داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

در بیشه

آرشيو نظرات (0)
دسته : ریونوسوکه آکوتاگاوا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شهادت مرد هیزم شکنی که در کلانتری ازاو بازپرسی شده بود
بله آقا من بودم که جسد را پیدا کردم. امروز صبح که طبق معمول برای بریدن اندازه مقرری چوب به جنگل می‌رفتم جسد مزبور را در بیشه‌ای که در گودی کوهستان قرار دارد پیدا کردم.
جای دقیق آن؟
تقریباَ صدو پنجاه گز دورتر از جاده یاماشیتا. این بیشه‌ای از نی و خیزران است و از جاده به دور افتاده است.
جسد آن مرد به پشت افتاده بود و لباس کیمونوی ابریشمی آبی رنگی بر تن داشت. عمامه چروک شده‌ای به رسم مردم کیوتو به سر بسته بود. یک ضربه شمشیر سینه‌اش را سوراخ کرده بود. ساقه‌های شکسته خیزران اطراف جسد همه خونی بود. نه دیگر از آن جسد خون نمی‌آمد، فکر می‌کنم که زخم خشک شده بود. خرمگسی خود را به آن زخم چسبانیده بود که متوجه آمدن من نشد....
نویسنده: ریونوسوکه آکوتاگاوا

۱۱:۱۳:۵۹

شوالیه ناموجود

آرشيو نظرات (0)
دسته : ایتالو کالوینو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در پای حصار سرخ فام پاریس، ارتش فرانسه استقرار یافته بود: قرار بود شارلمانی از اصیل زادگان دلاور سان ببیند. آن‌ها درست از سه ساعت پیش در هوای دم کرده و کمی ابری بعد از ظهر یک روز آغاز تابستان انتظار آمدن او را داشتند. افراد در زره‌های رزمی‌شان، انگار توی دیگی که روی آتش ملایمی گذاشته شده باشد، در حال پختن بودند. شاید هم در این صف تزلزل ناپذیر شوالیه‌ها، یکی از آن‌ها تا به حال بیهوش شده و یا خیلی ساده به خواب رفته بود: ولی به هر حال زره پولادین‌شان همه آن‌ها را به یک حالت روی زین اسب‌هاشان شق و رق نگه داشته بود. ناگهان صدای شیپور سه بار در هوای ساکن طنین انداخت. پرهای کلاه‌خودها، انگار در معرض وزش بادی که از درزی به بیرون دمیده قرار گرفته باشد به حرکت در آمد. صدایی شبیه زمزمه امواج دریا که تا آن موقع شنیده می‌شد، ناگهان قطع شد. البته این زمزمه چیزی نبود جز صدای خروپف بعضی از جنگجویان که شکاف فلزی کلاه‌خودشان آن را خفیف می‌کرد. سر انجام در آن دورها شارلمانی پیدایش شد! سوار بر اسبی بود که از اندازه طبیعی بزرگ‌تر به نظر می‌رسید، ریشش روی سینه‌اش پهن شده و دست‌هایش را روی قلتاق زین گذاشته بود. او کارش یا حکمرانی بود و جنگیدن بود یا جنگیدن و حکمرانی، نه وقفه‌ای در کارش بود و نه استراحتی: از آخرین باری که سربازانش او را دیده بودند، کمی پیرتر شده بود.
مقابل هر اصیل‌زاده‌ای که می‌رسید، اسبش را متوقف می‌کرد تا سراپای او را برانداز کند....
نویسنده: ایتالو کالوینو

۰۹:۴۵:۱۰

دگرگونی دریا

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مرد گفت: «خب، یه چیزی بگو.»
دختر گفت: «نه، نمی‌تونم.»
«منظورت اینه که نمی‌خوای درباره‌ش حرف بزنی؟»
دختر گفت: «نمی‌تونم. منظورم همینه.»
«منظورت اینه که نمی‌خوای درباره‌ش حرف بزنی؟»
دختر گفت: «آره، هر جور دوست داری برداشت کن.»
«نمی‌خوام هر جور دوست دارم برداشت کنم. کاش می‌خواستم.»
دختر گفت: «تو خیلی وقته برداشت تو کرده‌ی.»
اول وقت بود و بجز متصدی نوشگاه و آن دو نفر که با هم در گوشه‌ی کافه سر میز نشسته بودند کسی در کافه نبود. آخرهای تابستان بود و ...
نویسنده: ارنست همینگوی

۱۰:۱۵:۵۴

شوخی

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ظهر یک روز آفتابی زمستان... سرمایی سخت، سوزان. نادنکا1 بازو به بازوی من انداخته بود، جعد زلف و کرک بالای لبش از ریزه برف سیمین سفید می‌زد. ما بالای تپه‌ی بلندی ایستاده بودیم. از زیر پای‌مان تا پایین تپه شیب همواری بود که آفتاب در آینه‌ی آن خود را تماشا می‌کرد. نزدیک‌مان سورتمه‌ی کوچکی که روی نشیمن ماهوت ارغوانی کشیده شده روی برف بود.
من التماس می‌کردم: «نادژدا پتروونا، بیایید با سورتمه به پایین سُر بخوریم. فقط یک دفعه. به شما اطمینان می‌دهم که هیچ آسیبی به ما نخواهد رسید».
نادنکا می‌ترسید. شیبی که از پای او تا پایین تپه‌ی یخ زده کشیده می‌شد به نظرش پرتگاه گود و بی‌انتهایی می‌آمد و او از آن وحشت داشت. وقتی به پایین نگاه می‌کرد یا وقتی من از او خواهش می‌کردم که روی سورتمه بنشیند دلش تو می‌ریخت، نفسش می‌گرفت و خیال می‌کرد که ....

نویسنده: آنتون پاولوویچ چخوف

۰۶:۲۸:۴۴

ما آدم نمی‌شیم!..

آرشيو نظرات (0)
دسته : عزیز نسین
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

صدای یک پیرمرد لاغر مردنی از میان انبوه جمعیت، همهمه داخل سالن قطار را در هم شکست «برادر ما آدم نمی‌شم!» بلافاصله دیگران نیز به حالت تصدیق «البته کاملا صحیح است، درسته، نمی‌شیم.» سرشان را تکان دادند. اما در این میان یکی دراومد و گفت:
«این چه جور حرف زدنیه آقا...شما همه را با خودتون قیاس می‌کنین! چه خوب گفته‌اند که: «کافر همه را به کیش خود پندارد» خواهش می‌کنم حرف‌تونو پس بگیرین.»
من که اون وقت‌ها جوانی بیست و پنج ساله بودم با این یکی هم‌صدا شدم و در حالی که خونم به جوش آمده بود با اعتراض گفتم:
- آخه حیا هم واسه ادمیزاد خوب چیزیه!
پیرمرد مسافر که همان جوراز زور عصبانیت دیک دیک می‌لرزید دوباره داد زد:
- ما آدم نمی‌شیم....
نویسنده: عزیز نسین

۱۱:۲۱:۲۰

تالپا

آرشيو نظرات (0)
دسته : خوان رولفو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ناتالیا خود را به آغوش مادرش انداخت و زمانی دراز با هق‌هقی آرام زار زد. روزهای فراوان جلو این اشک‌ها را گرفته بود، ذخیره‌شان کرده بود برای امروز که از سنسونتلا برگشتیم و او همین که چشمش به مادرش افتاد یکباره احساس کرد به دلجویی و تسلا احتیاج دارد.
پیش‌ترها، حتی با آن همه مشقتی که در آن روزهای مصیبت‌بار کشیدیم گریه نکرده بود، آن روزها که ناچار شدیم تانیلو را توی گودالی در خاک تالپا دفن کنیم. من و ناتالیا، تک و تنها، هیچ‌کس نبود که کمکمان بکند. دوتایی توش وتوانی را که داشتیم سرهم گذاشتیم و افتادیم به کندن قبر، با دست خالی خاک و کلوخ را بیرون کشیدیم. عجله داشتیم تانیلو را زودتر زیر خاک کنیم تا دیگر کسی را با بوی نفس‌اش، که آغشته به مرگ بود، نترساند....

نویسنده: خوان رولفو

۱۲:۱۹:۳۱

ناتاشا

آرشيو نظرات (0)
دسته : ولادیمیر ناباکوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ناتاشا توی راه پله همسایه روبروی اتاق شان بارون ولف را دید که نرده ها را گرفته بود و نفس نفس زنان از پله های چوبی بالا می آمد و ازلای دندان هایش آرام سوت می زد.
- با این عجله کجا می روی ناتاشا؟
- می روم داروخانه بدهم نسخه بابا را بپیچند. همین الان دکتر رفت. بابا حالش بهتره.
- راستی؟ خوش خبر باشی.
ناتاشا با عجله از پله ها پایین دوید. کلاه سرش نبود و بارانی اش خش خش می کرد. ولف از روی نرده خم شد و ناتاشا را نگاه کرد. یک لحظه چشمش به فرق سر دخترانه اش افتاد. همان طور سوت زنان تا طبقه آخر رفت. کیف خیس اش را روی تخت انداخت و سرحوصله دست هایش را شست و خشک کرد.
بعد دم در در اتاق خرنوف پیر رفت و در زد. خرنوف و دخترش توی اتاق آن طرف راهرو زندگی می کردند. ناتاشا روی کاناپه می خوابید. فنرهای درب و داغان کاناپه از روکش مخمل گل و گشاد آن بیرون زده بودند....

نویسنده: ولادیمیر ناباکوف

۰۹:۰۱:۱۷

بادنماها و شلاق‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : نسیم خاکسار,فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دوستی‌ دارم‌ که‌ گاه‌به‌گاه‌ او را می‌بینم‌. او هم‌ در این‌جا زندگی‌ می‌کند؛ با این‌تفاوت‌ که‌ او نویسنده‌ و نوازنده‌ است‌ و من‌ در قالی‌فروشی‌ای‌ که‌ با کرامت‌،بعد از جدایی‌اش‌ از مریم‌ و آمدنش‌ به‌ هلند، علم‌ کرده‌ایم‌ قالیچه‌ و گلیم‌های‌کهنه‌ را رفو می‌کنم‌. البته‌ یکی‌ دو ماهی‌ است‌ که‌ به‌طور موقت‌ سر کار نمی‌روم‌.کرامت‌ هم‌ مرا به‌ حال‌ خودم‌ گذاشته‌ است‌ و تنهایی‌ مغازه‌ را می‌گرداند.کرامت‌ چون‌ معتقد است‌ این‌ تنها شغلی‌ است‌ که‌ به‌ من‌ می‌خورد زیاد نگران‌نیست‌. می‌داند بعد از یافتن‌ کمی‌ تعادل‌ دوباره‌ به‌کارم‌ برخواهم‌ گشت‌ ورفوکردن‌ جاهای‌ شندره‌ی‌ قالیچه‌ و گلیم‌ها را به‌ عهده‌ خواهم‌ گرفت‌.
«ایوان‌» سال‌ها پیش‌ از چکسلواکی‌ به‌ هلند مهاجرت‌ کرده‌ بود و در حال‌حاضر یک‌ نویسنده‌ی‌ هلندی‌ است‌ که‌ ...
نویسنده: نسیم‌ خاکسار

۱۱:۴۷:۴۰

گل‌کلم‌سبز

آرشيو نظرات (0)
دسته : لارا واپنیر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«ایناهش، اینم یکی دیگه، آوردیش خونه و ولش کردی رفتی.»
شوهر نینا این جمله را معمولاً وقتی یک بوته گل کلم پلاسیده و زرد در گوشه و کنار یخچال پیدا می‌کرد می‌گفت. گل کلم را با دو انگشت دور از خودش نگه می‌داشت و صورت زیبایش را طوری کج و کوله می‌کرد که انگار بوی بدی می‌داد.
نینا سرخ می‌شد. گل کلم را از دست او می‌گرفت، توی سطلِ آشغال می‌انداخت و عذر می‌خواست که چون همه هفته گرفتار بوده وقت نکرده غذا بپزد.
نینا در منهتن کار می‌کرد و وقتی ساعت هفت و نیم یا هشت به خانه می‌رسید آن‌قدر خسته بود که فقظ می‌توانست برای شوهرش و خودش ساندویچ درست کند یا پودینگ گوشت آماده طبخی را که از فروشگاهِ روسی خریده بود گرم کند....
نویسنده: لارا واپنیر

۱۲:۲۳:۵۹

نویسنده‌ صبح‌ها یک‌ قاشق‌ شیره‌ی‌ گل‌ می‌نوشید تا در حالت‌ جنینی‌ بنویسد

آرشيو نظرات (0)
دسته : حسن‌ اصغری‌
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نویسنده‌ اصلاً به‌ مردن‌ فکر نمی‌کرد و از شنیدن‌ واژه‌ی‌ مرگ‌ دچار تهوع‌ می‌شد و دستش‌ را بلند می‌کرد و عق‌ می‌زد و به‌ گوینده‌ می‌گفت‌: «نگو. بگو جنین‌.»
وقتی‌ پا به‌ اتاقش‌ گذاشتم‌، از پشت‌ میز کارش‌ بلند شد و قبل‌ از بوسیدن ‌گونه‌ام‌، سه‌ سرفه‌ی‌ پیاپی‌ در گلویش‌ شکست‌. شانه‌اش‌ را خم‌ کرد تا به‌ زمین‌ نگاه‌ کند اما خلطی‌ بالا نیاورد. من‌ در حال‌ بوسیدن‌ گونه‌ی‌ او یاد شاه‌زاده‌ای‌ افتادم‌ که ‌تا آخر داستانش‌، گاه‌ چنان‌ سرفه‌ای‌ در گلویش‌ می‌شکست‌ که‌ اول‌ شانه‌ی ‌خودش‌ و بعد شیشه‌ی‌ پنجره‌ی‌ تالار و آویز چل‌چراغ‌ سقف‌ می‌لرزید و او خلط‌ خون‌آلود را تف‌ می‌کرد به‌ چهره‌ی‌ جدِ بزرگش‌ که‌ توی‌ تابلوی‌ آویخته‌ به‌ دیوار تالار نشسته‌ بود و تمام‌ عمر به‌ او زُل‌زُل‌ نگاه‌ می‌کرد. نویسنده‌ به‌ من‌ گفته‌ بود، هم‌ شاه‌زاده‌ی‌ داستان‌ و هم‌ جد بزرگش‌، سی‌سال‌ است‌ که‌ در خواب‌ و بیداری ‌دارند ...
نویسنده: حسن‌ اصغری‌

۰۳:۰۶:۰۱

مزاحم

آرشيو نظرات (0)
دسته : خورخه بورخس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آن‌ها مدعی‌اند (گرچه احتمالش ضعیف است) که داستان را ادواردو، برادر جوان‌تر از برادران نلسون، بر سر جنازه کریستیان، برادر بزرگ‌تر، که به مرگ طبیعی در یکی از سال‌های 1890 در ناحیه مورون مرد گفته است. مطمئناً در طول آن شب دراز بی‌حاصل، در فاصله صرف ماته کسی باید آن را از کس دیگر شنیده باشد و آن را تحویل سانتیاگودابووه داده باشد، کسی که داستان را برای من تعریف کرد. سال‌ها بعد، دوباره آن را در توردرا جایی که همه وقایع اتفاق افتاده بود؛ برایم گفتند. داستان دوم، که به طرز قابل ملاحظه‌ای دقیق‌تر و بلندتر بود، با تغییر و تبدیلات کوچک و معمول داستان سانتیاگورا تکمیل نمود. من آن را می‌نویسم چون، اگر اشتباه نکرده باشم، این داستان مختصر و غمناک، نشان‌دهنده وضع خشن زندگی آن روزها در کناره‌های رودخانه پلاته است. من با دقت و وسواس زیاد آن را به ...
نویسنده: خورخه لوئیس بورخس

۱۲:۴۷:۱۷

ردیابی «بنگ»

آرشيو نظرات (0)
دسته : ساموئل بکت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

راه یافتن به «بنگ» دشوارتر از راه یافتن به سایر نوشته‌های بکت است؛ از این رو هر خواننده‌ای، درست یا غلط، درصدد برمی‌آید تا بلکه نشانه‌هایی از عالم عینی و علایمی از جهان ذهن در آن بیابد. عالم عینی «بنگ» در اتاقی خلاصه شده که نمونه‌ی دیگری است از اتاقی که دنیای دو اثر دیگر بکت، «آخر بازی» و «نام ناپذیر»، در آن محصور است. هرچند این اتاق در «بنگ» محصور است اما پناهگاه نیست و با اجزای اصلی آن، یعنی سقف و کف و دیوار، وصف شده است. جست‌وجو کردن راه خروجی این اتاق بی‌هوده است. اتاق به سیاه‌چال یا غار شبیه است و به دریا پنجره آن هیچ اشاره‌ای نمی‌شود. «اتاق‌هایی» که بکت توصیف کرده است و ما به آن‌ها اشاره کردیم فقط به صورت طرح اتاق وجود دارند. با این همه اتاقی که در «بنگ» وصف می‌شود بیش از اتاق‌های دیگر لخت و خالی است....
نویسنده: رنه ریس اوبر

۰۳:۱۷:۵۵

بقال‌ خرزویل‌

آرشيو نظرات (0)
دسته : نسیم خاکسار
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پیرزن‌ و پیرمرد اتاق‌ خواب‌شان‌ بغل‌ اتاق‌ من‌ در طبقة‌ بالا بود، اما بیش‌تراوقات‌ در طبقة‌ پایین‌ می‌نشستند. آن‌ها تا آخرین‌ برنامة‌ تلویزیون‌ را تماشامی‌کردند و بعد بالا می‌آمدند. چهار ماهی‌ می‌شد که‌ اتاق‌ بالا را از آن‌ها اجاره‌کرده‌ بودم‌. آدم‌های‌ بی‌دردسری‌ بودند. پیرمرد کمی‌ فارسی‌ می‌دانست‌. این‌جادانش‌کده‌ای‌ برای‌ زبان‌های‌ شرقی‌ دارد که‌ ترکی‌ و عربی‌ و فارسی‌ درس‌می‌دهد. اتاق‌ را توسط‌ همین‌ دانشکده‌ پیدا کرده‌ بودم‌. کسانی‌ که‌ دو سالی‌ دراین‌ دانشکده‌ درس‌ خوانده‌ بودند، برای‌ تمرین‌ زبان‌ اتاق‌های‌شان‌ را به‌مهاجران‌ ترک‌ و عرب‌ و ایرانی‌ اجاره‌ می‌دادند. البته‌ پیرمرد دیگر از سنش‌گذشته‌ بود که‌ بخواهد تمرین‌ زبان‌ کند. اما بدش‌ نمی‌آمد همان‌ چندکلمه‌ای‌ راکه‌ از کتاب‌ گلستان‌ سعدی‌ یاد گرفته‌ بود از یاد نبرد....
نویسنده: نسیم خاکسار

۱۱:۴۱:۰۵

داستان بر دار کردنِ حسنک وزیر

آرشيو نظرات (0)
دسته : ابوالفضل بیهقی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

فصلی خواهم نبشت در ابتدای این حالِ بر دار کردن این مرد، و پس به شرح قصه شد. امروز که من این قصه آغاز می‌‌کنم، در ذی‌الحجة سنة خمسین و اربعمائه، در فرّح روزگار سلطان معظّم، ابوشجاع فرخزاد بن ناصر دین‌الله، اَطالَ‌اللهُ بقائَه، از این قوم که من سخن خواهم راند یک دو تن زنده‌اند، در گوشه‌‌ای افتاده، و خواجه بوسهل زوزنی چند سال است تا گذشته شده است، و به پاسخِ آن که از وی رفت گرفتار. و ما را با آن کار نیست ـ هرچند مرا از وی بد آمد ـ به هیچ‌حال. چه، عمر من به شصت و پنج آمده، و بر اثر وی می‌‌بباید رفت و در تاریخی که می‌‌کنم سخنی نرانم که آن به تعصبی و تربُّدی کشد، و خوانندگان این تصنیف گویند:«شرم باد این پیر را!» بلکه آن گویم که تا خوانندگان با من اندر این موافقت کنند و طعنی نزنند....
نویسنده: ابوالفضل محمدبن‌حسین بیهقی

۱۲:۳۷:۱۲

برف‌های کلیمانجارو

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

کلیمانجارو کوه پوشیده از برفی است که 6000 متر ارتفاع دارد و می‌گویند بلندترین کوه افریقاست. قله شرقی آن ماسایی «نگاجه‌نگایی» یا خانه خدا نام دارد. نزدیک این قله لاشه خشک‌ شده و یخزده پلنگی قرار دارد. کسی توضیح نداده که پلنگ در این ارتفاع دنبال چه چیزی بوده است.
مرد گفت: «خوبیش اینه که درد نداره. آدم از همین موضوع می‌فهمه که شروع شده.»
«جدی می‌گی؟»
«آره. باوجودی این، از بوش معذرت می‌خوام، حتما نارحتت می‌کنه.»
«نه، فکرشو نکن، اصلا فکرشو نکن.»
مرد گفت: «نگاه‌شون کن، می‌خوام ببینم منظره‌شه یا بوش که این‌ها رو می‌کشونه اینجا؟»
تخت سفری که مرد رویش خوابیده بود در سایه وسیع یک درخت ...
نویسنده: ارنست همینگوی

۱۲:۲۳:۴۰

عافیت

آرشيو نظرات (0)
دسته : بهرام صادقی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

باد گرم باد گرمی که به آهستگی و لختی می‌وزد لنگ‌هایی را، که بر دیوار و شاخه های پژمرده درخت‌ها آویخته‌اند، تکان می‌دهد. چند دکان نیمه‌خراب و یکی دو خانه پراکنده اکنون در این گرمای کشنده و در زیر این آفتاب داغ سرسام‌آور، دیگر گویا نقطه‌های سیاهی بیش نیستند که در این منطقه خارج شهر در میان زباله‌ها و پستی و بلندی‌ها و جوی‌های بی‌آب و دیوارهای گلی فرو ریخته قرار گرفته‌اند. دکان‌ها و خانه‌ها عبوس و خسته به نظر می‌آیند. آیا بدین علت که درهایشان بسته است؟
اما حمام «گل ناز» باز است. گویی دهانش را از وحشت یا خستگی گشوده و دیگر نتوانسته است ببندد. مردی که ناگهان از پشت تپه زباله‌ها به سوی حمام آمده است و چتر پاره‌ای در دست دارد اندکی صبر می‌کند که تابلو حمام را بخواند. اما پیش از آن سعی می‌کند که چتر را برسر بگیردبی‌فایده است….
نویسننده: بهرام صادقی

۱۱:۱۵:۲۳

این طرف بیا، اره کش!

آرشيو نظرات (0)
دسته : هیوس دل کورال
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

داشتم در کناره رودخانه «کوکا» بین «آنتیوکیا» و «سوپتران» کشت و زرعی به راه می‌انداختم. سیمون پرز را به عنوان مباشر استخدام کردم. سی سال داشت ولی بیست سال از عمرش را در نبردی دائمی و بیرحمانه با طبیعت سپری کرده بود، بی آن که از هیچ شکست مهلکی رنج برده باشد.
مشکل برایش وجود خارجی نداشت. هر وقت پیشنهاد کار دشواری می‌کردم که قبلاً انجام نداده بود با سرخوشی همیشگی‌اش جواب می‌داد «مطمئن باش از عهده‌اش بر می‌آیم.»
یک روز بعد از ظهر شنبه، بعد از آن که کسانی را که در دامداری کمک‌مان می‌کردند مرخص کردیم، به گپ زدن در ایوان مشغول شدیم و در موردکارهایی که قرار بود هفته بعد انجام بدهیم با هم مشورت کردیم. آن طور که حساب کرده بودم، احتیاج به 20 قطعه الوار داشتیم تا کار زه‌کشی را به جایی برسانیم، اما کسی را نداشتیم که ...
نویسنده: هیوس دل کورال

۱۱:۳۰:۲۸

همسر قاضی

آرشيو نظرات (0)
دسته : ایزابل آلنده
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نیکولاس ویدال همیشه یادش بود که برای زنی سر خواهد باخت. روزی که به دنیا آمد چنین سرنوشتی را پیشگویی کردند. بعدها زن ترکی که در مغازه نبش خیابان برایش فال قهوه گرفت این پیشگویی را تایید کرد. با این حال کمترین تصوری نداشت که این زن کاسیلدا، همسر قاضی هیدالگو، خواهد بود. نخستین بار روز عروسی، همسر قاضی را دید. اما چون زن‌های سیه‌مو و سیه‌چرده را می‌پسندید، چندان از او خوشش نیامد. خرامیدن اثیری دختر در جامه عروسی، چشمان شگفت‌زده، و انگشتانی که پیدا بود در فن برانگیختن لذت مردان ناآزموده است، کم و بیش به نظرش زشت می‌نمود. او که پروای سرنوشتش را داشت، پیوسته در رابطه عاطفی با زنان محتاط بود و هرگاه به ارضای غریزه جنسی نیاز داشت، سنگ به دل می‌گذاشت و به کوتاه‌ترین برخورد بسنده می‌کرد. اما کاسیلدا چنان غیر واقعی و دوردست می‌نمود که همه احتیاط‌هایش را دور انداخت و لحظه سرنوشت‌ساز که فرارسید، آن پیشگویی را که بر تمام تصمیم‌هایش ...
نویسنده: ایزابل آلنده

۰۸:۱۵:۴۱

سوآپی‌ و پاسبان‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : او هنری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سوآپی روی نیمکتش در پارک میدان مدیسون با ناراحتی تکانی خورد. وقتی شب‌ها صدای غازهای مهاجر به گوش می‌رسید و وقتی زنانی که پالتو پوست نداشتند، نسبت به شوهرانشان مهربان می‌شدند و وقتی سوآپی روی نیمکتش در پارک با ناراحتی تکان می‌خورد، می‌شد فهمید که زمستان دارد از راه می‌رسد.
یک برگ خشک روی لباس سوآپی افتاد. این علامت رسیدن زمستان بود. زمستان با ساکنین دائمی میدان پارک مدیسون مهربان بود و منصفانه ورودش را اعلام می‌کرد. سر چهارراه، او مقوایش را به دست باد شمال -پادوی همه خانه به دوشهای خیابانگرد- سپرد تا اهل محل خود را آماده رسیدن سرما سازند.
سوآپی به این واقعیت پی برده بود که زمان آن رسیده که با خود شورای یک نفره‌ای تشکیل دهد و راه‌های مقابله با سرما را بررسی کند. برای همین با ناراحتی روی نیمکتش جابه‌جا شد....
نویسنده: او هنری

۱۱:۵۱:۵۷

تپه‌هایی چون فیل‌های سفید

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نه سایه‌ای بود و نه درختی؛ و ایستگاه، میان دو ردیف خط‌آهن، زیر آفتاب قرار داشت. در یک سوی ایستگاه سایه گرم ساختمان افتاده بود و از در باز نوشگاه پرده‌ای از مهره‌های خیزران به نخ کشیده آویخته بود تا جلو ورود پشه‌ها را بگیرد. مرد آمریکایی و دختر همراهش پشت میزی، بیرون ساختمان، در سایه نشسته بودند. هوا بسیار داغ بود و چهل دقیقه دیگر قطار سریع‌السیر از مقصد بارسلون می‌رسید. در این محل تلاقی دو خط، دو دقیقه‌ای توقف می‌کرد و به سوی مادرید راه می‌افتاد.
دختر پرسید: چی بخوریم؟ کلاهش را از سر برداشته و روی میز گذاشته بود.
مرد گفت: هوا خیلی گرمه.
- خوبه نوشیدنی بخوریم.
مرد رویش را به سوی پرده کرد و گفت: دوس سروساس.
زنی از آستانه در پرسید: گیلاس بزرگ؟
- بله، دو گیلاس بزرگ ...
نویسنده: ارنست میلر همینگوی

۰۷:۴۱:۲۶

مرد مرده

آرشيو نظرات (0)
دسته : خورخه بورخس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

این‌که مردی از حومه بوینس‌آیرس، یک بدبخت خودنما، بی‌هیچ هنری مگر خودپسندی حاصل بی‌باکی، در زمین‌های وسیع چابک‌سواران در مرز برزیل نفوذ کند و فرمانده قاچاقچی‌ها شود، پیشاپیش بنظر غیرممکن می‌رسد. می‌خواهم برای کسانی که این عقیده را دارند سر گذشت بنیامین اوتالورا را تعریف کنم، که مسلما هیچ خاطره‌ای از او در محله بالوانرا نمانده است و با یک گلوله تپانچه، طبق قانون خودش، در اطراف ریوگرانده‌ دسول کشته شده است. جزئیات ماجرایش را نمی‌دانم؛ وقتی برایم روشن شود این صفحات را اصلاح می‌کنم و گسترش می‌دهم. فعلا این خلاصه می‌تواند مفید باشد.
حدود سال 1891 بنیامین اوتالورا نوزده سال دارد. قلدری است با پیشانی کوتاه، چشمان روشن، آکنده از صداقت و زورمند مثل مردم باسک؛ یک ضربه چاقویش که به هدف خورده، بی‌باکیش را بر او روشن کرده است. نه از مرگ حریفش غمی دارد....
نویسنده: خورخه لوئیس بورخس

۱۱:۳۴:۳۶

غول‌های ادب دو آلمان - 1956

آرشيو نظرات (0)
دسته : گونتر گراس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در ماه مارس آن سال عزادار و اندوه گینی که طی آن یکی‌شان در ژوئه، اندکی پس از هفتادمین زاد روزش و دیگری در ماه اوت در آستانه‌ی شصت‌سالگی درگذشت و به تبع آن جهان از منظر من متروک و صحنه‌ی تئاتر تهی می‌نمود، من، دانش‌جوی ادبیات آلمانی ـ که این دو غول عالم ادب بر تلاش‌های ساعیانه‌اش در سرایش شعر سایه افکنده بودند ـ آن‌ها را کنار آرام‌گاه کلاسیت دیدم، همان محل دورافتاده با چشم‌اندازی به دریاچه‌ی «وان» که در کناره‌اش دیدارهایی باور نکردنی، چه تصادفی چه با قرار قبلی، انجام شده بود.
به گمان من محل و ساعت این ملاقات را پنهانی، احتمالاً به یاری زن‌های رابط، تعیین کرده بودند. من کم‌ترین کاملاً اتفاقی آن‌جا بودم. من دانش‌جوی در حاشیه‌ای که اولی را ـ با سری بی‌مو چون بودا ـ و دیگری را ـ شکننده و با نشانه‌هایی از بیماری تنها در نگاه دوم بود که شناخته بودم، دلم نمی‌خواست از آن‌ها فاصله بگیرم. و اما از آن‌جا که در آن روز آفتابی و خنک ماه مارس باد از وزش ایستاده بود، صدای یکی نرم و بم و صدای دیگری روشن و اندکی زیر
نویسنده: گونتر گراس

۰۷:۲۲:۴۷

فلوسی

آرشيو نظرات (0)
دسته : وودی آلن
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یکی از شگردهای لازم برای کارآگاه شدن این است که آدم همیشه‌ی خدا، شانه‌هایش را بالا بگیرد و قدری قوز کند. به همین علت بود که وقتی این موجود فلک‌زده‌ای موسوم به «ورد بابکوک» ترسان و لرزان به دفتر کار من آمد و کارت شناسایی‌اش را روی میز گذاشت، می‌بایست فی‌الفور به آن احساس سرمایی که ستون فقراتم را یکهو لرزاند، اعتماد می‌کردم.
گفت: «کایزر شما هستین؟ کایزر لوپوویتس؟»
آشکارا اعتراف کردم: «بله، تو شناسنامه‌م که این‌جور نوشته.»
دستم به دامنتون، آقای کایزر. توطئه چیدن، می‌خوان ازم باج کلونی بگیرن. توروخدا به دادم برسین!
مثل خواننده‌ی اول یک دسته ارکستررومبا، پیچ و تاب می‌خورد. لیوانی را که روی میز بود و بطری مشروبی را که معمولاً برای مقاصد غیر طبی دم دستم ...
نویسنده: وودی آلن

۱۰:۴۳:۴۰

راز و نیاز یک لاف‌زن

آرشيو نظرات (0)
دسته : لنگستون هیوز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

رو چارپایه نشست و گفت:
ـ حالا دیگه این سرهنگ پیر لاف زنم، اون‌جا تو ویرجینیا ـ مث آقای وینگلیف که قلم پامو زیر لگدش گرفت ـ به التماس و دعا افتاده. یه شب زانو زده بود و استغاثه می‌کرد. سرهنگ پا به سن گذاشته بود و می‌خواست پیش از به ته خط رسیدن و رفتن به سرزمین موعود، التماس دعاشو با خدا درمیون بذاره. اون شب صداشو بلند کرد و گفت: «خدایا، کمکم کن که درست باشم، درست عمل کنم، راست بگم و پیش از اومدن به حضورت، درست بمیرم. کمکم کن که با سیاپوستا به سروسامونی برسم. من تو تموم زندگی‌م از اونا نفرت داشته‌م. خدایا، اگه من تو بهشت نمی‌رم، مطمئنم که تو جهنم با اون‌همه سیاپوست که اون پایین منتظر دیدن منن، نمی‌رم. شنیدم که شیطون هم‌دست سیاپوستاست، اگه شیطون هم‌نشین سیاپوستا باشه، اونم می‌باس یه یانکی باشه، که دیگه از من محافظت نمی‌کنه....
نویسنده: لنگستن هیوز

۰۵:۰۵:۲۹

بی‌بی

آرشيو نظرات (0)
دسته : نسیم خاکسار
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ما بچه‌های کوچه همه‌مان از دم بی‌بی را دوست داشتیم. من از همه بیشتر. خانه‌مان دیوار به دیوار خانه‌اش بود و من وقت و بی‌وقت می‌توانستم یک پیت خالی روغن و یا چارپایه‌ای را زیر پایم بگذارم و از سر دیوار حیاطش سرک بکشم و تماشاش کنم. حتی آن‌وقت که پاسدارهای کمیته آمدند و او را با آن وضع کشان کشان بردند باز ما بچه‌ها دوستش داشتیم. فکر نمی‌کردیم روزی این‌طور ناگهانی بریزند توی خانه و او را زیر مشت و لگد با خودشان ببرند. اگر با خبر می‌شدیم او را جایی قایم می‌کردیم که دست آن‌ها هیچ‌وقت به او نرسد.
تابستان پارسال بود که یکی از این باری سه چرخه‌های قراضه اثاث او را توی کوچه خالی کرد. خانه‌ای که بی‌بی اجاره کرده بود آن‌قدر خراب و درب و داغان بود که به درد نمی‌خورد کسی توش زندگی کند. دو اتاق گلی داشت و یک مستراح در گوشه حیاط. چند سال بود همین‌طور خالی مانده بود. زمستان که می‌شد گداها ...
نویسنده: نسیم خاکسار

۱۱:۱۲:۱۳

عید فقرا صفا ندارد

آرشيو نظرات (0)
دسته : جان چیور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

عید چه روز غم انگیزی است. لحظه‌ای پس از آن که چارلی با زنگ ساعت از خواب بیدار شد، این جمله به ذهنش رسید و یک‌هو دلیل آن دل‌تنگی مبهمی را که سراسر شب پیش آزارش داده بود، درک کرد. آسمان پشت پنجره تیره و تار بود. روی تخت‌خواب نشست و زنجیر چراغی را که پیش رویش آویزان بود کشید و با خود اندیشید عید کریسمس، چه روز واقعاً غم انگیزی است، از میان میلیون‌ها جمعیت نیویورک، من در واقع تنها آدمی هستم که باید ساعت شش صبح این روز سرد و سیاه عید کریسمس از خواب بیدار شوم. بله، من تنها آدم این شهرم که باید بیدار باشم.
لباس پوشید و وقتی از یکی از طبقه‌های بالایی ساختمان تک اتاقه‌ی محل سکونتش پایین می‌آمد، تنها صدایی که شنید صدای ناساز خُرخُر خواب بود و تنها چراغ‎های روشن، چراغ‎هایی بودند که صاحب خانه‎ها فراموش کرده بودند خاموش‎شان کنند. چارلی صبحانه‎اش را در یکی از واگن‎های غذا خوری شبانه‌روزی خورد و سوار تراموا شد....
نویسنده: جان چیور

۱۰:۲۳:۲۲

سگ خالی

آرشيو نظرات (0)
دسته : دینو بوتزاتی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

صبح روز قبل از عید، نورا داشت مجسمه‌های کوچک پرسه پیو را روی طاقچه‌ای می‌گذاشت ـ امسال با آن‌همه آشفتگی‌ای که در درونش بود، ‌اصلاً حال و حوصله‌ی درست کردن درخت را نداشت- و دست‌هایش چوپانانی را که زانو زده بودند، گوسفند‌ها، فرشته‌ها و شاهان مجوس را قرار می‌داد، اما ذهنش جای دیگری بود. فکرش هم‌چون ستونی ثابت، متوجه‌ی آن زخم لعنتی دردناک بود، که صدای «تق»ی شنید. ضربه‌ی خشک و سختی را پشت سرش.
برگشت و با تعجب گلوب، سگ محبوب بولداگش را دید که تلو تلو خوران جلو می‌آمد و پوزه‌اش را برای جستجو به این طرف و آن طرف می‌گرفت. صدا کرد: «گلوب گلوب.» اما سگ، جست و خیزکنان، عملی که همیشه انجام می‌داد، به سمت او نرفت. بلکه انگار که نفهمیده باشد، نامصمم ایستاد.
موضوع عجیبی بود. نورا زانو زنان به سگ نزدیک شد و سر بزرگ او را بین دستان خود گرفت و به او گفت: «چته گلوب؟ مریضی گلوب؟ چرا این‌طوری ...
نویسنده: دینو بوتزاتی

۰۸:۰۱:۱۶

بوگارت

آرشيو نظرات (0)
دسته : و.س. نایپُل
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

هر روز صبح هَت که بیدار می‌شد، روی دستک ایوان پشت خانه‌اش می‌نشست وداد می‌زد: «تازه چه خبر، بوگارتآ؟» بوگارت توی تخت خوابش غلتی می‌زد و زیر لب، چنان که هیچ کس نمی‌شنید، مِن مِن می‌کرد: «تازه چه خبر، هت؟» این که چرا بوگارت صدایش می‌زدند یک راز بود؛ اما به نظرم هت بود که این لقت را به او داد. نمی‌دانم یادتان می‌آید کِی فیلم ِ کازابلانکا را ساختند. همین سال بود که شهرت بوگارت عالم گیر شد وپُرت آو اسپین هم رسید و جوان‌های زیادی از رفتار خشک وخشن او تقلید کردند. پیش از این که به اش بگوید بوگارت، نامش را گذاشته بودند «پی شنس»، چون بام تا شام می‌نشست و بازی می‌کرد. گیرم هیچ وقت ورق بازی را خوش نداشت.
هر وقت می‌رفتی اتاق کوچک بوگارت، او را می‌دیدی که روی تخت نشسته و هفت رج ورق روی میز کوچکی جلوش چیده. آهسته می‌پرسید: «تازه چه خبر، رفیق؟» بعد ده پانزده دقیقه چیزی نمی‌گفت. قیافه‌اش یک جوری بود که آدم می‌فهمید نمی‌شود باش حرف زد، بس که بی‌حوصله بود ...
نویسنده: و. س. نایپُل

۱۱:۰۸:۴۱

کهن‌ترین داستان جهان

آرشيو نظرات (0)
دسته : رومن گاری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شهر «لاپاز» در ارتفاع پنج هزارمتری سطح دریا قرار دارد ــ از این بالاتر دیگر نمی‌توان نفس کشید. «لاما»ها هستند و سرخ‌پوست‌ها و دشت‌های بایر و برق‌های ابدی و شهرهای مرده و عقاب‌ها. پایین‌تر، در دره‌های گرمسیری، جویندگان طلا و پروانه‌های عظیم جثه می‌پلکند.
«شوننبام» در طی آن دو سالی که در اردوگاه «نورنبرگ» آلمان گذرانده بود تقریباً هرشب خواب لاپاز، پایتخت بولیوی، را می‌دید و هنگامی که امریکایی‌ها آمدند و درهای مکانی را که در نظر او عالم عقبی بود گشودند با سماجتی که فقط خیال‌پردازان حقیقی می‌توانند از خود نشان دهند چندان مبارزه کرد تا عاقبت پروانه‌ی ورود به کشور بولیوی را به دست آورد.
شوننبام سابقاً در شهر «لودز» لهستان به حرفه‌ی خیاطی اشتغال داشت: وارث سنت بزرگی بود که پنج نسل خیاط یهودی به آن جلوه و جلال بخشیده بودند....
نویسنده: رومن گاری

۱۱:۵۴:۳۹

تپه‌های سبز آفریقا

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی,فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نشسته بودیم توی کمین‌گاهی که شکارچیان «واندر اوبو1» کنار نمک لیس 2 با شاخ و برگ درختان ساخته بودند که صدای کامیون را شنیدیم. اول خیلی دور بود و کسی نمی‌دانست چه صدایی‌است. بعد صدا برید و ما خداخدا کردیم چیزی نباشد، یا فقط باد باشد. بعد کم‌کم نزدیک‌تر شد، و دیگر حرف نداشت، بلند‌تر و بلند‌تر، تا با سروصدای گوش‌‌خراش و بلند انفجارهای نامنظم از پشت سر ما رد شد و رفت تا از جاده بالا برود.
یکی از دو ردیاب، که اطواری بود، از سر جاش پا شد.
گفت: «تمام شد.»
دستم را روی دهانم گذاشتم و بهش اشاره کردم سرش را بدزدد.
بازگفت: «تمام شد.» و دست‌هاش را از هم باز کرد. هیچ‌وقت ازش خوشم نمی‌آمد و حالا کمتر ازش خوشم می‌آمد....
نویسنده: ارنست همینگوی

۰۹:۳۸:۴۵

خیانت چگونه به روسیه راه یافت

آرشيو نظرات (0)
دسته : راینر ماریا ریلکه
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

این‌جا در همسایگی خود دوستی دارم. مردی بور و چاق، که صندلی‌اش را زمستان و تابستان چفت پنجره می‌گذارد. جوان‌تر از سن و سالش به نظر می‌آید، چهر‌ه‌ی کنجکاوش گاهی وقت‌ها حالتی بچه‌گانه به خود می‌گیرد. اما روزهایی هم هست که پیر می‌نماید و دقیقه‌ها مثل سالی بر او می‌گذرد و یک‌هو پیری فرتوت می‌شود و چشم‌های بی‌فروغش تقریباً از زندگی خالی است. خیلی وقت است با هم آشناییم. اوایل فقط هم‌دیگر را می‌دیدیم. بعدها بی‌اختیار تبسمی بر لب‌های‌مان نقش می‌بست. یک سال آزگار فقط سلام و علیکی به‌هم می‌کردیم و یادم نمی‌آید از کی شروع کردیم به صحبت کردن و از این‌جا و آن‌جا و باب دوستی‌مان باز شد. یک‌بار که از کنارش رد می‌شدم پنجره‌اش رو به پاییز آرام و شاعرانه باز بود، با صدای بلند گفت:
«روز بخیر! مدتی است شما را ندیده‌ام.»
مثل همیشه کنار پنجره‌اش رفتم و در حال راه رفتن گفتم:
«سلام اوالد! رفته بودم ...
نویسنده: راینر ماریا ریلکه

۱۱:۰۲:۲۶

نقد علامت‌ها و نشانه‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : ولادیمیر ناباکوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«علامت‌ها و نشانه‌ها» یکی از کوتاه‌ترین داستان‌های ناباکوف است. در این داستان ناباکوف به جنبه‌ی فقیرتر و مستأصل‌تر زندگی مهاجران در آمریکا می‌پردازد که حالتی تکان‌دهنده و مشابه داستان‌های Isaac Bashevis Singer دارد. او نیز در داستان‌هایش به همین موضوع‌ها می‌پردازد. البته هر دو نویسنده تشابه‌های دیگری هم دارند، در وضعیت مهاجرتشان، دو زبانه بودنشان و زادگاه اروپای شرقی‌شان.
محور داستان، زوجی مهاجر و سالمند است که پسرشان به نوعی پارانویای وخیم و لاعلاج دچار شده است. در روز تولد پسر، پدر و مادر می‌خواهند برای دیدنش به بیمارستان بروند ولی کارمند بیمارستان از دیدار آن‌ها جلوگیری می کند زیرا پسرشان همین تازگی‌ها می‌خواسته خود را بکشد....
نویسنده: روی جانسون
برگردان: مهرشید متولی

۱۲:۵۸:۰۴

ایما و اشاره‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : ولادیمیر ناباکوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

چهاربار در طی چهار سال متوالی با این مشکل روبرو بودند که چه هدیه‌ی تولدی برای مرد جوانی که دچار اختلال ذهنی لاعلاجی است ببرند. کسی که به هیچ چیز اشتیاق نداشت؛ در نظرش هر چیز ساخته‌ی دست بشر یا کندوی شیطان بود مرتعش از نیتی بدخواهانه که فقط خودش آن‌را در می‌یافت، یا وسایل آسایش زمختی که هیچ به کار دنیای مجرد او نمی‌آمد. پدر و مادرش پس از حذف برخی اجناس که ممکن بود اهانتی به او باشد یا باعث ترسش شود (هرنوع ابزاری در زمره‌ی محرمات بود) هدیه‌ی کوچک مطبوع و بی‌خطری را انتخاب کردند: سبدی از ده‌جور مربای میوه در ده شیشه‌ی کوچک.
وقتی او به دنیا آمد، سال‌ها از ازدواجشان می‌گذشت، حالا بیست سال گذشته بود و آن‌ها دیگر پیر بودند. زن به موهای کدر جوگندمی‌اش نمی‌رسید. لباس‌های کم بهای سیاه می‌پوشید، و برخلاف زنان هم‌سن و سالش 
ولادیمیر ناباکوف

۱۰:۲۰:۰۹

کلئوپاترا

آرشيو نظرات (0)
دسته : ویل کاپی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

کلئوپاترای هفتم، ملکه‌ی مصر، دختر بطلیموس هشتم بود: اسم مادرش معلوم نیست چه بوده، اما این موضوع هیچ اهمیتی ندارد؛ چون زنی که زن بطلیموس هشتم بشود معلوم است چه‌جور زنی است.
این بطلیموس به بطلیموس نی‌زن معروف بود، چون که صبح تا غروب می‌نشست نی می‌زد. مصری‌ها او را از مملکت انداختند بیرون، اما او چون خاصیت ارتجاعی داشت فوراً برگشت سرجای اولش. با همه‌ی این‌ها در سال 51ق.م. زندگانی را بدرود گفت و مملکت مصر را گذاشت برای کلئوپاترا و پسر برادر چهارده ساله‌ی او، بطلیموس چهاردهم.
حالا چه‌طور شد که یک‌هو از بطلیموس هشتم پریدند به بطلیموس چهاردهم، مطلبی است که راستش من خودم هم درست سر در نمی‌آورم. ظاهراً بطلیموس‌ها این‌طوری بودند. علاوه بر این، بطلیموس‌ها در اوایل کار خون یونانی خالص درجه یک توی رگ‌هایشان جاری بود، ولی ...

نویسنده: ویل کاپی

۱۲:۱۱:۵۱

گل رس

آرشيو نظرات (0)
دسته : جیمز جویس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

خانم مدیر به او اجازه داده بود که به محض تمام شدن عصرانه‌ی زن‌ها به مرخصی برود و ماریا«1» چشم‌انتظار مرخصی شبانه‌اش بود. آشپزخانه پاک و پاکیزه بود: آشپز گفت که عکس آدم روی پاتیل‌های بزرگ پیداست. آتش مطبوع و درخشان بود و روی یکی از میزهای کناری چهار نان کشمشی بزرگ بود. ظاهراً بریده نشده بود، ولی اگر نزدیک‌تر می‌رفتی می‌دیدی که به تکه‌های کلفت دراز ومساوی تقسیم شده است تا سر عصرانه توزیع شود. ماریا خودش آن‌ها را بریده بود.
ماریا به راستی آدم خیلی‌خیلی ریزنقشی بود، ولی بینی خیلی دراز و چانه خیلی درازی داشت. کمی تو دماغی حرف می‌زد. مدام از سر دلجویی می‌گفت: «بله، جانم،» و «نه، جانم.» هروقت که زن‌ها سر تشت رختشویی مرافعه‌شان می‌شد، همیشه ماریا را خبر می‌کردند و او هم همیشه موفق می‌شد که آن‌ها را آشتی دهد. روزی خانم مدیر به او گفته بود: «ماریا، تو واقعاً فرشته ...
نویسنده: جیمز جویس

۱۱:۰۷:۰۸