داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

بادنماها و شلاق‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : نسیم خاکسار,فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دوستی‌ دارم‌ که‌ گاه‌به‌گاه‌ او را می‌بینم‌. او هم‌ در این‌جا زندگی‌ می‌کند؛ با این‌تفاوت‌ که‌ او نویسنده‌ و نوازنده‌ است‌ و من‌ در قالی‌فروشی‌ای‌ که‌ با کرامت‌،بعد از جدایی‌اش‌ از مریم‌ و آمدنش‌ به‌ هلند، علم‌ کرده‌ایم‌ قالیچه‌ و گلیم‌های‌کهنه‌ را رفو می‌کنم‌. البته‌ یکی‌ دو ماهی‌ است‌ که‌ به‌طور موقت‌ سر کار نمی‌روم‌.کرامت‌ هم‌ مرا به‌ حال‌ خودم‌ گذاشته‌ است‌ و تنهایی‌ مغازه‌ را می‌گرداند.کرامت‌ چون‌ معتقد است‌ این‌ تنها شغلی‌ است‌ که‌ به‌ من‌ می‌خورد زیاد نگران‌نیست‌. می‌داند بعد از یافتن‌ کمی‌ تعادل‌ دوباره‌ به‌کارم‌ برخواهم‌ گشت‌ ورفوکردن‌ جاهای‌ شندره‌ی‌ قالیچه‌ و گلیم‌ها را به‌ عهده‌ خواهم‌ گرفت‌.
«ایوان‌» سال‌ها پیش‌ از چکسلواکی‌ به‌ هلند مهاجرت‌ کرده‌ بود و در حال‌حاضر یک‌ نویسنده‌ی‌ هلندی‌ است‌ که‌ ...
نویسنده: نسیم‌ خاکسار

۱۲:۴۷:۴۰

هی‌هی‌، جبلی‌، قُم‌ قُم‌

آرشيو نظرات (0)
دسته : رضا دانشور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

زمانی‌ که‌ مرحوم‌ کلنل‌ محمدتقی‌ خان‌ سلاح‌ برداشته‌ بود و بر سرتاسر شمال‌ خراسان‌ می‌تازید، کلب‌ حاجی‌ هنوز کلب‌ حاجی‌ نشده‌ بود و بین‌ امنیه‌های‌ کلنل‌ به‌ «حاجی‌ بعد از این» معروف‌ بود. اسم‌ اصلی‌ کلب‌ حاجی‌، همان‌وقت‌ها هم‌ حاجی‌ رقیه‌بانو بود. چون‌ پدرش‌ خیلی‌ پیش‌ از آن‌که‌ کلب‌حاجی‌ بتواند تفنگ‌ به‌دست‌ بگیرد و برای‌ خودش‌ مردی‌ بشود، زده‌ بود به‌چاک‌ محبت‌ و دیگر کسی‌ اثری‌ از آثارش‌ ندیده‌ بود، حاجی‌ را به‌ اسم‌ مادرش‌ صدا می‌کردند. اما از وقتی‌ حاجی‌ پشت‌ لبش‌ از آب‌ بقا سبز شد و بینی‌ یکی ‌دوتا از بچه‌های‌ گردن‌کلفت‌ در و همسایه‌ را له‌ و پخش‌ کرد، دیگر کسی‌ جرأت‌ نمی‌کرد جلو رویش‌ او را حاجی‌ رقیه‌ بانو بگوید و این‌طور اسم ‌بردن ‌از او ماند برای‌ پشت‌ سرش‌؛ تا این‌که‌ حاجی‌ زد و رفت‌ امنیه‌ شد و برای‌همیشه‌ چه‌ پشت‌ سر و چه‌ جلو رو شد حاجی‌ تنها....
نویسنده: رضا دانشور

۰۴:۲۷:۱۲

بقال‌ خرزویل‌

آرشيو نظرات (0)
دسته : نسیم خاکسار
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پیرزن‌ و پیرمرد اتاق‌ خواب‌شان‌ بغل‌ اتاق‌ من‌ در طبقة‌ بالا بود، اما بیش‌تراوقات‌ در طبقة‌ پایین‌ می‌نشستند. آن‌ها تا آخرین‌ برنامة‌ تلویزیون‌ را تماشامی‌کردند و بعد بالا می‌آمدند. چهار ماهی‌ می‌شد که‌ اتاق‌ بالا را از آن‌ها اجاره‌کرده‌ بودم‌. آدم‌های‌ بی‌دردسری‌ بودند. پیرمرد کمی‌ فارسی‌ می‌دانست‌. این‌جادانش‌کده‌ای‌ برای‌ زبان‌های‌ شرقی‌ دارد که‌ ترکی‌ و عربی‌ و فارسی‌ درس‌می‌دهد. اتاق‌ را توسط‌ همین‌ دانشکده‌ پیدا کرده‌ بودم‌. کسانی‌ که‌ دو سالی‌ دراین‌ دانشکده‌ درس‌ خوانده‌ بودند، برای‌ تمرین‌ زبان‌ اتاق‌های‌شان‌ را به‌مهاجران‌ ترک‌ و عرب‌ و ایرانی‌ اجاره‌ می‌دادند. البته‌ پیرمرد دیگر از سنش‌گذشته‌ بود که‌ بخواهد تمرین‌ زبان‌ کند. اما بدش‌ نمی‌آمد همان‌ چندکلمه‌ای‌ راکه‌ از کتاب‌ گلستان‌ سعدی‌ یاد گرفته‌ بود از یاد نبرد....
نویسنده: نسیم خاکسار

۱۲:۴۱:۰۵

نبش‌ِ قبر

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

من از هیچ چیز خبر نداشتم. آخرِ شب بود و داشتم از آن‌ها جدا می‌شدم که غفور دست انداخت زیر بازویم و آرام گفت: تو هم با ما بیا!
دکتر باران به غفور و بعد به من نگاه کرد. از جوانی تو خاطرم مانده بود که نباید در هم‌چین موقعی چیزی بپرسم. دکتر باران گفت: شاید سروکلۀ موسی پیدا بشود.
غفور گفت: پیداش نمی‌‌شود.
دکتر باران که پیشانی‌اش را چین انداخته بود گفت: اما...
غفور گفت: من ازش خواستم نیاید. تو این چند وقت زیادی به‌اش دردسر داده‌ایم.
سعدون از پله‌های طبقۀ بالا آمد پایین. پوتین‌ِ ساق‌ِ بلندی به پا کرده بود و شال‌ِ پشمی ِ قرمزی دورِ گردن‌اش انداخته بود. بی‌‌آن‌که نگاه‌مان کند در را باز کرد رفت تو‌ِ حیاط. از لای‌ِ در دیدم برف افتاده و زمین سفید می‌زند. دکتر باران رو کرد به ...
نویسنده: محمد بهارلو

۰۱:۱۶:۰۰

داستان کوتاه: یک بار در تمام زندگی

آرشيو نظرات (0)
دسته : جومپا لاهیری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

تو را قبلاً دیده بودم، آن‌قدر زیاد که از حساب خارج است، ولی مهمانی خداحافظی را که خانواده‌ام برای شماها درخانه‌مان درمیدان نیمان گرفته بود، بیش‌تر از همه به خاطر می‌آورم. پدر و مادرت تصمیم گرفته بودند از کمبریج بروند. نه مثل بنگالی‌های دیگر به آتلانتا یا آریزونا، بلکه می‌خواستند به هند برگردند و از آن جانی که پدر و مادرم و دوستانشان می‌کندند، خلاص شوند. سال 1974 بود. من شش ساله بودم. تو نه ساله. چیزی که به وضوح بیشتری به یاد می‌آورم ساعت‌های قبل از مهمانی است که مادرم داشت برای رسیدن مهمان‌ها آماده می‌شد: مبلمان روغن جلا زده ، بشقاب‌های کاغذی و دستمال‌سفره‌ها روی میز چیده شده و بوی خورش کاری بره و پلو همراه با عطر نیناریچی که مادرم در موقعیت‌های خاصی می‌زد، اتاق را پر کرده بود. عطر را اول به خودش اسپری می‌کرد بعد به من، یک فشار محکم که روی هرچه پوشیده بودم لک می‌انداخت. آن شب لباسی پوشیده بودم که مادربزرگم از کلکته ...
نویسنده: جومپا لاهیری

۰۴:۵۷:۵۶

نان

آرشيو نظرات (0)
دسته : ولفگانگ بورشرت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

زن ناگهان از خواب پرید. دو و نیم ِ نیمه‌شب بود. لحظه‌ای فکر کرد که چرا از خواب پریده است: «کسی در آشپزخانه خورد به صندلی!» گوش‌هایش را به سوی آشپزخانه تیز کرد. همه‌جا ساکت بود. همه‌جا خیلی ساکت بود و زمانی که دستش را روی تخت کشید، کنارش هم خالی بود. علت این سکوت را فهمید، چون صدای خُرخُر مرد نمی‌آمد. از جایش برخاست و پابرهنه از میان راهروی تاریک به‌سوی آشپزخانه رفت. یک‌دیگر را در آشپزخانه دیدند. دو و نیم ِ نیمه‌شب بود. زن روی یخچال چیز سفیدی دید و چراغ را روشن کرد. آن‌دو روبه‌روی هم ایستاده بودند و هر یک تنها پیراهنی برتن داشت، دو و نیم ِ نیمه شب در آشپزخانه. بشقاب نان روی میز آشپزخانه بود. زن دید که مرد برای خود یک قطعه نان بریده است. چاقو هنوز کنار بشقاب قرار داشت و روی میز هم خرده نان ریخته بود. زن هر شب و از روی عادت روی میز را پاک می‌کرد، هر شب. اکنون روی میز خرده نان دیده می‌شد، و چاقو نیز همان‌جا بود. زن سردی ِ کاشیها را بر تنش آرام‌ آرام احساس کرد و چشمانش را از روی بشقاب برگرداند....
نویسنده: ولفگانگ بورشرت

۱۲:۴۸:۰۲

زن و ببر

آرشيو نظرات (0)
دسته : سیمین دانشور,جلال آل احمد
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در دهکده «دوالاهیه - Devalahia» شاه‌زاده‌ای به نام «راجه سینهه - Raga sinha» می‌زیست. زنی داشت بسیار نام‌آور، اما بداخلاق و تند خشم.
روزی زن با شوهرش سخت مشاجره کرد و نتیجه آن شد که از خانه شوهر دل برکند و دو پسر خود را برداشت و به سوی خانه پدر خویش راه افتاد. از چندین دهکده و شهر گذشت و عاقبت به جنگل انبوهی رسید. نزدیکی‌های «مالایه». و در آن جنگل ببری دید. ببر هم او را دید. و دم جنبان به سوی او آمد. زن نخست ترسید. اما برفور رفتاری چون دلاوران به خود گرفت و چند بار پشت دست پسرها زد که:
«چرا بر سر خوردن این ببر با هم مشاجره می‌کنید؟ فعلاَ همین یکی را دو نفری بخورید، بعد یکی دیگر پیدا خواهیم کرد.»
ببر که این سخنان را شنید، با خود اندیشید که این زن حتماَ زنی دلاور است و از سر وحشت پا به دو گذاشت و گریخت.
در چنین حالی، شغالی، ببر را دید و گفت: ...
ترجمه و تحریر: سیمین دانشور، جلال آل احمد

۱۱:۵۲:۳۲

تمارض

آرشيو نظرات (0)
دسته : میترا داور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مرغ را می‮بایست حسابی سرخ کنی و سیب زمینی را. تمام غذاها این قدر سرخ می‮شد که به سیاهی می‮زد، پیاز رو به سوختن می‮رفت و کدو. غذا که این جوری می‮شد می‮گفتند خوب است. بعد دیدم خانواده بزرگی‮ها نه تنها غذا را سرخ شده دوست دارند، آدم‮ها را هم همین‮طور مچاله شده و سوخته دوست دارند. تازه قاسم روشنفکر خانواده‮شان بود و به برابری حقوق زن و مرد اعتقاد داشت، منتها برابری به شیوه‮ی خودش، او معتقد بود زن هم باید پا به پای کار کند تا به شعوراجتماعی برسد. روزنامه را با دقت می‮خواند، اما هربار که دوست داشت صدایش را بلند می‮کرد و یا اگر به اعصابش فشار می‮آمد می‮گفت حق دارم ظرف وظروف رو بشکنم چه برسه به حنجره که مال مال خودمه. این‮که یکی بخواهد داد بکشد و حنجره‮اش ما ل خودش باشد....
نویسنده: میترا داور

۱۱:۱۴:۴۲

ناخدا عبدل

آرشيو نظرات (0)
دسته : حسن کرمی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

با قامتی استخوانی و بلند، سیه‌چرده و لاغر بود. اولین‌بار در یکی از گردش‌گاه‌های همیشگی‌ام در ساحل جزیره او را دیدم. بر لبه تیز «مرانه»1 پشت قلعه، با قلاب ماهی «مقوا»یی بزرگی گرفته بود که مایه تعجب بود. بلندی ماهی بیش از یک متر و حتا از قد پسرش احسان که دانش‌آموز من در کلاس اول راهنمائی بود بیشتر بود. عصر بود و ساعتی مانده بود که آفتاب پشت آب‌های کبود و طلائی مغرب پنهان شود.
احسان با کمک پسرک دیگری می‌خواست ماهی را که زورش نمی‌رسید به خانه ببرد. از او خواستم ماهی رابه موازات بدنش به دست گیرد و با دوربینی که همیشه همراه داشتم عکسی از او و سپس از پدرش گرفتم. تاکنون ندیده بودم کسی با قلاب ماهی به این بزرگی گرفته باشد. در کنار او نشستم و از اسم و کار او پرسیدم. می‌گفت نامش ناخدا عبدل است. سال‌های زیادی ناخدای دوبه و یدک‌کش شرکتِ گِلِ سرخ معدن هرمز بوده و حالا سه سال است که بازنشسته شده....
نویسنده: حسن کرمی

۰۱:۴۵:۳۹

راکی

آرشيو نظرات (0)
دسته : جان دوس پاسوس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

از قوری قشنگی بر لب میز کافه عطر ملایم برگچه‌های ریحان می‌آید. آن پشت، روی سکوی کوچکی که دورش پارچه قرمز کشیده‌اند، نوازندگان با مضراب و زخمه پیش در‌آمد یکنواختی می‌نوازند که از میان آب نغمه‌ای در نیم پرده‌های بالا رونده بیرون می‌خزد و با لوشه‌های پیچیده بی‌پایان در فضا می‌لغزد. سنتور و قانون و ویولون زن خواننده را همراهی می‌کنند. در میانشان روی یک سه پایه چند فنجان قهوه‌ خوری و یک شیشه عرق مصطکی گذاشته‌اند. سنتور را مرد خاکستری موئی می‌نوازد که دماغ گنده و عینکی است و گاه به گاه سر به عقب می‌برد ، دهانش را چارتاق باز می‌کند و شادمانه چهچهه‌ای می‌زند که دیگران هم از آن پیروی می‌کنند و بعد با دشواری تمام بافت آهنگ را از سر می‌گیرند. بر سر میزهایی که تنگاتنگ هم زیر درخت چنار گذاشته‌اند تا از ...
نویسنده: جان دوس پاسوس

۱۱:۰۶:۰۰

خانه‌ای در آسمان

آرشيو نظرات (0)
دسته : گلی ترقی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

گلی ترقیتابستان بدی بود؛ داغ، بی آب، بی برق. جنگ بود و ترس و تاریکی. مسعود «د»، مثل آدمی‮افتاده در عمق خوابی آشفته، گیج و منگ و کلافه، دست زن و بچه‌هایش را گرفت و شتابان راهی فرنگ شد. بی‌آنکه بداند چه آینده‌ای در انتظارش است. نمی‌خواست عاقل و محتاط و دوراندیش باشد. نمی‌خواست با کسی مشورت کند؛ با آن‌هایی که از او باتجربه‌تر بودند، آن‌هایی که از هرگونه جابجایی و تغییر می‮‌ترسیدند یا به خاک و سنت و ریشه اعتقاد داشتند و ماندنشان بر اساس تصمیمی‮اخلاقی بود.
مسعود «د» از جنگ بیزار بود و از مرگ واهمه داشت. دلهره‌های شبانه توان و قرارش را گفته بود و اضطراب دردناک سحرگاهی آزارش می‌داد. می‮بایست می‌رفت؛ می‮بایست می‮گریخت و در جایی امن ساکن می‮شد، جایی دور از هیاهو و بمب و انفجار، دور از امکان مرگ و جنون و ... 
نویسنده: گلی ترقی

۱۲:۲۵:۳۷

شکل واقعی من

آرشيو نظرات (0)
دسته : نسیم خاکسار
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

برای برادرم عباس و اکبر سردوزآمی و روشنک بیگناه که هنگام نوشتن این داستان با من بودند.
می‌خواستم بدانم چرا آن کار را کردم. یعنی وقتی آنروز به یادم آمد، رفتم توی فکرش. شاید برای بعضی‌ها ساده باشد. اما برای من نبود. بهتر است بگویم نشد. حسن، داداش کوچکم، که اسمش را چینووی گذاشته بودیم، چون دماغش مثل دماغ چینی‌ها بود و آن سالها اسم‌شان تو جنوب خیلی سر زبان‌ها بود، یک دفترچه داشت که هرچه تمبر خارجی و ایرانی دستش می‌افتاد تویش می‌چسباند. من هم داشتم. درست یادم نیست چطور می‌شد که تمبرهای او زیادتر از مال من می‌شدند. از آن زمان تا حالا پنجاه سالی می‌گذرد و درست نمی‌دانم ...
نویسنده: نسیم خاکسار

۱۲:۲۳:۰۶

آتش زردشت

آرشيو نظرات (0)
دسته : هوشنگ گلشیری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

هفت نفر بودیم و در اتاق پذیرایی مجموعه‌ی خانه‌های بنیاد نشسته بودیم دور میزی گرد با دو فلاسک چای و پنج شش لیوان و یک ظرف قند و یک زیر سیگاری. سه طرف اتاق شیشه بود و طرف دیگر، دست راست، طرح باری بود چوبی بی هیچ قفسه بندی پشتش و در وسط دری بود به اتاق تلویزیون و تلفن سکه‌ای با یک کاناپه و یک قفسه کتاب که بیشتر آثار‌هاینریش بل بود. طرفِ چپ در هم شومینه بود که از سر شب من و بانویی کنده تویش گذاشته بودیم و بالاخره با خرده چوی و کاغذ روشنش کرده بودیم که حالا داشت خانه می‌کرد و با شعله‌ی کوتاه سرخ میان کنده‌ها می‌سوخت.
ما، من و بانویی، که یک هفته بود رسیده بودیم، با نقاشی ایرانی و زنش دو سه شب بود که صندلی‌ها را دور میز و ...
نویسنده: هوشنگ گلشیری

۱۰:۲۴:۳۹

زائر عارف بختور

آرشيو نظرات (0)
دسته : اسماعیل فصیح
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

صداش هم اول غم زده و دل مرده است.
«اگه تمام درختای دنیا قلم بشه، واگه تمام دریاهای دنیا مرکب بشه، بازهم نمی‌تونین داستان تمام دردها و بدبختی‌های ما رو اینجا بنویسین، آی دکتر»
لهجه عربی- آبادانی اش خوب و خاطره انگیز است و دل تنگی آور، در جمله‌هایش هم صداهای «و» مثل «و» عربی، از وسط دوتا لب، «W» است، و «O»‌ها هم بیشتر ته حلقومی. «والله، آی دکتر نمی‌شه نوشت.»
با لبخند می‌گویم: «شاید با این ماشین تحریرهای کامپیوتری Word-Processor تازه بشه گزارش کرد و نوشت.»
اوهم لبخند می‌زند: «نه آی دکتر، با کامپیوتر جرجیس هم نمی‌شه نوشت.»
با پاترول 4W سفید نقلیه پتروشیمی‌آبادان آمده دنبال من در فرودگاه، و در حال حرکت به سوی مجتمع هستیم.
می‌گویم: «صاف می‌ریم دانشکده یا اول می‌ریم مجتمع؟»
«صاف دانشکده، پیش آی دکتر دبیری.» بعد خیلی جدی رو به من می‌کند و می‌پرسد: ...
نویسنده: اسماعیل فصیح

۱۰:۱۰:۰۶

عُقلای‌ِ مجانین

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

می‌دانم باز هم با این حرف‌ها خسته‌ات می‌کنم. ما همه‌مان داریم مثل‌ِ هم می‌شویم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم آخروعاقبت‌مان این باشد. منوچهردیوانه را یادت می‌آید؟ بهش می‌گفتیم منو دیوانه. قیافه‌اش الان جلوِ چشمم است. همیشه‌ی خدا پیشانی‌اش ورم داشت. ورم که نبود، مثل‌ِ زانوی‌ِشتر پینه بسته بود. از بس سرش را می‌کوبید به زمین. می‌ماندم حیران که چرا خون نمی‌آید. دعایی بود. می‌گفتند برادرخوانده‌اش داده سید فرج‌الله براش حرزِجواد نوشته. حتماً یک حکمتی در کار بود. آن جور که او پیشانی می‌کوبید به ‌زمین حتی صداش دل‌ِ آدم را ریش می‌کرد باید استخوان خُرد می‌شد یا جمجمه می‌شکافت. اگر سرش مو داشت باز یک حرفی. شاید کمی ‌جلوِ ضربه را می‌گرفت. وقتی پیداش می‌شد بچه‌ها یکی‌یکی می‌رفتند به طرفش. تا خودش را پشت‌ِ حمام‌ِ مُرادی می‌رساند جمع‌مان جور بود. ازسرِ خیابان‌ِ یک تا مسجدِ بوشهری‌ها هرچه بچه بود راه می‌افتاد تو کوچه. تو نمی‌آمدی....
نویسنده: محمد بهارلو

۰۳:۰۶:۱۹

یک تصویر

آرشيو نظرات (0)
دسته : ویرجینیا وولف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آدم‌ها نباید در اتاق‌هایشان آینه آویزان کنند همان طور که نباید دفترچه‌های حساب پس انداز یا نامه‌هایی را پیش چشم دیگران بگذارند که جنایتی پنهان را افشا می‌کنند. در آن بعد از ظهر تابستان، نمی‌توانستی در آینه ی قدی که بر دیوار تالار آویخته بود نگاه نکنی. همه چیز از سر تصادف بود. نه تنها می‌توانستی از ته کاناپه‌ی اتاق پذیرایی، میز مرمر مقابل را در آینه ی ایتالیایی ببینی، ورای آن امتداد باغ را نیز می‌دیدی. تا جایی که حاشیه ی طلایی آینه زاویه ای می‌ساخت و تصویر را قطع می‌کرد کوچه با سرسبزی را می‌دیدی که در دو طرف، میان گل‌هایی بلند، ادامه داشت.
خانه خالی بود و چون تو تنها فرد در اتاق پذیرایی بودی، حس می‌کردی مثل یکی از این طبیعی دان‌هایی هستی که سراپا پوشیده در برگ و علف به تماشای رمنده خوترین حیوانات می‌نشینند گورکن‌ها، سمورها و مرغان ماهیخوار که آزادانه به هر سو می‌روند انگار کسی آنها را نمی‌بیند. در آن بعد از ظهر اتاق پر بود از چنین موجودات گریزانی، نور و سایه، تکان پرده‌ها در باد، ریزش گلبرگ‌ها، چیزهایی که به نظر می‌رسید اگر کسی ...
نویسنده: ویرجینیا وولف

۱۰:۱۰:۴۶

این برف، این برف لعنتی

آرشيو نظرات (0)
دسته : جمال میرصادقی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آن روزها من چهارده- پانزده ساله بودم. به در خانه‌ها می‌رفتم، عقب مشتری‌ها راه می‌افتادم و بده‌کاری‌ها را جمع می‌کردم. اوستام پیش حاج‌آقام تعریف من را خیلی می‌کرد:
«ماشاءالله بچی‌ زبر و زرنگیه. وقتی می‌فرستمش تا پولو نستونه برنمی‌گرده.» 
دکان قصابی ما سر گذر بود. مشتری‌های جورواجور داشتیم. محلی‌ گندی بود. تا دلت بخواهد مفتش و افسر و مفت‌خور داشت. می‌آمدند گوشت نسیه می‌گرفتند، بعد یادشان می‌رفت که بدهکارند. یکی را می‌خواست که یادشان بیندازد! سروکله‌شان که از دور پیدا می‌شد، اوستام می‌گفت:
«آقا جعفر بدو بینم، بدو بینم چی کار می‌کنی پسر.»
کار لجنی بود. پررویی و لچری می‌خواست و بدپیلگی و زبلی. کثافت‌کاری بود. حالا که فکرش را می‌کنم حالم را به‌هم می‌زند. اما تنها کاری بود که فوت و فنش را خوب یاد گرفته بودم و همی‌ راه‌هاش را امتحان کرده بودم. برای همین هم اوستام خاطر من را خیلی می‌خواست. هی پیش این و آن تعریفم را می‌کرد:» بچی‌ زرنگیه، بچی‌ زرنگیه....» هی تعریف می‌کرد، هی تعریف می‌کرد....
نویسنده: جمال میرصادقی

۰۸:۲۰:۲۸

معنا‌ باید از درون متن بجوشد

آرشيو نظرات (0)
دسته : رسول پرویزی,آشنایی با نویسندگان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

واقعیت این است که رسول پرویزی نویسنده متفننی بود و به حکم ذوق سلیم یا صرافت طبع داستان می‌نوشت. داستان‌های او عموماً در نوع (ژانر) حکایت و قصه می‌گنجند و تا حدی کیفیت شفاهی یا نقلی دارند، اگرچه در ساختاری مکتوب روایت می‌شوند. به عبارت دیگر او علاقه‌مند به اصول سنتی قصه‌پردازی شرقی بود؛ کمابیش نظیر‌‌ همان اصولی که در حکایت‌های سعدی در «گلستان» و حریری در «مقامات» و شهرزاد در «هزار و یک شب» می‌توان دید. اغلب قصه‌های او به صورت حکایت، به مفهوم سرگذشت، نقل می‌شوند، یا به تعبیر حریری - چنان که در مقدمه «مقامات» آورده - «گزارش کردن چیزی از قول کسی» که میان روایت‌پردازی ادبی و داستان‌گویی شفاهی نوسان می‌کند. ساختار قصه‌های او ترکیبی است از نمایش و گفتار، یا «بوطیقا» و خطابه، البته در مفهوم ارسطویی آنکه‌‌ همان آینه‌داری در برابر واقعیت باشد. زبان او نیز ساده و برگرفته از ترکیبات و اصطلاحات و مثل‌های رایج در تداول عوام است که لحنی عموماً شوخ‌طبعانه دارد. به این اعتبار اگر بخواهیم از جایگاه پرویزی در میان نسل اول نویسندگان ایرانی سخن بگوییم می‌توانیم او را در کنار جمال‌زاده بگذاریم، و نه در کنار هدایت و علوی یا چوبک....
گفت وگوی رضا شبانکاره با محمد بهارلو

۱۰:۳۱:۰۷

بعدازظهر آخر پاییز

آرشيو نظرات (0)
دسته : صادق چوبک,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آفتاب بی‌گرمی و بخار بعد از ظهر پاییز بطور مایل از پشت شیشه‌های در، روی میز و نیمکت‌های زرد رنگ خط‌‌مخالی کلاس و لباس‌های خشن خاکستری شاگردها می‌تابید و حتی عرضه آن را نداشت که از سوز باد سردی که تک‌وتوک برگ‌های زغفرانی چنارهای خیابان و باغ بزرگ همسایه را از گل درخت می‌کند و در هوا پخش و پرا می‌کرد، اندکی بکاهد.
شاگردها با صورت ترس آلود و کتک خورده شق و رق، ردیف پشت سر هم نشسته بودند و با چشمان وق زده و منتظر خودشان به معلم نگاه می‌کردند. ساختمان قیافه‌ها ناتمام بود و مثل این بود که هنوز دست‌کاری خالق را لازم داشتند تا تمام بشوند و مثل قیافه پدران‌شان گردند. یقیناً پیکر آن‌ها را مجسمه‌ساز ماهری ساخته بود اجازه نمی‌داد که کسی آن‌ها را از کارگاه او بیرون ببرد و به معرض تماشای مردم بگذارد. چون که از همه چیز گذشته بی‌مهارتی او را می‌رساند و برایش بدنامی داشت....
نویسنده: صادق چوبک

۰۸:۲۸:۱۱

سراسر حادثه

آرشيو نظرات (0)
دسته : بهرام صادقی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

برادر بزرگتر صبح وقتی می‌خواست سر کارش برود گفت که باید امشب مستأجران را دعوت بکنیم و به رسم قدیم و همیشگی به آنها شام بدهیم، چون علاوه بر اینکه شب یلدا شبی تاریخی است، این خود بهانه‌ای است برای اینکه باز هم دور هم جمع بشویم. برادر وسطی نه موافقت کرد و نه مخالفت و این عمل که دلیل موافقت ضمنی بود برادر کوچکتر را برآشفت: عینک ذره بینی‌اش را با دست نگاه داشت که نیفتد و پرخاش‌کنان گفت:
- پس تکلیف درس های من چه می شود؟ هرشب که همین بساط است! فقط دنبال بهانه‌ای می‌گردید که این وضع را جور کنید. اول شب بحث سیاسی می فرمائید، به جهنم، می گوییم بگذار هر چه می‌خواهند فریاد بکشند و به سر و مغز هم بکوبند؛ بعد کارتان به دعوا می کشد، باز هم می گویم به جهنم؛ آن وقت آقای مهاجر که دلشان از خدا می‌خواهد پایین می آیند و صلحتان می دهند. خیلی خوب! تازه اول معرکه است: آقای بهروز خان با آن صدای نکره‌شان مثنوی می خوانند و جناب عالی هم...
نویسنده: بهرام صادقی

۱۱:۵۳:۱۸

شوهرِ حومه نشین

آرشيو نظرات (0)
دسته : جان چیور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اگر بخواهیم از اوَل شروع کنیم ، هواپیمای برخاسته از مینی پُلیس که فرانسیس وید با آن بسمت شرق سفر می‌کرد، در هوای طوفانی گرفتار شد. آسمان، آبیِ مه‌آلودی شده بود و ابرهای زیر هواپیما چنان تنگاتنگ هم پهن شده بودند که از زمین هیچ دیده نمی‌شد. سپس آن‌سوی پنجره‌ها مه شروع به شکل گرفتن کرد و آن‌ها به درون ابر سفیدی پرواز کردند که آن‌چنان فشرده بود که آتش‌ اگزوز را باز می‌تاباند. سپس ابر تیره و خاکستری شد و هواپیما به تکان تکان افتاد. فرانسیس پیش‌تر هم از هوای طوفانی گذشته‌بود، امّا هیچ وقت این‌همه تکان‌تکان نخورده بود. مردِ توی صندلیِ‌ کناری‌اش قمقمه‌ای از جیبش در آورد و مشروبی نوشید. فرانسیس به همسایه‌اش لبخند زد، ولی مرد آن‌طرف را نگاه کرد؛ قصد نداشت مُسَکّن‌ش را با هیچ‌کس قسمت کند. تکان های هوا پیما شدیدتر شد. کودکی گریه می‌کرد. هوای توی کابین بیش از حد گرم و کهنه بود، و پای چپ فرانسیس خواب رفت. اندکی از کتابی که همراه داشت و در فرودگاه خریده‌بود، خواند....
نویسنده: جان چیور

۰۳:۳۰:۳۶

کباب غاز

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد علی جمالزاده
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با هم‌قطارها قرار و مدار گذاشته بودیم که هرکس اول ترفیع رتبه یافت، به عنوان ولیمه یک مهمانی دسته‌جمعی کرده، کباب غاز صحیحی بدهد دوستان نوش جان نموده به عمر و عزتش دعا کنند.
زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فورن مساله‌ى مهمانی و قرار با رفقا را با عیالم که به‌تازگی با هم عروسی کرده بودیم در میان گذاشتم. گفت تو شیرینی عروسی هم به دوستانت نداده‌ای و باید در این موقع درست جلوشان درآیی. ولی چیزی که هست چون ظرف و کارد و چنگال برای دوازده نفر بیش‌تر نداریم یا باید باز یک دست دیگر خرید و یا باید عده‌ى مهمان بیش‌تر از یازده نفر نباشد که با خودت بشود دوازده نفر.
گفتم خودت به‌تر می‌دانی که در این شب عیدی مالیه از چه قرار است و بودجه ابدن اجازه‌ی خریدن خرت و پرت تازه نمی‌دهد و دوستان هم از بیست و سه‌ چهار نفر کم‌تر نمی‌شوند....
نویسنده: سید محمد على جمالزاده

۱۱:۵۳:۴۲

نمایش‌نامه‌ی کمدی جیجک علیشاه

آرشيو نظرات (0)
دسته : ذبیح بهروز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مفخر‌الشعرا در یکی از تالارهای دربار
(صدر اعظم، مورخ‌السلطان، مفخر‌الشعرا ندیم دربار و چند نفر دیگر ایستاده‌اند با هم حرف می‌زنند، کریم شیره‌ای داخل می‌شود.)
کریم شیره‌ای (با لهجه‌ی اصفهانی):
آقایان وزرا، آقایان امرا سلام علیکم و قلبی لدیکم!!
صدراعظم (با صدای کلفت و با تکبر): علیکم‌السلام حاجی کریم! احوالت چطوره؟
کریم شیره‌ای (دستش را با دهنش تر می‌کند و می‌زند به گردنش): آقای صدراعظم میندازیم.
صدراعظم (رویش را برمی‌گرداند، اخم می‌کند، چیزی نمی‌گوید.)
امیر دواب (داخل می‌شود و تعظیم می‌کند به صدراعظم، با لهجه‌ی ترکی ایلاتی): سلامون علیکم!
بعد به مفخر‌الشعرا و کریم شیره‌ای چپ‌چپ نگاه می‌کند و رویش را برمی‌گرداند.
صدراعظم: علیکم‌السلام! آقای لله‌باشی احوال شریف؟
امیر دواب: از مرحمت شوما بوسیار خوب است....
نویسنده: ذبیح بهروز

۰۹:۰۴:۳۰

دنیای داستانی پاتریک مودیانو

آرشيو نظرات (0)
دسته : پاتریک مودیانو,آشنایی با نویسندگان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پاتریک مودیانو1؛ نقاشی خاطرات، لذتِ خواندن                  
کار نویسندگی پاتریک مودیانو به دو دوره‌ تقسیم می‌شود که با دو لحظه‌ی کاملاً مشخص از زندگی شخصی او در ارتباط هستند. از اولین رمانِ مودیانو؛ میدان اِتوال (1968) تا رمانِ خیابان مغازه‌های تاریک (1978)، تمام آثار او درباره‌ی دوره‌ی اشغال فرانسه  و جنگ الجزایر هستند. نویسنده‌ی جوانِ این دوره‌ی ده ساله تقریباً تمام جوایز ادبی فرانسه را به خود اختصاص می‌دهد: جایزه‌های فئنِون و روژه نیمیه برای رمانِ میدان اِتوال، جایزه‌ی بزرگ آکادمی فرانسه برای رمانِ بلوارهای کمربندی (1972) و سرآخر جایزه‌ی گنکور برای رمانِ خیابان مغازه‌های تاریک. او در کنار رمان، به دیگر فرم‌های ادبی هم رو می‌آورد: نمایشنامه (لاپولکا2)، فیلمنامه (لاکومب لوسین3 که در سال 1974 لویی مال4 فیلمی بر اساس آن ساخت)، گفتگو (با امانوئل برل5) و همین‌طور کتاب‌هایی که کمابیش حالت زندگی‌نامه دارند (سند ازدواج). در این دوره، دل‌مشغولی مودیانو تراژدی‌های جنگ جهانی دوم (به‌ویژه دوره‌ی اشغال فرانسه) و جنگ الجزایر است. تم‌های اصلی این دوره عبارتند از: ...
منبع: www.asnouri.blogfa.com

۰۴:۲۷:۱۷

کتاب‌شناسی پاتریک مودیانو در ایران

آرشيو نظرات (0)
دسته : پاتریک مودیانو,آشنایی با نویسندگان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پاتریک مودیانو، نویسنده فرانسوی که امروز به عنوان 107‌امین نویسنده و شاعر جایزه نوبل ادبیات را از آن خود کرد، در ایران هم نویسنده شناخته شده‎ای است و چندین رمان از او به فارسی ترجمه شده است.
به گزارش ایسنا، پاتریک مودیان زاده سال 1945 در فرانسه است. او کودکی سختی داشته، پدرش اغلب خانه نبود و مادرش در آسایشگاه به سر می‌برد. در این دوران او با برادرش صمیمی است. برادرش در ده‌سالگی بر اثر بیماری می‌میرد و مودیانو آثاری را که از سال 1967 تا سال 1982 نوشته، به برادرش تقدیم کرده است.
مودیانو جزو نویسندگانی است که شاید کمتر کسی فکر می‌کرد که امسال به عنوان برنده جایزه نوبل معرفس شود، اما آکادمی نوبل باز هم با انتخاب خود کتاب‌خوانان و اهالی ادبیات را غافل‌گیر کرد....

۰۴:۲۴:۱۶

پاتریک مودیانو

آرشيو نظرات (0)
دسته : پاتریک مودیانو,آشنایی با نویسندگان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پاتریک مودیانو (به فرانسوی: Patrick Modiano) (زاده ۳۰ ژوئیه ۱۹۴۵) نویسنده و فیلم‌نامه‌نویس قرن بیستم میلادی اهل بولونی بیانکور فرانسه و برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۲۰۱۴ است. این نویسنده ۶۹ ساله یکی از چهره‌های مهم ادبی فرانسه محسوب می‌شود.
مودیانو از مادری بلژیکی و پدری یهودی اهل ایتالیا در سال ۱۹۴۵ به دنیا آمده است وی از چهره‌های نوجوی ادبیات مدرن فرانسه شناخته می‌شود که آثارش هم تحسین منتقدان ادبی را برانگیخته و هم خوانندگان فراوان دارد. مودیانو از نویسندگان پرکار به شمار می‌رود و برخی از کارهای او به فیلم نیز برگشته است. جایزه بزرگ آکادمی فرانسه برای ادبیات در سال ۱۹۷۲ نصیب وی شد....

۰۴:۱۸:۳۳

«پاتریک مودیانو» فرانسوی برنده نوبل ادبیات شد

آرشيو نظرات (0)
دسته : پاتریک مودیانو,آشنایی با نویسندگان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«پاتریک مودیانو» نویسنده سرشناس فرانسوی، به عنوان برنده صد و یازدهمین جایزه نوبل ادبیات معرفی شد.
«پاتریک مودیانو»، نویسنده فرانسوی برنده جایزه نوبل ادبیات شد. پاتریک مودیانو گرچه مدرک تحصیلی بالاتر از دیپلم نگرفت ولی با کمک یکی از معلم‌هایش با نام «رمون کنو» که نویسنده معروف فرانسوی و از دوستان مادرش بود، وارد دنیای ادبیات شد.
«مودیانو» متولد 1945 است و رمان «میدان اتویله» در سال 1968 به عنوان نخستین اثر منتشر شده از وی به چاپ رسید.این نویسنده در گذشته با جوایزی همچون جایزه بزرگ رمان آکادمی فرانسه (1972) و جایزه پریکس گنکورت (1978) مورد تقدیر قرار گرفته است....

۰۴:۱۵:۵۰

خروسِ سفید

آرشيو نظرات (0)
دسته : چارلز ویلیام گوین
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دو موی دماغ زندگیِ بانو مرسی ساموئلز را تا مرز جنون کشانده بودند. اوّلی بابابزرگ ساموئلز بود که می‌بایست سال‌ها پیش مرده باشد و به جایش دو سالی می‌شد که سر و مر و گنده، توی صندلی چرخ‌دارش، در خانه‌ی بانو مرسی چرخ می‌خورد. سال اولی که بابا بزرگ آمد تا با آن‌ها زندگی کند، سلامتی ازش می‌بارید و محتمل بود که عمرش دراز باشد. اما در میانه‌ی سال دوم، لاغر شد و به سرفه افتاد و برای همین بعضی دوشنبه‌ها بانو ساموئلز و شوهرش، واتسن، فکر می‌کردند که عمر بابابزرگ به آخرهفته قد نمی‌دهد ولی او هم‌چنان چرخ می‌زد و چرخ می‌زد و اصلاً هم اهلِ مردن نبود.
دومین چیزی که مرسی ساموئلز را دیوانه می‌کرد دردسری تازه بود که کم‌کم داشت هولناک هم می‌شد. خروسِ سفیدِ ولگردی که تمام روز، و بدتر از آن، از صبح زود قوقولی‌قو می‌کرد و هیچ‌کس نمی‌دانست از کجا آمده، اما به هر حال بود، و به قوقولی‌قوی همه‌ی خروس‌های دور و نزدیک جواب می‌داد و آن‌ها هم باهاش دم می‌گرفتند. نه تنها صیحه‌اش گوش‌خراش بود بلکه بر باغچه‌ی بنفشه هم چنگال می‌کشید و ...
نویسنده: چارلز ویلیام گوین

۱۲:۰۸:۴۱

در این شماره

آرشيو نظرات (0)
دسته : بهرام صادقی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

به پیروی از شیوه ی مرسوم کشورهای بزرگ، هیئت تحریریه ی ماهنامه ی سنگین “ تندباد “ تصمیم گرفت مشروح مذاکرات جلسه های فوق العاده ی خود را ثبت و ضبط کند و نگارنده که با منشی جوان و فعال این مجله دوستی دیرین دارد توانست به لطائف الحیل، و به طور کاملاْ اتفاقی، یکی از این صورت جلسه ها را به دست بیاورد. آنچه در ذیل می‌خوانید رونوشت برابر اصل آن صورت مجلس است و هر چند ممکن است دوست جوان و خوش خط من به سزای این بی احتیاطی از کار برکنار شود، اما لااقل می‌تواند از مشاهده ی شادی و حیرت اعضاء محترم هیئت تحریریه که بار دیگر گفته های خود را شنیده و خوانده اند به نوبه ی خود به حیرت و شادی دچار شود.
جلسه ی چهل و نهم مورخ اول آذر ماه …
نویسنده: بهرام صادقی

۱۲:۳۳:۵۷

آغا سلطان کرمانشاهی

آرشيو نظرات (0)
دسته : مهشید امیرشاهی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وقتی ممه شروع به حرف زدن می‌کند، دیگر فایده ندارد. کتاب را باید کنار گذاشت و باید شنید. حتی فایده ندارد که بگویی: “حرف نزن” - چون نمی‌شنود. اصلاً نمی‌شنود. مگر داد بزنی. چند بار داد بزنی تا حنجره‌ات بخراشد. آنوقت می‌پرسد، “هَه؟ با منی رولَکَم؟”
سرت را چند بار تکان می‌دهی و ممه ابروهای شکل هشتش را بالا می‌برد و چشم‌های کم سوی آبکیش را به صورتت می‌دوزد و می‌گوید، “چه گفتی کورپَکَم؟ دَردِت به جگَرِم با مَ بودی؟”
و فایده ندارد بگویی “آره” - چون نمی‌شنود و می‌خواهد بشنود و یاد زمانی می‌کند که می‌شنید، “هِی هِی هِی! خوشا به حال او روزا. او روزا که مَ مَسّ و چاق بودم. گرگ بودم. می‌گرفتمت بغل، می‌بردمت ایوَر اووَر. قزوین که بودیم، شازَه به نورصبا می‌گف: تو بگیرش بغل. به مَ می‌گف: تو برو زیر کرسی بخواب که قوواَت داشتَه باشی بچَمَ نگََداری. آی شازه یادت به خیر! آی خانِم یادت به خیر! …اول که زن داییم بِشِم ...
نویسنده: مهشید امیرشاهی

۰۹:۲۶:۵۹

ایردیل

آرشيو نظرات (0)
دسته : بلیک ماریسن
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

او آن طرف تخت‌خواب بر صندلی نشسته، یا یکی آن‌جا نشسته، کسی با روپوش نازک سبز، که اصلاَ شبیه او نیست. بیمارستان‌ها به‌نحوی سبب می‌شوند آدم‌ها گم‌گشته به‌نظر بیایند. اما موضوع قاعدتاَ این نیست. پدرم به بیمارستان عادت دارد. این بیمارستان، ایردیل، همانی است که در آخرین دهة کار پزشکی عمومی‌اش بیشتر مراجعانش را به آن‌جا می‌فرستاد. این بخش، بخش19، همان بخشی است که، حتی بعد از بازنشستگی، به آن‌جا می‌آمده تا بیماران قدیمیش را ببیند. حتی این اتاق، اتاق شمارة 2 را از ملاقات‌های قبلی می‌شناسد، اتاقی خصوصی که چون پزشک است، بود، به او داده‌اند. اما امروز به ملاقات کسی نیامده. امروز خودش بیمار است. امروز ملاقاتی منم.
اگر پدرم بود که به ملاقات آمده بود، مختصری سربه‌سر این آدم نشسته آن طرف تخت می‌گذاشت. این دیگر چیست، هان؟ پیراهن خواب؟ مدلش آن‌قدرها هم باب طبعت نیست، هان؟ پیژامای فلانل‌ات کجاست؟ پتوی نخی سفیدی روی زانوهایش کشیده: چی، تو این اتاق گرم، پتوی بچه؟ بگذار این پنجره‌ها را ...
نویسنده: بلیک ماریسن

۰۹:۲۷:۴۸

چرمِ کف پایِ عدید

آرشيو نظرات (0)
دسته : نسیم خاکسار,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

بعد از دو بار که زیر اخیه رفتم فهمیدم عدید حرف نزده است. بازجوها فقط تهدید می‌کردند. این نشان می‌داد سُمبه‌شان چندان پرزور نیست. هر چقدر بیش‌تر می‌زدند و فحش می‌دادند بیش‌تر حالیم می‌شد که عدید لب باز نکرده است. وقتی گفتند روبه‌روتان می‌کنیم از خوشحالی دل تو دلم نبود. مطمئن بودم که عدید هم حال و روز مرا داشت. بدجور گیر کرده بودیم. اما تمام فشارها روی عدید بود. آمده بودند او را بگیرند، تصادفی من هم آنجا بودم. از همان اول معلوم بود که هر چه هست اول ربط به‌عدید پیدا می‌کند. از دیشب که گفته بودند فردا روبه‌روتان می‌کنیم تا حالا منتظر بودم. استخوانِ کف پام بدجوری اذیت می‌کرد. دو سه بار پاشدم تو سلول راه بروم اما نتوانستم. یک چیزی تو پاشنهٔ پاهایم قرچ‌قرچ می‌کرد. فکر می‌کردم باید استخوانِ پام خُرد شده باشد. روز اولی که از بازجوئی پرتم کردند تو سلول، عین قورباغه شده بودم. دست‌ها و تمام صورتم باد کرده بود. همین جور که به‌دیوار تکیه داده بودم و دست‌وپاهایم را نگاه می‌کردم خنده‌ام گرفته بود. وقتی داشتند شلاق می‌زدند ...
نویسنده: نسیم خاکسار

۱۱:۱۳:۴۸

ابر بارانش گرفته

آرشيو نظرات (0)
دسته : شمیم بهار,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سلام – گیتی دیروز که جمعه بود برگشت ولی خدا کند این کاغذ زودتر به دستت برسد چون قرار بوده دوازده روزی در یونان بماند که توی یکی از این جزایر الان هر چه فکر می کنم اسمش یادم نمی آید خلاصه استراحت کند و مثلاً بگردد یعنی حق دارد چون این جا که بود زیاد خوش نگذشت اول که مرگ پدرش بود و بعد هم که این حادثه ی مادرش و از این حرف ها گر چه نماندنش ربطی به این چیزا نداشت ولی همه اش بدبیاری بود چون بدبیاری باورش نبود و خلاصه نشد که نشد.
نمی خواستم از این حرف ها بزنم که خبری چیزی داده باشم ولی حالا این عادت شده یعنی اگر این جا بودی هر شب توی روزنامه می دیدی همه اش زنی که با تریاک خودکشی کرد و مردی که خواهرش را با دو ضربه ی چاقو به قتل رساند و خلاصه یعنی نه فکر کنی که چیز مهمی شده فقط این هست که راستش ...
نویسنده: شمیم بهار

۰۹:۵۷:۴۴

کلاهِ متخصص

آرشيو نظرات (0)
دسته : کلی لینک,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سامانتا می‌گوید: «وقتی مرده باشی، دیگر لازم نیست دندان‌هایت را مسواک کنی.»
کله‌ر می‌گوید: «وقتی مرده باشی، در یک جعبه زندگی می‌کنی که درونش همیشه تاریک است، اما هرگز نمی‌ترسی.»
کله‌ر و سامانتا دوقلوهایی همسان هستند. سنشان را روی هم که بگذاری، بیست سال و چهار ماه و شش روز می‌شود. پای مرده بودن که وسط باشد، کله‌ر از سامانتا بهتر است.
پرستار کودکان خمیازه می‌کشد، با دست کشیده‌ی سفیدی دهانش را می‌پوشاند. می‌گوید: «بهتان گفتم که دندان‌هاتان را مسواک کنید و وقت خواب است.» روی روتختیِ گل‌گلی، بین آن دو می‌نشیند و پاهایش را روی هم می‌اندازد. او داشت یک بازی ورق به اسم پاونس را به آن‌ها یاد می‌داد، بازی‌ای که با سه دسته ورق بازی می‌شود. دسته ورق سامانتا سرباز پیک و دولوی دلش گم شده و ...
نویسنده: کلی لینک

۱۱:۵۲:۴۱

فیل‌های نپتون

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایک رسنیک,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

فیل‌هاى ساکن نپتون، زندگى ایده‌آلى داشتند.
هیچ کدامشان مریض یا گرسنه نمی‌شدند. هیچ حیوان درنده‌اى به آن‌ها حمله نمی‌‌کرد. در جنگى شرکت نمی‌کردند. ضرر و زیانى به آن‌ها نمی‌رسید. میزان تولدشان دقیقا مساوى تعداد مردگانشان بود. انگلى بر روى پوست و در معده آن‌ها وجود نداشت. گله با سرعتى حرکت می‌کرد که هم‌زمان مطابق حال جوان‌ترین و ضعیف‌ترین عضو گروه باشد. هیچ فیل مریض یا ناتوانى عقب نمی‌ماند.
فیل‌هاى نپتون نژادى عالى بودند. در صلح و آرامش زندگى می‌کردند، هیچگاه مشاجره‌ای در بین‌شان در نمی‌‌گرفت، پیرها همیشه با فیل‌هاى جوان با ملایمت برخورد می‌کردند. وقتى فیلى به دنیا می‌آمد، تمام گله براى جشن گرفتن دور هم جمع می‌شد، هنگامى که یکى می‌مرد، همه در مرگ او اشک می‌ریختند. دشمنى، حسادت و دعواهاى حل‌نشدنی وجود نداشت....
نویسنده: مایک رسنیک

۱۰:۵۲:۵۰