی نیست. چرا که آیات و نشانه‌های بی‌شمار رخ نموده بود. و طاعون از همه سوی بال‌های سیاهش را بر پهنه‌ی خاک و گستره‌ی دریا گشوده بود....
نویسنده: ادگار آلن پو

۰۶:۰۶:۱۵

خروسِ سفید

آرشيو نظرات (0)
دسته : چارلز ویلیام گوین
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دو موی دماغ زندگیِ بانو مرسی ساموئلز را تا مرز جنون کشانده بودند. اوّلی بابابزرگ ساموئلز بود که می‌بایست سال‌ها پیش مرده باشد و به جایش دو سالی می‌شد که سر و مر و گنده، توی صندلی چرخ‌دارش، در خانه‌ی بانو مرسی چرخ می‌خورد. سال اولی که بابا بزرگ آمد تا با آن‌ها زندگی کند، سلامتی ازش می‌بارید و محتمل بود که عمرش دراز باشد. اما در میانه‌ی سال دوم، لاغر شد و به سرفه افتاد و برای همین بعضی دوشنبه‌ها بانو ساموئلز و شوهرش، واتسن، فکر می‌کردند که عمر بابابزرگ به آخرهفته قد نمی‌دهد ولی او هم‌چنان چرخ می‌زد و چرخ می‌زد و اصلاً هم اهلِ مردن نبود.
دومین چیزی که مرسی ساموئلز را دیوانه می‌کرد دردسری تازه بود که کم‌کم داشت هولناک هم می‌شد. خروسِ سفیدِ ولگردی که تمام روز، و بدتر از آن، از صبح زود قوقولی‌قو می‌کرد و هیچ‌کس نمی‌دانست از کجا آمده، اما به هر حال بود، و به قوقولی‌قوی همه‌ی خروس‌های دور و نزدیک جواب می‌داد و آن‌ها هم باهاش دم می‌گرفتند. نه تنها صیحه‌اش گوش‌خراش بود بلکه بر باغچه‌ی بنفشه هم چنگال می‌کشید و ...
نویسنده: چارلز ویلیام گوین

۱۲:۰۸:۴۱

دنِ آرام

آرشيو نظرات (0)
دسته : میخاییل شولوخوف,احمد شاملو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

... سامانه‌ی مه‌له‌خوف‌ها درست‌ ته‌ خوتور است‌. در کوچک‌مال‌خانه‌‌اش به شمال‌ نگاه‌ می‌کند یعنی‌ به دن‌. یک‌ شیب‌ تند هشت‌ ساژنی‌ از وسطصخره‌‌های گچی‌ِ خزه‌ بسته‌ و... این‌ هم‌ ساحل‌ رود: فرش‌ ضخیمی‌ از گوش‌ماهی‌های‌صدفی‌ و، مغزی‌ِ خاکستری‌ رنگ‌ بریده‌بریده‌ی سنگریزه‌‌های آبشور و... بعد هم‌ جریان پَرکلاغی‌ و چین‌چین‌ِ دن‌ که‌ از باد می‌جوشد. 
سمت‌ مشرق‌، پشت‌ پرچین‌ ترکه‌بیدی‌ِ خرمن‌جا‌‌‌ها جاده‌ی آتامان‌‌‌‌ها است‌ وگُله‌به‌گُله‌ بته‌‌های دَرمَنِه‌ و علف‌‌های آجری‌رنگ‌ بی‌عار و سم‌کوب‌ شده‌ی لب‌ جاده‌ و، نیایش‌گاه‌ کوچکی‌ بر سر دو راه‌ی و، پشت‌‌اش استپ‌، پوشیده‌ در مِه‌ی رقیق‌ و گذرا. 
طرف‌ جنوب‌ زنجیره‌ی کوه‌‌های گچی‌ است‌ و در غرب‌‌اش خیابانی‌ که‌ میدان‌ رامی‌برد و تا علفزار‌های باتلاقی‌ِ کنار رود پیش‌ می‌رود. 
پراکوفی‌ مه‌له‌خوف قزاق‌ از اردوکشی‌ِ ماقبل‌ آخری‌ِ روسیه‌ به عثمانی‌ که‌برگشت‌ برای‌ خودش‌ زن‌ ترک‌ کوچک‌اند‌‌‌ام شال‌پیچ‌ شده‌یی‌ آورد که‌ صورت‌‌اش راقایم‌ می‌کرد و فقط‌ چشم‌‌های وحشی‌ِ غمزده‌‌اش را نشان‌ می‌داد آن‌ هم‌ به ندرت‌. نقش‌‌های رنگین‌کمانی‌ِ شال‌ ابریشمی‌‌اش و عطر ناشناخته‌ و غریبی‌ که‌ داشت‌، چشم‌حسودِ خاله‌زنک‌‌‌‌ها را می‌ترکاند....
نویسنده: میخاییل شولوخوف

۱۰:۲۳:۳۸

بابا «ئیون روواتا» و مسأله‌ی اتحاد!

آرشيو نظرات (0)
دسته : ئیون کره‌آنگا,احمد شاملو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

به سال ۱۸۷۵ که در یاسی آش اتحاد را می‌پختند، بوایارهای لیبرال مولداوی به فکر افتادند چندتایی دهاتیِ با فهم و شعور را هم - از هر استان یکی - به مجلس مشورتی بفرستند تا آن‌ها هم بتوانند در این اقدام مهم و اصیل ملی شرکت مستقیم داشته باشند. به‌مجردی که پای دهاتی‌ها به یاسی رسید، بواریاها به‌شتاب پولی روی هم گذاشتند و آن‌ها را به قبا ارخلق‌های سفیدِ قیطان‌دوزی‌شده و کلاه پاپاخ‌های نو آراستند. چنان‌که دهاتی‌ها سخت از این عزیز بی‌جهت‌شده‌گی هاج و واج ماندند. باری، معروف است بعد از آنکه ریخت و روز دهاتی‌ها عوض شد و با تی‌تیش‌مامانی‌های تازه قیافه‌ی آدمیزاد پیدا کردند، سپردندشان دست یکی از بواریاها که، سر فرصت، علت آوردن آن‌ها به یاسی را به‌شان شیرفهم کند.
بواریای مسئول با قیافه‌ی مهربان و لحن مهربان‌تری به آن‌ها گفت:
- خب، هم‌شهری‌ها، جوانمردها، لابد می‌دانید که چرا شما را آورده‌اند این‌جا، میان ما.
یکی از دهاتی‌ها که ماشالا عمری هم ازش گذشته بود، محجوبانه پسِ کله‌اش را خاراند و گفت: ...
نویسنده: ئیون کره‌آنگا

۰۶:۴۲:۴۷

عروسک چوبین و عروسک گلین

آرشيو نظرات (0)
دسته : احمد شاملو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

عروسک چوبین و عروسک گلین (افسانه‌ی چینی)
شاهزاده منک چانگ بر آن بود تا سرزمین خویش -ایالات تسی- را واگذارد و راهِ قلمرو پادشاهیِ تسین در پیش گیرد که می‌پنداشت در آن دیار مناصب عالی خواهد یافت. کوشش ملازمان او به منصرف‌ کردن وی، یکسره بیهوده ماند. تاآنکه یکی از آن میان به کنایه حکایتی کرد که شاهزاده را به شنیدن آن، اندیشه‌ی عزیمت از سر برفت.
آن مرد چنین گفته بود:
روزی از پشت در خانه‌ی عروسک‌سازی گفت‌وگوی دو عروسک را - یکی چوبین و یکی گلین - شنیدم.
عروسک چوبین، گلین را می‌گفت:
- تو در اصل به جز مُشتی خاک نبوده‌ای، بر کناره‌ی رود غربی. از آن خاکِ بی‌مقدار است که در وجود آمده‌ای....
نویسنده: احمد شاملو

۰۶:۲۲:۲۶

ما آدم نمی‌شیم!..

آرشيو نظرات (0)
دسته : احمد شاملو,عزیز نسین
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

صدای یک پیرمرد لاغر مردنی از میان انبوه جمعیت، همهمه‌ی داخل سالن قطار را در هم شکست «برادر ما آدم نمی‌شم!» بلافاصله دیگران نیز به حالت تصدیق «البته کاملا صحیح است، درسته، نمی‌شیم.» سرشان را تکان دادند. اما در این میان یکی دراومد و گفت:
«این چه جور حرف زدنیه آقا...شما همه را با خودتون قیاس می‌کنین! چه خوب گفته‌اند که: «کافر همه را به کیش خود پندارد» خواهش می‌کنم حرف‌تونو پس بگیرین.»
من که اون وقت‌ها جوانی بیست و پنج ساله بودم با این یکی هم‌صدا شدم و در حالی که خونم به جوش آمده بود با اعتراض گفتم:
- آخه حیا هم واسه‌ی ادمیزاد خوب چیزیه!
پیرمرد مسافر که همان جوراز زور عصبانیت دیک دیک می‌لرزید دوباره داد زد:
- ما آدم نمی‌شیم...
نویسنده: عزیز نسین

۱۱:۳۶:۱۳

نوشته‌ی قدیمی

آرشيو نظرات (0)
دسته : احمد شاملو,فرانتس کافکا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

به نظر می‌آید که ما در امر دفاع از سرزمین‌مان سخت ول‌انگار بوده‌ایم. تا بدین‌جا از این بابت دل‌نگرانی نداشته‌ایم و سرمان به کارمان بوده، اما پیش‌آمدهای اخیر اندیشناک‌مان کرده است.
من پاره‌دوزم. دکه‌ام در میدان است. درست روبه‌روی کاخ شاهی. اولِ آفتاب تازه تخته‌های دکه را برداشته آم که می‌بینم افراد مسلحی دهنه‌ی تمامیِ کوچه‌هایی را که به میدان باز می‌شود، بسته‌اند، گیرم این‌ها سربازان خودی نیستند، چادرنشینان شمال‌اند. نمی‌دانم چطور توانسته‌اند به پایتختِ ما که با مرز فاصله‌‌ی زیادی دارد، نفوذ کنند، اما به هرحال اکنون اینجا هستند و چنین که پیداست، تعدادشان هم آفتاب به آفتاب بیشتر می‌شود.
شب‌ها را به میلِ خاطرِ خود، زیر آسمانِ خدا صبح می‌کنند....
نویسنده: فرانتس کافکا

۰۹:۰۳:۵۰

آدم حلال‌زاده

آرشيو نظرات (0)
دسته : عزیز نسین,احمد شاملو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«آنچه در زیر خواهید خواند، چیزهایی است که یکی از دوستان من، درباره‌ی من، به یکی دیگر از دوستانم گفته است. دوستان شما هم درباره‌ی شما همین چیزها را به هم می‌گویند. شما خوانندگان هم همین چیزها یا چیزهایی نظیر همین‌ها را درباره‌ی دوستان‌تان می‌گویید.»
نباید پا رو حق گذاشت، واقعاً آدم نازنینیه ولی...، نمی‌دونم چه‌طور بگم...، مثل اینکه یه خورده خودخواهه...، مگه نه؟... نه خیال کنی که دارم بدگویی‌شو می‌کنم...، ابداً چنین چیزی نیست...، ولی چه میشه کرد؟... از منفعت خودش- و تو به قیمت ضرر دیگرون هم باشه- نمی‌گذره... می‌دونی من از چی بدم میاد؟... از تظاهر... از اینکه آدم خودشو به خوش‌قلبی و نوع‌دوستی بزنه، اونوخ زیر زیرکی همه‌ش در فکر خودش باشه...
نویسنده: عزیز نسین

۱۲:۴۶:۱۴

شازده کوچولو

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان دو سنت اگزو پری ,احمد شاملو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یک بار شش سالم که بود تو کتابی به اسم قصه‌های واقعی -که درباره‌ی جنگل بِکر نوشته شده بود- تصویر محشری دیدم از یک مار بوآ که داشت حیوانی را می‌بلعید. آن تصویر یک چنین چیزی بود:
تو کتاب آمده بود که: "مارهای بوآ شکارشان را همین جور درسته قورت می‌دهند. بی این که بجوندش. بعد دیگر نمی‌توانند از جا بجنبند و تمام شش ماهی را که هضمش طول می‌کشد می‌گیرند می‌خوابند".
این را که خواندم، راجع به چیزهایی که تو جنگل اتفاق می‌افتد کلی فکر کردم و دست آخر توانستم با یک مداد رنگی اولین نقاشیم را از کار درآرم. یعنی نقاشی شماره‌ی یکم را که این جوری بود:
شاهکارم را نشان بزرگتر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترس ‌تان بر می‌دارد؟
جوابم دادند:
- چرا کلاه باید آدم را بترساند؟
نقاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم می‌کرد....

نویسنده: آنتوان دو سنت اگزو پری

۱۲:۳۱:۳۰