داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

عافیت

آرشيو نظرات (0)
دسته : بهرام صادقی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

باد گرم باد گرمی که به آهستگی و لختی می‌وزد لنگ‌هایی را، که بر دیوار و شاخه های پژمرده درخت‌ها آویخته‌اند، تکان می‌دهد. چند دکان نیمه‌خراب و یکی دو خانه پراکنده اکنون در این گرمای کشنده و در زیر این آفتاب داغ سرسام‌آور، دیگر گویا نقطه‌های سیاهی بیش نیستند که در این منطقه خارج شهر در میان زباله‌ها و پستی و بلندی‌ها و جوی‌های بی‌آب و دیوارهای گلی فرو ریخته قرار گرفته‌اند. دکان‌ها و خانه‌ها عبوس و خسته به نظر می‌آیند. آیا بدین علت که درهایشان بسته است؟
اما حمام «گل ناز» باز است. گویی دهانش را از وحشت یا خستگی گشوده و دیگر نتوانسته است ببندد. مردی که ناگهان از پشت تپه زباله‌ها به سوی حمام آمده است و چتر پاره‌ای در دست دارد اندکی صبر می‌کند که تابلو حمام را بخواند. اما پیش از آن سعی می‌کند که چتر را برسر بگیردبی‌فایده است….
نویسننده: بهرام صادقی

۱۱:۱۵:۲۳

سوآپی‌ و پاسبان‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : او هنری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سوآپی روی نیمکتش در پارک میدان مدیسون با ناراحتی تکانی خورد. وقتی شب‌ها صدای غازهای مهاجر به گوش می‌رسید و وقتی زنانی که پالتو پوست نداشتند، نسبت به شوهرانشان مهربان می‌شدند و وقتی سوآپی روی نیمکتش در پارک با ناراحتی تکان می‌خورد، می‌شد فهمید که زمستان دارد از راه می‌رسد.
یک برگ خشک روی لباس سوآپی افتاد. این علامت رسیدن زمستان بود. زمستان با ساکنین دائمی میدان پارک مدیسون مهربان بود و منصفانه ورودش را اعلام می‌کرد. سر چهارراه، او مقوایش را به دست باد شمال -پادوی همه خانه به دوشهای خیابانگرد- سپرد تا اهل محل خود را آماده رسیدن سرما سازند.
سوآپی به این واقعیت پی برده بود که زمان آن رسیده که با خود شورای یک نفره‌ای تشکیل دهد و راه‌های مقابله با سرما را بررسی کند. برای همین با ناراحتی روی نیمکتش جابه‌جا شد....
نویسنده: او هنری

۱۱:۵۱:۵۷

نقد علامت‌ها و نشانه‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : ولادیمیر ناباکوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«علامت‌ها و نشانه‌ها» یکی از کوتاه‌ترین داستان‌های ناباکوف است. در این داستان ناباکوف به جنبه‌ی فقیرتر و مستأصل‌تر زندگی مهاجران در آمریکا می‌پردازد که حالتی تکان‌دهنده و مشابه داستان‌های Isaac Bashevis Singer دارد. او نیز در داستان‌هایش به همین موضوع‌ها می‌پردازد. البته هر دو نویسنده تشابه‌های دیگری هم دارند، در وضعیت مهاجرتشان، دو زبانه بودنشان و زادگاه اروپای شرقی‌شان.
محور داستان، زوجی مهاجر و سالمند است که پسرشان به نوعی پارانویای وخیم و لاعلاج دچار شده است. در روز تولد پسر، پدر و مادر می‌خواهند برای دیدنش به بیمارستان بروند ولی کارمند بیمارستان از دیدار آن‌ها جلوگیری می کند زیرا پسرشان همین تازگی‌ها می‌خواسته خود را بکشد....
نویسنده: روی جانسون
برگردان: مهرشید متولی

۱۲:۵۸:۰۴

ایما و اشاره‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : ولادیمیر ناباکوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

چهاربار در طی چهار سال متوالی با این مشکل روبرو بودند که چه هدیه‌ی تولدی برای مرد جوانی که دچار اختلال ذهنی لاعلاجی است ببرند. کسی که به هیچ چیز اشتیاق نداشت؛ در نظرش هر چیز ساخته‌ی دست بشر یا کندوی شیطان بود مرتعش از نیتی بدخواهانه که فقط خودش آن‌را در می‌یافت، یا وسایل آسایش زمختی که هیچ به کار دنیای مجرد او نمی‌آمد. پدر و مادرش پس از حذف برخی اجناس که ممکن بود اهانتی به او باشد یا باعث ترسش شود (هرنوع ابزاری در زمره‌ی محرمات بود) هدیه‌ی کوچک مطبوع و بی‌خطری را انتخاب کردند: سبدی از ده‌جور مربای میوه در ده شیشه‌ی کوچک.
وقتی او به دنیا آمد، سال‌ها از ازدواجشان می‌گذشت، حالا بیست سال گذشته بود و آن‌ها دیگر پیر بودند. زن به موهای کدر جوگندمی‌اش نمی‌رسید. لباس‌های کم بهای سیاه می‌پوشید، و برخلاف زنان هم‌سن و سالش 
ولادیمیر ناباکوف

۱۰:۲۰:۰۹

داستان کوتاه: مرگ مدام در ماوراه‌ی عشق

آرشيو نظرات (0)
دسته : گابریل گارسیا مارکز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شش ماه و یازده روز از عمر سناتور«انسیمو سانچز» باقی مانده بود که مهم‌ترین زن زندگیش را ملاقات کرد. با او در دهکده‌ی «گلستان نایب السلطنه» آشنا شد. دهکده شب‌ها پناهگاه کشتی‌های قاچاقچی‌ها بود و در روز روشن به‌نظر بیهوده‌ترین گوشه‌ی صحرا می‌رسید، در روبه‌رویش دریایی بود سوزان و ساکن و آن‌قدر دور از همه جا که هرگز ممکن نبود کسی تصور کند در آن‌جا کسی بتواند خط سرنوشت دیگری را تغییر بدهد. حتی اسم دهکده نیز به‌نظر یک شوخی می‌رسید چون تنها گل سرخی که در دهکده دیده شد همان شاخه‌ی گل سرخی بود که سناتور سانچز، شبی که با «لائورا فارینا» آشنا شد به آن‌جا آورد.
توقف در آن دهکده که در حوزه‌ی انتخاباتی واقع شده بود، هر چهار سال یک‌بار، اجتناب‌ناپذیر بود. صبح آن روز سه‌چرخه‌های مملو از اثاثیه وارد شده بودند. سپس کامیون‌های پر از سرخپوستان برای تکمیل گروه تظاهر کنندگان سر رسیدند. چند دقیقه‌ای قبل از ساعت یازده، با صدای موسیقی و آتش‌بازی و به دنبال راهنمایان کمیته، اتوموبیل وزارتی، به رنگ شربت توت‌فرنگی وارد شد. سناتور انسیمو سانچز، آرام و فارغ از زمان، داخل اتوموبیل خنک نشسته بود ...
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز

۰۴:۵۱:۲۷

داستان کوتاه: دشمن‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نزدیکی‌های ساعت ده یک شب تاریک ماه سپتامبر، اَندره‌ی، تنها پسر شش ساله‌ی دکتر کریلُف، پزشک دولتی، از بیماری دیفتری چشم از دنیا فروبست. همین‌که همسر دکتر جلو تخت کودک مرده‌اش به زانو افتاد و اولین نشانه‌های از خود بی‌خود شدن در او دیده شد؛ زنگ سرسرا به شدت به صدا درآمد.
صبح روزی که بیماری دیفتری سر از خانه درآورد همه‌ی پیشخدمت‌ها را به خانه‌های‌شان روانه کردند. بنابرین کریلُف خودش با همان پیراهن آستین بلند و جلیقه‌ی دکمه نینداخته، بی‌آن‌که دست و صورت مرطوبش را که از اسید فِنیک می‌سوخت پاک کند، در را گشود. سرسرا آن‌قدر تاریک بود که شخصی که پا به خانه گذاشت تنها قدِ متوسط، شال‌گردن ِ سفید و چهره‌ی درشت و بسیار رنگ‌پریده‌اش قابل تشخیص بود. رنگ چهره‌اش به اندازه‌ای پریده بود که گویی حضور او سرسرا را روشن کرده‌ بود... .
مرد بی‌مقدمه گفت: «دکتر تشریف دارن؟» ...
نویسنده: آنتون پاولوویچ چخوف

۰۶:۵۱:۲۵

داستان کوتاه: یک بار در تمام زندگی

آرشيو نظرات (0)
دسته : جومپا لاهیری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

تو را قبلاً دیده بودم، آن‌قدر زیاد که از حساب خارج است، ولی مهمانی خداحافظی را که خانواده‌ام برای شماها درخانه‌مان درمیدان نیمان گرفته بود، بیش‌تر از همه به خاطر می‌آورم. پدر و مادرت تصمیم گرفته بودند از کمبریج بروند. نه مثل بنگالی‌های دیگر به آتلانتا یا آریزونا، بلکه می‌خواستند به هند برگردند و از آن جانی که پدر و مادرم و دوستانشان می‌کندند، خلاص شوند. سال 1974 بود. من شش ساله بودم. تو نه ساله. چیزی که به وضوح بیشتری به یاد می‌آورم ساعت‌های قبل از مهمانی است که مادرم داشت برای رسیدن مهمان‌ها آماده می‌شد: مبلمان روغن جلا زده ، بشقاب‌های کاغذی و دستمال‌سفره‌ها روی میز چیده شده و بوی خورش کاری بره و پلو همراه با عطر نیناریچی که مادرم در موقعیت‌های خاصی می‌زد، اتاق را پر کرده بود. عطر را اول به خودش اسپری می‌کرد بعد به من، یک فشار محکم که روی هرچه پوشیده بودم لک می‌انداخت. آن شب لباسی پوشیده بودم که مادربزرگم از کلکته ...
نویسنده: جومپا لاهیری

۰۳:۵۷:۵۶

داستان کوتاه: ماجرای جو

آرشيو نظرات (0)
دسته : مارک استنلی بیوباین
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در سرزمین ایالات متحده مردی زندگی می‌کرد که اسمش جو بود. او مردی معصوم و درستکار بود؛ عاشق خداوند بود و از گناه پرهیز داشت. نه پسر داشت نه دختر، و مالک هیچ حیوانی نبود، خانه‌ای نداشت و به نوکر و کلفت احتیاج نداشت. او از حقیرترین مردم شرق هم کم‌تر بود.
روزی فرشتگان به حضور خداوند شرفیاب شدند، و شیطان هم همراه‌شان بود. آن‌وقت خداوند به شیطان گفت: «هیچ به بنده‌ام جو سری زده‌ای؟ در ایالات متحده هیچ کس مثل او نیست ؛ او مردی شریف و درستکار است، او عاشق خداوند است و از گناه به دور است.»
شیطان جواب داد: «جو خدادوست است؟ ... هوم ... او عاشق شماست ... و در عوض هیچ نمی‌خواهد؟ آیا به دور او و آن‌چه می‌کند حصار نکشیده‌اید؟ کارش را پر برکت کنید و به او عوض بدهید، همه چیز به او بدهید تا ثروتش در سرتاسر این سرزمین گسترده شود، حتم دارم از شما روی‌گردان ...
نویسنده: مارک استنلی بیوباین

۰۱:۲۲:۳۵

داستان کوتاه: آخرین سفر کشتی خیالی

آرشيو نظرات (0)
دسته : گابریل گارسیا مارکز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

حالا به همه نشان خواهم داد من کی هستم، این را سال‌ها بعد، با صدای کلفت مردانه‌اش به‌خود گفت، سال‌ها پس از آن‌که برای اولین بار کشتی اقیانوس‌پیمای عظیم را دید که بدون نور و بدون سر و صدا، یک‌شب مانند یک‌ساختمان بزرگ و متروک ازمقابل دهکده عبور کرد و طولش از سرتاسر دهکده بیشتر و قدش از بلندترین برج ناقوس کلیسا بلندتر بود و در ظلمت شب به سفر خود به‌سمت شهر مستعمره‌ای طرف دیگر خلیج ادامه داد، شهری که برای مقابله با دزدان دریایی، مملو از قلعه‌های جنگی بود، با بندر باستانی سیاه‌پوستان و فانوس دریایی بزرگی که حلقه‌های نور هولناکش هر پانزده ثانیه یک‌بار، دهکده را تبدیل به منظره‌ای از کوه‌های ماه، با خانه‌های نورانی و خیابان‌های آتش‌فشانی می‌کرد، و گرچه او در آن زمان پسربچه‌ای بیش نبود و صدایش هنوز مردانه نشده بود ولی از مادرش اجازه گرفته بود که شب، تا دیر وقت ...
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز

۱۱:۵۳:۵۳

داستان کوتاه: 11 سپتامبر، خیابان تولیه

آرشيو نظرات (0)
دسته : راینر ماریا ریلکه
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

که اینطور، پس مردم می‎آیند این‌جا زندگی کنند، من که فکر می‎کنم می‎آیند تا بمیرند. بیرون رفته بودم. دیدم: بیمارستان‌ها را دیدم. مردی را دیدم که سکندری خورد و پخش زمین شد. مردم دورش جمع شدند، و من دیگر بقیه‌ی ماجرا را ندیدم. زنی آبستن را دیدم. کنار دیوار گرم و بلندی خود را به زحمت جلو می‎کشید، گه‌گاه کورمال به آن دست می‎زد، انگار می‎خواست مطمئن شود که هنوز سرجایش هست. بله. هنوز سرجایش بود. و پشتش؟‌ نگاهی به نقشه انداختم. مزون داکوشمان. بسیار خوب. بارش را به زمین می‎گذارند. کارشان را خوب بلدند. آن طرف‎تر خیابان سن ژاک، ساختمانی بزرگ با یک گنبد. روی نقشه نوشته بود: وال-دو-گراس، اپیتال میلیتر. دانستن‌اش به دردم نمی‎خورد، اما ضرری هم نداشت. رو به هر سو می‎کردی تا آن‌جا که می‎شد باز شناخت، خیابان بو می‎داد. بوی یدوفرم، روغن سیب‌زمینی سرخ کرده و ترس....
نویسنده: راینر ماریا ریلکه

۰۵:۰۶:۰۰

داستان کوتاه: ترس و لرز

آرشيو نظرات (0)
دسته : غلام‌حسین ساعدی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آفتاب وسط روز بود که سالم احمد از خواب بیدار شد. هوا دم کرده بود و عوض خنکی اول صبح، گرمای شدیدی از سوراخی سقف اتاق بادگیر به داخل اتاق می‌ریخت. سالم احمد بلند شد و لنگوته‌اش را از کنار دیوار برداشت و دور سر پیچید و رفت توی تن شوری، و سطل‌ها را برداشت و آمد روی ایوان. چند لحظه‌ای منتظر شد تا به روشنایی تند ظهر عادت کند و بعد سطل‌ها را زمین گذاشت و دوچرخه‌اش را که به درخت کنار تکیه داده بود، آورد توی سایه. طناب پشت بند دوچرخه را باز کرد و سطل‌ها را به ترک دوچرخه بست و کفش‌های چوبیش را پوشید و در حالی‌که دوچرخه را با دست راه می‌برد، از حاشیه‌ی ایوان به طرف بیرون راه افتاد. و همین‌طور که می‌رفت نیم‌تنه و دوچرخه و پاهای خودش را در شیشه‌های تاریک اتاق‌های زمستانی تماشا می‌کرد....
نویسنده: غلام‌حسین ساعدی

۱۰:۰۸:۲۳

داستان کوتاه: جای‌ دنج‌ِ تمیز و پُر نور

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دیروقت‌ بود و همه‌ کافه‌ را ترک‌ کرده‌ بودند، جز پیرمرد که‌ در سایه‌ای‌ که‌برگ‌های‌ درخت‌ در زیرِ نورِ چراغ‌ برق‌ ساخته‌ بودند نشسته‌ بود. در طول‌ روزخیابان‌ خاک‌آلود بود ولی‌ در شب‌ شبنم‌ گرد و غبار را فرو می‌نشاند و پیرمرددوست‌ داشت‌ تا دیروقت‌ بنشیند، چون‌ گوشش‌ سنگین‌ بود و حالا در شب‌ که‌همه‌جا آرام‌ بود تفاوت‌ را حس‌ می‌کرد. دو پیش‌خدمت‌ِ کافه‌ می‌دانستند که‌ اوکمی‌ مست‌ است‌ و با این‌که‌ مشتری‌ خوبی‌ بود می‌دانستند که‌ اگر زیاد بنوشدپولی‌ نمی‌پردازد و می‌رود و برای‌ همین‌ مراقبش‌ بودند و نگاهش‌ می‌کردند.یکی‌ از پیش‌خدمت‌ها گفت‌: هفته‌ی‌ پیش‌ می‌خواسته‌ خودش‌ را بُکشد.
ـ برای‌ چی‌؟
ـ ناامید شده‌ بوده‌.
ـ برای‌ چی‌؟
ـ برای‌ هیچی‌....
نویسنده: ارنست‌ همینگوی‌

۰۵:۲۹:۴۶

داستان نویس: ارنست همینگوی

آرشيو نظرات (0)
دسته : ویل دورانت,ارنست همینگوی,آشنایی با نویسندگان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

من هیچ نو‌یسند‌ه‌ای را همانند ارنست همینگوی نمی‌شناسم که در او زندگی و اد‌بیا‌ت بدین‌گونه تنگا‌تنگ با هم عجین شده و د‌رهم گره خورده باشد. در «برف‌های کلیما‌نجارو» زنی به شوهرش می‌گوید: «تو کامل‌ترین مردی هستی که من تا حالا شناخته‌ام.»(1) کسی- شاید به خود همینگوی- چنین حرفی زده بود و این سخن هرگز از خاطرش زدوده نشد. او می‌خواست نویسنده شود؛ اما از این‌که نویسنده‌ای دمدمی مزاج و بی اصا‌لت باشد، در درون خویش شرم داشت. او در این اندیشه بود که نویسندگی را با رفتار و کردار پیوند زند و تفکر را با عمل مردانه و سخن مردان واقعی زندگی بخشد. صدها حادثه را از سر گذرانده بود، قهرمان دو جنگ جهانی و شکارچی پیروز کوسه ماهی و شیر بود و پرقدرت‌ترین قصه‌های زمان خود را نوشت....
نویسنده: ویل دورانت

۰۱:۵۷:۴۷

داستان کوتاه: مشت‌زن حرفه‌ای

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شش وزیر کابینه را ساعت شش‌ونیم صبح پایِ دیوارِ بیمارستان اعدام کردند. توی حیاط برکه‌های آب بود. کفِ سنگ‌فرش حیاط پوشیده از برگ‌های پژمرده و خیس بود. باران یک‌ریز می‌بارید. کرکره‌ی تمام پنجره‌های بیمارستان را کیپ بسته بودند. یکی از وزرا حصبه داشت. دو نفر سرباز آوردندش توی حیاط. زیرِ باران. تلاش می‌کردند تا پایِ دیوار سرپا بایستد، اما چمباتمه زد توی گودالِ آب. پنج تای دیگر، آرام پایِ دیوار ایستادند. بالأخره افسر به سربازها گفت دست بردارند چون نایِ ایستادن نداشت. وقتی اولین رگبار گلوله را شلیک کردند، سردرگریبان توی گودال نشسته بود.
نیک بلند شد. چیزی‌اش نشده بود. به چراغ‌های آخرین واگن قطار که روی خط آهن قوسی را می‌پیمود و از دید خارج می‌شد، نگاه کرد. دو طرف خط آهن آب بود و بعد از آب، مرداب پوشیده از کاج‌های سیاه....
نویسنده: ارنست همینگوی

۰۵:۴۳:۱۲

نان

آرشيو نظرات (0)
دسته : ولفگانگ بورشرت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

زن ناگهان از خواب پرید. دو و نیم ِ نیمه‌شب بود. لحظه‌ای فکر کرد که چرا از خواب پریده است: «کسی در آشپزخانه خورد به صندلی!» گوش‌هایش را به سوی آشپزخانه تیز کرد. همه‌جا ساکت بود. همه‌جا خیلی ساکت بود و زمانی که دستش را روی تخت کشید، کنارش هم خالی بود. علت این سکوت را فهمید، چون صدای خُرخُر مرد نمی‌آمد. از جایش برخاست و پابرهنه از میان راهروی تاریک به‌سوی آشپزخانه رفت. یک‌دیگر را در آشپزخانه دیدند. دو و نیم ِ نیمه‌شب بود. زن روی یخچال چیز سفیدی دید و چراغ را روشن کرد. آن‌دو روبه‌روی هم ایستاده بودند و هر یک تنها پیراهنی برتن داشت، دو و نیم ِ نیمه شب در آشپزخانه. بشقاب نان روی میز آشپزخانه بود. زن دید که مرد برای خود یک قطعه نان بریده است. چاقو هنوز کنار بشقاب قرار داشت و روی میز هم خرده نان ریخته بود. زن هر شب و از روی عادت روی میز را پاک می‌کرد، هر شب. اکنون روی میز خرده نان دیده می‌شد، و چاقو نیز همان‌جا بود. زن سردی ِ کاشیها را بر تنش آرام‌ آرام احساس کرد و چشمانش را از روی بشقاب برگرداند....
نویسنده: ولفگانگ بورشرت

۱۱:۴۸:۰۲

گذر از تونل

آرشيو نظرات (0)
دسته : دوریس لسینگ
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در نخستین بامداد تعطیلات، پسر جوان انگلیسی سر پیچ جاده ساحلی ایستاد و به خلیج وحشی صخره‮ای چشم دوخت. ساحل شلوغی که‮از سال‮ها پیش خیلی خوب با آن آشنا بود. جلوتر از او مادر کیفی با نوارهای روشن در یک دست داشت و دست دیگرش را که در زیر نور آفتاب بسیار سپید می‮نمود، به نرمی تکان می‮داد و قدم می‮زد. پسر نگاه ناراضی خود را از بازوی سپید و لخت مادر به سوی خلیج چرخاند و در پی او راه خود را از سر گرفت.
مادر که متوجه غیبت پسرش شده بود تصمیم گرفت برای یافتن‮اش نگاهی به‮اطراف بیاندازد. بعد از دیدن پسر با لحنی نگران گفت:
- آه ، تویی جری!
بعد لبخندی زد و ...
نویسنده: دوریس لسینگ

۱۱:۵۶:۲۷

موجی که هرگز دریا را ترک نکرد

آرشيو نظرات (0)
دسته : اکتاویو پاز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وقتی دریا را ترک گفتم، موجی پیشاپیش دیگر موج ها حرکت کرد بلند قامت و سبک. به رغم فریادهای دیگر امواج که دامن سیالش را می گرفتند بازوی مرا چنگ زد و جست و خیز کنان با من همگام شد. نمی خواستم سخنی بگویمش، چه بیم آن داشتم در برابر دوستان شرمنده اش کنم، که شرمندگی اش مرا می آزرد. فراتر آنکه نگاه های خیره و تند بزرگترها مرا از هر سخنی باز می داشت. وقتی به شهر رسیدیم، برایش گفتم که ممکن نیست، زندگی در شهر زندگی ای نیست که بتواند تصورش را بکند، موجی که هرگز دریا را ترک نکرده است . با طبیعت ناسازگار است. رنجیده نگاهم کرد ...
نویسنده: اوکتاویو پاز

۱۱:۵۲:۵۳

گزیده هایی از دفتر یادداشت های وودی آلن

آرشيو نظرات (0)
دسته : وودی آلن
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آن چه در زیر می آید گزیده ای از دفتر خاطرات خصوصی و محرمانه ی وودی آلن است که پس از مرگش و یا بعد از فوتش منتشر خواهد شد – حالا هر کدام زودتر پیش بیاید.
شب را به صبح رساندن هر شب سخت تر و سخت تر می شود. دیشب این حس کلافه کننده به من دست داد که یک عده می خواهند توی اتاقم بریزند و مرا حسابی شامپو بزنند. اما چرا؟ خیالاتی شده بودم و به نظرم هیئت هایی شبح وار می دیدم. درست سر ساعت سه ی صبح، لباس زیری که روی صندلی انداخته بودم، به نظرم شبیه قیصر شده بود؛ قیصری که اسکیت هم به پاهای بسته بود. بالاخره وقتی به خواب رفتم همان کابوسِ وحشتناک را دیدم که در آن، یک موش خرما می خواهد بلیتِ لاتاری مرا ...
نویسنده: وودی آلن

۱۰:۲۳:۴۶

داستان کوتاه: صندوقچه طلایی

آرشيو نظرات (0)
دسته : راینر ماریا ریلکه
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

بهار بود. خورشید شادمانه در پهنه شفاف و کبود آسمان لبخند می‌زد، انوار آن به سختی راه گم می‌کردند و تا طبقه میانی آن خانه در آن کوچه فرعی باریک می‌رسیدند. پرتو ضعیف نور از لابلای پنجره‌های کوچک آن اتاق ساده نفوذ می‌کرد و بر دیوار پشتی سفیدکاری شده دیواره‌های ناپایدار ترسیم می‌کرد، پرتو رنگ‌باخته‌ای که از یکی از پنجره‌های خانه مرتفع روبه‌رو باز تابیده بود.
پسربچه‌ای که هر روز کنار پنجره طبقه دوم بازی می‌کرد از دیدن جنب‌وجوش سرخوشانه لکه‌های روشن نور بر دیوار بسیار شادمان می‌شد، بالا می‌پرید و می‌کوشید آنها را بگیرد و چنان از ته دل می‌خندید که حتی چهره اندوه‌زده مادر از بازتاب آن می‌درخشید....
نویسنده: راینر ماریا ریلکه

۰۷:۱۴:۲۳

چراغ‌های بی‌فروغ

آرشيو نظرات (0)
دسته : شروود اندرسون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ساعت هفت بعد از ظهر یکشنبه‌ی یکی از روز‌های ماه ژوئن سال 1908، «ماری کوچران» (Mary cochran) خانه‌ی پدری خود دکتر «لستر کوچران» را به قصد پیاده روی ترک کرد. او، آرام آرام طول خیابان «ترومونت» (Tremont) را طی کرد و با عبور از خط آهن، قدم به ابتدای خیابان «ماین» (Main Street) گذاشت. مغازه‌‌های کوچک و خانه‌های محقری که در دو سوی خیابان به دنبال هم چیده شده بود، فضای ساکت و غم‌انگیزی را برای روز یکشنبه به وجود آورده بود که هر از چندگاهی، با صدای پای رهگذری، سکوت حاکم بر آن درهم می‌ریخت. «ماری» به پدرش گفته بود که به کلیسا می‌رود، اما، قصد نداشت به‌آن‌جا برود. در واقع، او سر درگم بود و نمی‌دانست که چه می‌خواهد....
نویسنده: شروود اَندرسون

۰۷:۰۲:۳۳

نخستین حلقه

آرشيو نظرات (0)
دسته : سولژنیتسین,فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

عقربه‌های منبت‌کاری ساعت دیواری، چهار و پنج دقیقه بعد ظهر را نشان می‌داد. صفحه مفرغی ساعت در نور کم‌جان اواخر پاییز درخششی نداشت. پنجره بلند به جنب و جوش خیابان کوزنتسکیا موست مشرف بود و برف روب‌ها با جان کندن پس و پیش می‌رفتند تا برف تازه، زیر پای رهگذران را، که داشت سفت و قهوه ای می‌شد، بروبند.
دبیر دوم کنسول دولت، اینو کنتی ولودین، که به پخی پنجره لم داده بود و آهنگ ملالت بار و گنگی را سوت می‌زد؛ بی آنکه ببیند به همه این جنب وجوش‌ها چشم گرداند. انگشتانش لای صفحه‌های یک مجله خارجی، با کاغذ گلاسه، می‌لولید؛ ولی چشمش به مجله هم نبود.
دبیر دوم کنسول دولت- معادل سروان در ارتش- آدم دیلاقی با شانه‌های باریک بود، کت و شلوار ابریشمینی، به جای یونیفورم ...
نویسنده: سولژنیتسین

۱۱:۱۵:۴۴

کرگدن‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : اوژن یونسکو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

من و دوستم ژان در ایوان کافه‌ای نشسته بودیم و آرام از هر دری سخن می‌گفتیم که ناگهان در پیاده‌رو مقابل، عظیم و جسیم و نفس‌زنان، کرگدنی را دیدیم که کوس بسته بود و می‌تاخت و تنه‌اش به بساط فروشندگان می‌سایید. رهگذران به سرعت خود را از مسیر او کنار می‌کشیدند تا راه برایش باز کنند. کدبانویی از وحشت نعره کشید و سبد از دستش افتاد و شراب بطری شکسته‌ای روی سنگفرش پخش شد. چند تن از رهگذران، از جمله پیرمردی، خود را به داخل دکان‌ها پرت کردند. این همه به سرعت برق گذشت. رهگذران از پناه‌گاه‌ها بیرون آمدند، گروه‌هایی تشکیل دادند، به دنبال کرگدن که دیگر دور شده بود نگریستند، درباره‌ی ماجرا بحث کردند، سپس متفرق شدند.
واکنش‌های من نسبتاَ کند است. فقط تصویر یک حیوان درنده‌ی دونده در ذهنم نقش بست بی‌آن‌که اهمیت فوق‌العاده‌ای به آن بدهم.
نویسنده: اوژن یونسکو

۱۲:۰۱:۲۸

شروود آندرسن

آرشيو نظرات (0)
دسته : آشنایی با نویسندگان,شروود اندرسون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شروود آندرسن از پایه‌گذاران نهضت ساده نویسی در ادبیات معاصر آمریکاست. او از نخستین کسانی است که داستانِ کوتاه آمریکایی را از محدودیتهای شیوه سنتی و قراردادی آزاد کرد و کوشید با زبانی ساده و راحت، پیچیدگی‌های زندگی بشری را بیان کند. جان‌مایه داستانهای آندرسن، زندگی آدمها در شهرهای کوچک است و از تجربه‌های اصیل شخصی خود او و تماسش با این گونه آدمها سرچشمه می‌گیرد. مهمترین اثرش «واینزبرگ اوهایو»، سومین کتاب اوست که شامل بیست و سه داستان کوتاه به هم پیوسته است. ارنست همینگوی و ویلیام فاکنر هر دو از شیوه‌ی کار او در نویسندگی تاثیر فراوان پذیرفته اند. فاکنر درباره‌ی او گفته است «آندرسن، پدر نسل ما نویسندگان آمریکایی و نیز نسل بعد از ماست.» آندرسن از نوعی جامعه صنعتی و تجاری که در پیرامونش رشد و ...

۰۶:۰۹:۳۲

شجره النور یا درخت روشنایی

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمدرضا صفدری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

با همراهم نشسته بودیم نگاه می‌کردیم، نشستن به گونه‌ای بود که انگار پیش از دیدن و سخن گفتن، بر جای‌گاه تماشاچیان نشسته بودیم. بر سکوی نمایش، سه درخت در تاریکی پدیدار شدند که پیکرهایی زنانه داشتند. کشیدگی شاخه و تنه‌های آن‌ها زنانه بود. از خمیدن و به هر سو کشیدن و دوبارهراست ایستادن‌شان پیدا بود که آیینی به جای می‌آورند. چشم به کشیدگی تنه و شاخه‌ای داشتیم که ناگاهیکی از سه درخت به رنگ خون درآمد از آتشی که در شاخه‌هایش پیچیدهبود و به هر سو زبانه می‌کشید. با این که می‌سوخت، همان آیین را به جای می‌آورد تا جایی که دیگر سرخی آتش نبود و درخت یک‌پارچه سیاه شد و با این که دیگر نمی‌سوخت، همان کشیدگی اندام و رفتار زنانه در تنه و شاخه‌هایش آشکار بود و ما از دیدن آن خرسند بودیم....
نویسنده: محمدرضا صفدری

۱۰:۱۲:۳۹

این برف، این برف لعنتی

آرشيو نظرات (0)
دسته : جمال میرصادقی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آن روزها من چهارده- پانزده ساله بودم. به در خانه‌ها می‌رفتم، عقب مشتری‌ها راه می‌افتادم و بده‌کاری‌ها را جمع می‌کردم. اوستام پیش حاج‌آقام تعریف من را خیلی می‌کرد:
«ماشاءالله بچی‌ زبر و زرنگیه. وقتی می‌فرستمش تا پولو نستونه برنمی‌گرده.» 
دکان قصابی ما سر گذر بود. مشتری‌های جورواجور داشتیم. محلی‌ گندی بود. تا دلت بخواهد مفتش و افسر و مفت‌خور داشت. می‌آمدند گوشت نسیه می‌گرفتند، بعد یادشان می‌رفت که بدهکارند. یکی را می‌خواست که یادشان بیندازد! سروکله‌شان که از دور پیدا می‌شد، اوستام می‌گفت:
«آقا جعفر بدو بینم، بدو بینم چی کار می‌کنی پسر.»
کار لجنی بود. پررویی و لچری می‌خواست و بدپیلگی و زبلی. کثافت‌کاری بود. حالا که فکرش را می‌کنم حالم را به‌هم می‌زند. اما تنها کاری بود که فوت و فنش را خوب یاد گرفته بودم و همی‌ راه‌هاش را امتحان کرده بودم. برای همین هم اوستام خاطر من را خیلی می‌خواست. هی پیش این و آن تعریفم را می‌کرد:» بچی‌ زرنگیه، بچی‌ زرنگیه....» هی تعریف می‌کرد، هی تعریف می‌کرد....
نویسنده: جمال میرصادقی

۰۷:۲۰:۲۸

کیک تولد

آرشيو نظرات (0)
دسته : دانیل لیونز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

هوا سرد بود و روشنایی روز از پهنه‌ی آسمان عقب می‌نشست. بوی میوه‌ی پوسیده‌ی توی گاری‌ها خیابان را برداشته بود و با این‌که بوی ترشال در هوا موج می‌زد ولی آن‌قدرها هم نامطبوع نبود. لوچیا به این بوها عادت داشت و چون روزهای خوش بچگی را به یادش می‌آورد از آن لذت می‌برد ، همان‌طور که پیش خودش خیال می‌کرد مردم از بوی کود توی مزرعه‌ها هم لذت می‌بردند.
ساعت از شش گذشته بود و مغازه‌های خیابان نیوبری بسته بودند ولی لوچیا می‌دانست مغازه لورنزو باز است.لوچیا هم عجله‌ نداشت : پیرزن بود و پیری قوت پاهایش را از او گرفته بود . پاهایش کلفت شده و آب آورده بودند، و وقتی راه می‌رفت و کفل‌هایش تکان می‌خوردند درد بیشتری می‌کشید.
لوچیا کنار یک نیمکت ایستاد، می‌خواست بنشیند ولی می‌دانست که دولا‌‌شدن و بعد بلند شدن به‌مراتب سخت‌تر از یک لم ساده به پشتی نیمکت است. صبر کرد تا نفسش جا بیاید، بعد به طرف آخرین ساختمان نزدیک قنادی راه افتاد. لورنزو آن‌جاست. منتظر لوچیاست. مگر از جنگ به این طرف لوچیا هر شنبه سراغ قنادی ...
نویسنده: دانیل لیونز

۰۷:۵۳:۱۹

زخم

آرشيو نظرات (0)
دسته : قاضی ربیحاوی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

از سلمانی برمی‌گشت. موریزه‌ها دور گردنش پخش شده بودند اما صدای بچه بیشتر او را می‌‌آزرد. صوتی که مثل تیغ کشیدن بر آیینه بود، تیز و خشک، گوشت تن آدم را می‌تراشید:  «مردم دور فرخنده جمع شده بودن.»
پدر و پسر از شیب خیابان بالا می‌رفتند، از کنار تیرهای برق که شمردنشان یکی از سرگرمی‌های پدر بود. مثل ایستادن در پاگردهای اضطراری یا نشستن روی جدول و بازی فوتبال بچه‌های ساختمان، همه این‌ها آرامش می‌کردند.
پای دیوارهای سیمی جا‌به‌جا بوته‌های علف بود. گاه از لابلای تیغه‌های سبز علف‌ها گل‌ریزه‌ای بنفش یا زرد سر برآورده بود. پدر فقط «بابونه» را می‌شناخت و گلبرگ‌های سفید و جدا از همش را. حالا می‌توانست دشت سفیدی از «بابونه» را به خاطر بیاورد....
نویسنده: قاضی ربیحاوی

۰۵:۰۶:۴۲

وقتی از عشق حرف می‌زنیم از چی حرف می‌زنیم

آرشيو نظرات (0)
دسته : ریموند کارور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وستم مل مک‌گینیس، پزشک متخصص قلب، داشت حرف می‌زد. مل مک‌گینیس متخصص قلب است و همین است که گاهی این حق را به او می‌دهد.
چهار نفری در خانه‌اش دور میز آشپزخانه نشسته بودیم و جین می‌نوشیدیم. بعدازظهر شنبه بود. آفتاب از پنجره‌ی بزرگ پشت ظرف‌شویی می‌تابید و آشپزخانه را پر کرده بود. من بودم و مل و زن دومش ترزا- که بهش تری می‌گفتیم- و زن من لورا. آن زمان ما در آلبوکرک زندگی می‌کردیم ولی همگی اهل جاهای دیگر بودیم.
یک سطل یخ رو میز بود. جین و تونیک پی درپی دور می‌گشت و حرفمان یک جوری به موضوع عشق کشید. مل می‌گفت عشق حقیقی فقط عشق روحانی است و نه چیزی کمتر. گفت وقتی جوان بوده مدتی در آموزشگاه پرورش کشیش بوده و بعد درآمده و رفته دانش‌کده‌ی پزشکی، و همان وقت کلیسا را هم ول کرده، اما گفت هنوز فکروذکرش دنبال همان سال‌های آموزشگاه کشیشی است که خوش‌ترین دوره‌ی زندگیش بوده.
تری گفت مردی که پیش از مل باهاش زندگی می‌کرده آن‌قدر دوستش ...
نویسنده: ریموند کارور

۰۷:۳۲:۲۷

شروود اندرسن

آرشيو نظرات (0)
دسته : آشنایی با نویسندگان,شروود اندرسون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«شروود اندرسن» یکی از اصیل‌ترین نویسندگان آمریکایی است که با بنا نهادن اسلوب تازه‌ای در داستان‌نویسی، یکی دو نسل از نویسندگان جوان آمریکایی را تحت تأثیر قرار داد. «اندرسن» به سال 1867 در شهر «کامدن» از ایالت «اوهایو» به دنیا آمد. چهارمین فرزند از هفت فرزند خانواده‌ی خود بود. در چهارده سالگی مدرسه را ترک گفت تا با پیدا کردن شغلی به خانواده‌ی خود یاری برساند. در 1896 به شیکاگو رفت وبه کارهای گوناگونی از مهتری گرفته تا کارگر مزرعه و کارخانه مشغول شد. دو سال بعد به « گارد ملی» پیوست و طی جنگ اسپانیا- امریکا در کوبا خدمت کرد. پس از بازگشت به آمریکا، در سال 1899، تحصیلاتش را ادامه داد و چندی به کار تبلیغاتی در شیکاگو پرداخت و بعد مدیریت یک کارخانه‌ی رنگ‌سازی را به عهده گرفت. در سال 1912 با رها کردن شغل خود تمامی اوقات زندگی‌اش را وقف نوشتن کرد و به کانونی از نویسندگان به نام «رنسانس شیکاگو» پیوست که در آن «کارل سندبرگ» و «واچل لیندسی» و «تئودور درایزر» عضویت داشتند....

۱۲:۴۵:۰۷

در ستایش همینگوی

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دوستانه دور میز چوبی راه‌راه آشپزخانه نشسته بودند. پشت سر او قفس‌های از همان چوب راه‌راه قرار داشت و روبه‌رویش پنجر‌های که از آن می‌توانست گله‌ی گوسفند‌های خیس را ببیند، پشت گله، چراگاه‌ی شیب‌دار بود که در ابرهایی که پایین آمده بودند ناپدید می‌شد. هر پنج روزی که آن‌جا بودند باران باریده بود. مطمئن نبود که این شیوه‌ی زندگی که در تبلیغ آنقدر شاد و مردم سالارانه به نظر می‌رسید به درد او بخورد. معلوم است که قرار بود دانش‌آموزان آشپزی کنند و خانه را مرتب نگه دارند اما چون نصف آن‌‌ها از او مسن‌تر بودند، اگر دست به سیاه و سفید نمی‌زد به نظر مغرور می‌رسید. برای همین بشقاب‌‌‌ها را جمع می‌کرد و نان برشته می‌کرد و حتا قول داده بود که شب آخر برای‌شان خوراک گوسفندی حسابی بپزد. بعد از شام بارانی‌هاشان را می‌پوشیدند و به هر زحمتی بود  یک مایل راه تا مشروب فروشی می‌رفتند. هر شب به نظرش می‌رسید برای آن‌که بتواند خودش را جمع و جور کند کمی بیش‌تر به مشروب احتیاج دارد....
نویسنده: جولین بارنس

۰۹:۳۵:۱۵

حس نامتعارف

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستان علمی تخیلی,هال کلمنت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«خوب آقای کانینگام، پس تو ما را گذاشتی رفتی.» صدای مالمزون از معمول خشن‌تر بود. حتا با در نظر گرفتن اغتشاش هدفن و نویز ایستای همیشه حاضر ستاره‌ی دنب. «خوب این خیلی بد است. اگه این دور و ورا می‌ماندی حداقل یک جایی ولت می‌کردیم که بتوانی زنده بمانی. حالا می‌توانی این‌جا بمانی و کباب شوی. و امیدوارم آن‌قدر زنده بمانی که ببینی ما می‌رویم... آن هم بدون تو!»
لیرد کانینگام به خودش زحمت جواب دادن نداد. قطب‌نمای رادیویی سفینه باید هنوز در حال کار باشد و اگر دستیاران سابقش مسیر درستی برای شروع جستجو به نظرشان برسد، امکان داشت برای به دام انداختنش به راه بیافتند. کانینگام از سرپناه فعلی‌اش به قدری راضی بود که اصلاً دغدغه‌ی تغییرش را نداشت. فاصله‌اش تا سفینه‌ی به زمین نشسته به زور نیم مایل می‌شد. در غاری بود که به اندازه کافی عمق داشت تا سرپناهی در برابر اشعه‌های دنب، بعد از طلوعش، باشد....
نویسنده: هال کلمنت

۰۷:۵۹:۴۵

اسکرزو با تیرانوسور

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایکل سوان ویک,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نوازنده منتخبی از هاپسیکورد سوناتا‌های اسکارلاتی را می‌نواخت؛ قطعات کوتاه یک تا سه دقیقه‌ایِ بسیار پیچیده و شُسته رُفته. در همان حال گله‌ی هادروساروس‌ها از کنار پنجره می‌گذشت. صدها جانور بودند که گرد و خاک به پا می‌کردند و صدای دوست داشتنی و شبه آهنگینشان را سر داده بودند. منظره‌ی بسیار دیدنی‌ای بود. 
در همین زمان پیش غذا آورده شد: پلیسیوسور پیچیده شده در اشنه‌ی دریایی، خاویار مالیده شده بر روی تکه‌های تخم مایاسور، باریکه‌های کوچک دودوی کباب شده بر روی نان برشته، و یک دوجین چیزهای خوشمزه‌ی دیگر؛ و رم کردن یک گله‌ی پیش پا افتاده‌ی موجود گیاه‌خوار در برابر آن‌ها هیچ بود.
کسی توجهی نمی‌کرد. 
به جز پسر بچه. او به پنجره چسبیده بود و با دقتی که حتی برای پسری به آن سن قابل ملاحظه ...
نویسنده: مایکل سوان ویک

۰۹:۴۲:۲۶

عمل موفقیت‌آمیز

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت ای هاین‌لاین,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«چه طور جرأت می‌کنی همچین پیشنهادی بدی؟!»
پزشک سرسختانه بر موضع خود پافشاری کرد: «اگه جان شما در خطر نبود، چنین پیشنهادی نمی‌دادم، حضرت پیشوا. در فادرلند جز دکتر لَنز کس دیگه‌ای نیست که بتونه غده‌ی هیپوفیز رو پیوند بزنه.»
«خودت عملم می‌کنی!»
پزشک سرش را تکان داد و گفت: «اگر این کار را بکنم خواهید مرد، پیشوا، سرورم. مهارت من کافی نیست.»
پیشوا خشمگین شروع به قدم زدن در آپارتمان کرد. به نظر می‌رسید که در آستانه‌ی یکی از آن انفجارهای خشم دخترکانه‌ای ‌است که حتا اعضای محفل درونی نیز از آن بسیار واهمه داشتند.
اما ناگهان به طرز شگفت‌آوری تسلیم شد و فرمان داد: «بیاریدش این‌جا!»
دکتر لنز با وقاری ذاتی و اصیل با پیشوا روبه‌رو شد. وقاری که سه سال ...
نویسنده: رابرت ای هاین‌لاین

۰۸:۱۵:۳۶

هریسن برگرسن

آرشيو نظرات (0)
دسته : کورت ونه ‏گات جونیور,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سال ۲۰۱۸ بود و همه بالاخره با هم برابر بودند. برابری‌شان فقط در برابر خدا و قانون نبود؛ از هر لحاظ برابر بودند. هیچ کس از دیگری باهوش‌تر نبود. هیچ کس از دیگری خوش قیافه‌تر نبود. هیچ کس از دیگری قوی‌تر یا فرزتر نبود. این برابری تماما مرهون متمم‌های دویست و یازدهم، دویست و دوازدهم و دویست و سیزدهم قانون اساسی و هوشیاری بی‌وقفه ماموران معلولیت‌سازی فراگیر ایالت متحد بود.
اما هنوز بعضی از جنبه‌های زندگی کاملاً درست نشده بود؛ مثلاً اگر ماه آوریل هوایش بهاری نمی‌بود کماکان مردم را دیوانه می‌کرد. توی همین ماه نمور هم بود که آدم‌های م.ف. (معلولیت‌سازی فراگیر) هریسن، پسر ۱۴ ساله‌ی جورج و هیزل برگرسن را با خودشان بردند. واقعاً تراژیک بود، ولی جورج و هیزل نمی‌توانستند فکرشان را خیلی به آن مشغول کنند....
نویسنده: کورت ونه گوت

۰۹:۴۳:۵۳

رابرت هاین‌لاین

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت ای هاین‌لاین,داستان علمی تخیلی,آشنایی با نویسندگان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

زندگینامه‌ی هاین‌لاین به چه شرح است؟
الف) تولد: متولد هفتم ژوئیه ۱۹۰۷ (۰۷/۰۷/۰۷) در شهر باتلر ایالت میسوری ایالات متحده‌ی آمریکا در خانه‌ی پدربزرگ مادری. سومین فرزند از هفت خواهر و برادر (سه برادر و سه خواهر).
ب) محل زندگی: 
• تا حدود سن ۷ سالگی در باتلر، ایالت میسوری
• تا حدود سن ۱۸ سالگی در کانزاس، میسوری
• ۱۹۲۵-۱۹۲۹ آناپولیس، مریلند
• ۱۹۳۰ مدت کوتاهی در شهر نیویورک
• ۱۹۳۵-۱۹۴۲ لس‌آنجلس، کالیفرنیا
• ۱۹۴۲-۱۹۴۵ فیلادلفیا، پنسیلوانیا
• ۱۹۴۵-۱۹۴۹ لس‌آنجلس، کالیفرنیا
• ۱۹۵۰-۱۹۶۶ کلرادو اسپرینگز، کلرادو
• ۱۹۶۶-۱۹۸۶ سانتا کروز، کالیفرنیا
• ۱۹۸۶-۱۹۸۸ کارمل، کالیفرنیا ...
نویسنده: رابرت ای هاین‌لاین

۰۹:۴۴:۳۵